lyssna_nu.png
رادیو علمی
خبرها

پایگاه هوایی حمیمیم سوریه در اختیار روسیه قرار می گیرد

بر اساس توافق انجام شده میان دو کشور روسیه و سوریه که امروز با امضای ولادیمیر پوتین نهایی شد، پایگاه هوایی حمیمیم در استان لاذقیه سوریه در اختیار نیروی هوایی روسیه قرار می گیرد.

معاهده تاریخی صلح کلمبیا امضا شد

رئیس‌جمهوری کلمبیا و رهبر شورشیان چپ‌گرای فارک با امضای توافق صلح رسما به جنگ ۵۲ ساله‌ای که بیش از ۲۶۰ هزار کشته برجای گذاشت، پایان دادند.

پوتین:

با اصلاحات می‌شد جلوی سقوط اتحاد شوروی را گرفت

رئیس‌جمهور روسیه خاطر نشان کرد، حزب کمونیست اتحاد شوروی سابق باید به جای آن که اجازه به سرنگونی شوروی بدهد این بلوک را تبدیل به یک نهاد دموکراتیک می کرد.

سخنگوی رسمی وزارت خارجه مصر: همه طرف‌ها بایستی به حاکمیت سوریه احترام بگذارند و مبارزه با تروریسم بهانه‌ای برای اجرای مانورهای سیاسی یا مهندسی مجدد نقشه جغرافیایی سیاسی به‌ویژه در شمال سوریه نباشد

پرهیز چند بانک ایرانی از معامله با قرارگاه خاتم‌الانبیا

روزنامه کیهان می‌نویسد برخی بانک‌های کشور در مسیر خودتحریمی افتاده‌ و در اجرای توافق FATF از راه‌اندازی کار اشخاص حقیقی و حقوقی تحریم شده طفره می‌روند.

جرمی کوبین: ناتو باید تعطیل شود

یک روزنامه نگار انگلیسی ویدئویی از رهبر فعلی حزب کارگر این کشور منتشر کرد که در آن وی خواهان تعطیل کردن ناتو و متوقف کردن فعالیت این ائتلاف نظامی شده است.

استالین و تجدّد

بقلم گنادی زیوگانوف، صدر حزب کمونیست روسیه

چند کلمه ای در باره نویسنده:  گنادی آندريوويچ زيوگانوف، صدر حزب کمونيست جمهوری فدرال روسيه و رهبر جبهه متحد نيروهای ملی و ميهن پرست می باشد.

زيوگانوف، در سال ١٩٤٦، در يک خانوادة فرهنگی، در روستای مئمرنو(Mimirno) واقع در يکصد کيلومتری شهر آرلوف (Orlov) بدنيا آمد. تحصيلات خود را در دانشکدۀ فيزيک – رياضی ابتدا در دانشگاه تربيت معلم آرلوف و سپس در سال ١٩٨٠ ، دورۀ فوق ليسانس خود را در رشتة علوم انسانی در آکادمی علوم انسانی به پايان رساند و به اخذ درجة نامزد دکترای علوم موفق شد.. در سال ١٩٦٦ به عضويت حزب کمونيست اتحاد شوروی درآمد، همزمان در اتحاديه های کارگری، سازمان جوانان حزب به کار پرداخت. مدتی در دانشگاه تربيت معلم آرلوف به تدريس مشغول شد و در سال ١٩٧٢، دبير اول کميتة ايالتی سازمان جوانان حزب در استان آرلوف و بعد از آن، در سالهای ١٩٧٤ سال ١٩٨٣ در سمت دبير کميتة ايالتی حزب در آرلوف به کار اشتغال داشت. از سال ١٩٨٣ تا سال ١٩٨٩ در شعبة ترويج و تبيلغات کميتة مرکزی حزب کمونيست اتحاد شوروی، ابتدا کار کار می کرد و سپس به مقام مسئول شعبه برگزیده شد. او در عين حال معاونت شعبة ايدئولوژی کميتة مرکزی حزب را بر عهده داشت.

زيوگانوف، در جریان تشکيل حزب کمونيست جمهوری فدراتيو روسيه، در کنگرۀ مؤسسان حزب در ماه ژوئن سال ١٩٩٠، به دبيری کميتة مرکزی و عضويت دفتر سياسی و رياست شعبۀ علوم انسانی و ايدئولوژيکی اين حزب برگزيده شد. در بنيانگذاری و تأسيس تشکلهای سياسی – ملی از جمله، جبهه نجات ملی روسيه و جامعه ملی روس، نقش فعال ايفا کرد. در دومين کنگرۀ حزب کمونيست جمهوری فدراتيو روسيه، به عضويت کميتة اجرائی و در پلنوم تشکيلاتی به رياست همان کميته انتخاب گرديد و در سومين کنگرۀ حزب در سال ١٩٩۵ به مقام صدر کميتة مرکزی برگزيده شد. در تمام دوره های انتخابات مجلس ملی روسيه(دومای دولتی)، به نمايندگی اين مجلس انتخاب شد و در حال حاضر نیز نماینده دومای دولتی (مجلس ملی) بوده ورهبر فراکسيون کمونيستهای مجلس می باشد.

گنادی زيوگانوف، دکترعلوم فلسفه، رهبر حزب کمونیست و جبهه ملی- میهنی روسیه، تا کنون چندین جلد کتاب و صدها مقاله تالیلف کرده است.

اثر حاضر در زمره یکی از آثار ارزشمند نویسنده است، که بلحاظ شیوه برخورد به مسائل و متدلوژی تحلیلی، می تواند بجای یک کتاب درسی قرار گیرد.

*****

بخش اوّل

تحریف خصمانۀ تاریخ

اکنون دیگر، تقریبا بیست سال از زمانیکه با کاربست بی سابقۀ وقیحانه ترین و خائنانه ترین شیوه ها، تخریب نظام شورائی آغاز شد، می گذرد. اکثریت خلق، این دوره را، دورۀ امیدهای فریب خورده، دورۀ یأس، سرنوشتهای نا تمام و زمان امکانهای از دست رفته تلقی می کنند.

زندگی نسلهای بزرگتر در خارج از محدودۀ زندگی امروزی ماند و بسیاری از آنهائی که در ساختن، شکوفائی و امنیت این ابرقدرت سهیم بودند، در شرایط فقر شدید بسر می برند. مشکل بتوان برتری جامعه ای را که در این مدت بر روی ویرانه های اتحاد شوروی ساخته شده است، به مردمی که در جامعۀ سوسیالیستی زندگی کرده اند، قبولاند. تلاشهای رذیلانه ای در سطح دولتی برای تخریب افکار عمومی انجام می شود. ایده های پول پرستی، ثروتمند شدن به هر طریقی، حتی از راههای نامشروع، تبلیغ می شود.

غاصبان قدرت دولتی سعی می کنند با قانونمند کردن چنین خیال پردازیهائی تاریخ را به عقب بازگردانند. بازنویسی تاریخ، هدف این کارزار بی پایان است ــ این، یک اقدام سیاسی است بر علیه منافع حیاتی روسیه. این اقدام در انطباق کامل با برنامه های ضد کمونیستی و ضد روسی ایالات متحده آمریکا و کشورهای غربی انجام می گیرد و معرفی ساختمان سوسیالیسم بمثابه زنجیره به هم پیوسته وحشتها و حوادث ناگوار، هدف آن است. بعنوان مثال، کافی است به تلاشهای پارلمان اتحادیه اروپا برای همسان قرار دادن کمونیسها با فاشیستها را یادآوری کنیم.

هدف ضدیت با کمونیسم در طول دهه های طولانی تغییر نکرده است. آن را بموقع خود، فیلسوف، الکساندر زینویف با یک جمله بیاد ماندنی بیان کرد: «کمونیسم را هدف قرار داده اند تا بر روسیه تسلط یابند».

حوادث قابل توجه سالهای اخیر، گواه آن است که، نیروهای لیبرال به حملات جدیدی دست زده اند: در ورای کارزار ضد کمونیستی، بقایای دولتمداری روسیه را می کوبند. از کجا دوباره در حافظه معلولان سیاسی «کارگزاران نوسازی» گارباچفی این مسئله احیاء شد که «جلادان» دهه سی را افشاء کنند و خاطره قربانیان فشارهای سیاسی را گرامی بدارند، معلوم است. باز هم جاروجنجال ناشایست پیرامون تیرباران خانواده تزار، بعنوان یکی از مظاهر «جنایت بلشویسم» براه افتاده است. باز هم، آرامگاه ولادیمیر ایلیچ لنین، مدفن فعالان اتحادجماهیر شوروی، سرداران نامدار و دیگر شخصیتهای بزرگ در میدان سرخ، مورد تعرض واقع می شود.

اینکه مضمون ضدیت با کمونیسم بی اعتبار شده است، مسئلۀ تازه ای نیست. اما، حملات جدید به مقدسات مردم شوروی، شیوع سرمایه دزدی و تمسخر صفحات تاریخ گذشته، نشان دهنده آن است که، همه این اقدامات، در آن جهتی سمت داده می شود که، رد پای تاریخ واقعی را برای همیشه پاک کنند. این تلاشها، جنبۀ آگاهانه و طولانی مدت دارد. بدین ترتیب، آنها هم نقش تحریکی خود را ایفاء می کنند و هم سعی میکنند اذهان عمومی، عکس العمل مردم و قابلیت مقابلۀ آن با ادامه سیاست جاری را متناوبا برآورد نمایند.

عجیب است که، هنوز هم روز پیروزی، بعنوان بزرگترین جشن مردم روسیه برگزار می شود! چه تلاشی وقیح تر و توهین آمیز تر از پنهان شدن در ورای پردۀ آرامگاه لنین، جائی که در سال ۱٩٤۵، پرچم دشمن غدار در مقابل آن به زیر پا انداخته شد، می تواند باشد. ؟ به این سؤال که هدف از همۀ این کارها چیست، آ. ونیدیکتوف، مجری رادیوی «اخو مسکوا» که، هیچ رغبتی به کمونیستها ندارد در یک برنامۀ زنده، پاسخ بسیار ساده ای داد: «برای اینکه پوتین و تیم او با کمونیستها مبارزه می کنند و نمی خواهند بیاد بیاورند که، بنیانگذار و رهبر حزب کمونیست در اینجا آرمیده است». این سخنان، جواب بسیار روشنی است برای آنهائی که هنوز ممکن است در مورد اشاعۀ و ترویج روحیۀ ضدکمونیستی در کشور، تردید دارند.

در مراسم رسمی جشن پیروزی بر فاشیسم، خیلی طبیعی، نه فقط تصاویر فرمانده کل قوای این پیروزی را مشاهده نمی کنی، حتی، با یک کلمه سخن محترمانه هم از او یاد نمی کنند. با این حال، به نظرعجیب نیست که حاکمان کنونی، بدون استالین خود را پیروز می شناسند.

همۀ اینها درجهت تخریب خشن اطلاعات تاریخی انجام می گیرد که، رسانه های عروسکی انتشار آن را به عهده دارند. کثافات زشتی که بوفور از کانالهای تلویزیونی پاشیده می شود. با کمک تعداد زیادی فیلمهای بدیعی و مستند، سریالهای بی پایان که در ارتباط با جنگ کبیر میهنی و وقایع مهم دیگر، بویژه در ارتباط با روزهای بیاد ماندنی خلق می سازند، آشکارا به جعل تاریخ دست می زنند.

بسیاری اوقات افراد بی صلاحیت و فاقد کاردانی در مورد گذشتۀ ما به داوری می نشینند که حتی در برخورد آنها به مسائل بدیهی اغلب موجب عکس العمل بسیار عجیب می شود. مثلا، سازندگان یکی از فیلمهای مستند در مورد گروه اول فضانوردان اتحاد شوروی بشدت متحیر و خشمگین هستند که گویا... فضانوردان را به اطاعت بی چون و چرا از دستورات وادار می کردند. فیلمسازان و مجریان امروزی کانالهای تلویزیونی با چنین درک عجیب و غریب حتی در مورد مسائل بسیار طبیعی، تصمیم گرفته اند تاریخ ما را «بازنویسی» کنند، بر میلیونها مردم کشور تأثیر بگذارند و سعی می کنند با ساخته های بنجل خود، زمان قهرمانان را، وقتی که پدران ما بی هیچ طمع و چشمداشتی می ساختند و می آفریدند، تحقیر نمایند.

ضدیت با کمونیسم که در اوایل سدۀ جدید تا حدودی فروکش کرده بود، دوباره قدرت گرفته و به تعرض هر چه آشکارتری، بویژه در دوره های مبارزات انتخاباتی دست می زند. حاکمیت کنونی، برای اینکه نسل جوان نتواند امروز را با گذشته مقایسه نماید، برای اینکه زندگی امروزی را بعنوان زندگی اصیل بی نیاز از بحث و تردید جا بزند، تاریخ را تحریف می کند.

به همین سبب است که، شعارهای «تهمت زدن به کمونیستها را متوقف کنید!»، «نه به جعلیات برعلیه اتحاد شوروی و جنگ کبیر میهنی!»، همیشه در تظاهرات و راهپیمائیهای هزاران نفری که حزب کمونیست فدراسیون روسیه برگزار می کند، شنیده می شود. این شعارها، هم تمایلات غالب و هم مطالبات اساسی کمونیستها و توده های وسیع خلق را بازتاب می دهند. چنین اقداماتی گواه آن است که، مردم از مدتها پیش به واقعیتها پی برده و بدرستی می فهمند که ماشین تبلیغات دروغ، چگونه و به نفع چه کسی کار می کند و مدافع منافع کدام گروه است.

هشت سال پشت سر مانده، با سرسختی بیشتر از آنچه که در سالهای نود حزب کمونیست فدراسین روسیه و جبهه وسیع نیروهای میهن پرست مانع از تحقق برنامه های ضدملی طرفداران یلتسین در عرصه های اقتصادی و اجتماعی شدند، در سمت تحکیم اصول زندگی سرمایه داری گذشت. حزب «روسیه واحد» با تصرف بیشتر کرسی های مجلس قانونگذاری از راه فریبکاری و حقه بازیهای سیاسی، بفرمان بالائیها، قانون ضدمردمی کار، زمین، آب و مسکن و قانون کذائی ۱٢٢، در مورد لغو امتیازات را تصویب کرد. بقایای دستاوردهای سوسیالیستی از میان برداشته شد. در تاریخ روسیه این اولین بار نیست که لیبرال- دموکراتها سیمای واقعی خود را عیان می سازند و آمادگی خود را برای قربانی کردن شرایط بهتر زندگی اکثریت مردم بخاطر ثروتمند شدن اقلیت ناچیز، آشکارا اعلام می کنند.

واقعیت این است که همۀ این اعمال تحت پوشش لفاظی های میهن پرستانه انجام می گیرد. «قانونگذاران مدهای سیاسی»، اعجوبه های شناخته شده تلویزیون و تحلیلگران سفارشی که تا دیروز طوطی وار می گفتند: «میهن پرستی، آخرین پناهگاه فرومایگان است»، امروز تأئید می کنند که، میهن پرستی مد شده است. لازم به گفتن است که، میهن پرستی خرده بورژوائی تبلیغ می شود که عملا هیچ وجه مشترکی با عشق به میهن که الهام بخش مردم شوروی در کار و قهرمانی بود، ندارد. چنین میهن پرستی، بعنوان یک قاعده، تا دریافت اولین احضاریه از حوزۀ نظام وظیفه برای اعزام به جبهه های دفاع از میهن در شرایط به خطر افتادن وطن اعتبار دارد. دفاع از میهن و تحکیم جبهه مدافعان آن، همان مسئله ای است که «میهن پرستان» تازه بدوران رسیده علاقۀ زیادی به طرح آن ندارند.

در ورای گفتارهای دهن پر کن پیرامون «روسیۀ کبیر»، تیشه به ریشۀ خلق ما می زنند، ارزشهای معنوی مردم را تخریب می کنند. بعنوان مثال، برخورد نا هنجار به ادبیات را که همیشه در روسیه از اهمیت خاصی برخوردار بوده، شناسنامه فرهنگی خلق را ما را نسل به نسل منتقـل نموده و توازن آن را حفظ کرده است، یک نمونۀ زندۀ چنین تخریبات است. ادبیاتی را که هیچ یک از حوادث بزرگ دورۀ شوروی یا دوره های تا انقلاب روسیه را از نظر دور نداشته و همه را در بسیاری از آثار کلاسیک منعکس نموده است به وضعیتی دچار ساخته اند که اگر بدین منوال ادامه یابد، دیر یا زود، نسلهای بعدی ما، روس بودن خود را فراموش خواهند کرد. اکنون، نظام تحصیلی جدید، امتحان از پوشکین، تولستوی، تورگنیوف، چخوف، شولوخوف را غیر الزامی ساخته است. واقعیت این امر حاکی از آن است که، فرهنگ روسی بطور کلی در سیستم آموزشی الزامی نخواهد بود. این سیاست را دولت پیگیرانه پیش می برد.

صاحبان قدرت نامحدود در حاکمیت روسیه، از اعتراف صریح به اینکه نظام تحصیل شوروی را بر هم ریخته اند، خجالت می کشند. واقعا هم، در نتیجۀ «اصلاحات»، بهترین سیستم آموزشی جهان عملا نابود گردید. به عبارت دیگر، نه اتحاد شوروی، بلکه، نظام تحصیل روسیه از میان رفته است.

همۀ این اقدامات با تشویق و حمایت غرب، منادیان ارزشهای «دمکراتیک» صورت می گیرد. بی جهت نبود که جرج بوش بعد از انتخاب رئیس جمهور جدید، به او امتیاز داد و دست بر شانه اش گذاشته، او را جوان با «استعداد» خطاب کرد. ما، در سالهای نود هم شاهد چنین «بزرگ منشی» های آمریکائیها بودیم. حامیان اروپائی، آن وقتها هم ایادی روسی خود- ویرانگران روسیه، سرکردگان جبهۀ «دمکراسی»، وزیران تازه به دوران رسیده و البته، رئیس جمهور را در هر قدمی مورد محبت و حمایت قرار می دادند.

آیا این واقعه، تحقیرشایستگی های خلق روسیه، در آیندۀ نزدیک تکرار نخواهد شد؟

ما بسیار امیدواریم که چنین نشود.

اقدام نظامی برای دفاع از شهروندان روسیه در مقابل حملۀ جنایتکارانۀ نظامیان گرجستان به اوستیای جنوبی، برسمیت شناختن استقلال جمهوریهای اوستیای جنوبی و آبخاز ثابت کردند که، روسیه می تواند عزم و ارادۀ مستقل خود را نشان دهد.

مردم روسیه هر چه بیشتر در این باره فکر می کنند که، کشورشان به کدام سو گام بر می دارد. از نظر اکثریت قاطع شهروندان کشور، راه کنونی به بن بست خواهد انجامید. زیرا، در کشوری که در مدت کمتر از دو دهه پس از برقراری رژیم ضدمردمی یلتسین، نه تنها یک موسسۀ فن آوری بزرگ احداث نشده است، بلکه، در اثر اقدامات خرابکارانه متمادی، به مملکتی کاملا غیرصنعتی تبدیل شده که دیگر حتی قادر به تغذیۀ مستقـل خود نبوده و فقط نیمی از خواروبار مورد نیاز مردم خویش را تأمین می کند، راه دیگری در پیش ندارد.

سیاه کردن چهرۀ فعالان بزرگ حزب کمونیست و دولت شوروی و در وهلۀ اول، بنیانگذاران و سازماندهان آن- ولادیمیر ایلیچ لنین و یوسف ویساریونویچ استالین، مهمترین بخش سیاست حاکمیت بورژوائی روسیه در تحریف تاریخ میهن ما را تشکیل می دهد که در این راه، هم از مساعی و تلاشهای بسیاری از تاریخ نویسان منحرف روسیه و هم از کوششهای مغرضانه محققان غربی بهره می برند. شیوع هیستری ضد لنینی و ضد استالینی بمثابه یکه تازی ضدکمونیسم بربرمنشانه در کشور ما چنان دهشتناک است که اگر با سخنان نویسنده مشهور، یوری بلوف بگوئیم، ریشه درخت میهن ما را با تبر «میهن پرستی روسی» می زنند. اغراق نکرده ایم. اینها، همان ضربات هلاکتبار بر خودشناسی خلقهای روسیه هستند که، کمونیستها همیشه در مورد خطرات آنها هشدار داده و می دهند.

علت اینکه چرا صاحبان سرمایه های کلان از صرف هر گونه نیرو و مال خود در این راه کوتاهی نمی کنند، فقط یکی است: احساس ترس. چرا محافل غربگرای روسیه تا سرحد مرگ، استالین را حتی بعد از وفاتش می کوبند؟

همانطور که می دانیم، مهمترین وبارزترین صفحات تاریخ میهن ما با نام استالین ــ ادامه دهندۀ کار لنین ــ پیوند خورده است. صنعتی کردن و تعاونی کردن، جهش فرهنگی که در نتیجۀ آن کشور ما به یکی از مهمترین قدرتهای جهانی تبدیل گردید، واقعی بودن ادعاهای استالینی مبنی بر امکان پیروزی سوسیالیسم در یک کشور جداگانه را نشان داد. پیروزی استالین بر زمان و مکان را ثابت کرد و سرآغازی شد برای پیروزی بزرگ بر فاشیسم.

بگفته چرچیل، استالین «کشور را با خیش تحویل گرفت و با بمب اتم تحویل داد». در این سخنان کوتاه و بسیار پر مضمون، اوج عظمت کارهای دورۀ استالین نشان داده می شود که با غرض ورزی و حماقت نمی توان دستاوردهای فوق العاده آن دوره را که، ورود کشور اتحاد شوروی به گروه قدرتهای رهبری کنندۀ جهان را تأمین کرد، نفی یا انکار نمود.

تأثیرگذاری استالین به روند تحولات تاریخی چنان عظیم است که، فرصت طلبان و عوامفریبان تحریفگر تاریخ حتی، استعداد و توانائی تصور آن را هم ندارند. برغم همۀ اینها، ما به مجموعۀ یک سری ارزیابی های خصمانۀ آنها بر می خوریم که تلاش می کنند با استفاده از هر گونه شیوۀ سخیفی از یک شخصیت بزرگ هیولائی بسازند و او را خرد کنند.

لازم به یاد آوریست که، بموازات «مد» شدن میهن پرستی، حمله به گذشته نیز از روی دلتنگی و یا بخاطر پول، به «مد روز» بسیار «ساده» تبدیل شده است. اکنون بعنوان یک قاعده در ازای چنین کارهائی پول خوبی پرداخت می کنند. اغلب کسانی که به چنین کارهائی مشغولند، بدان جهت که مذبوحانه تلاش می کنند آن حوادث را با دورۀ معاصر انطباق دهند، شوکه می شوند. کار تحقیقاتی که بمثابه یک فعالیت علمی محققان متخصص تاریخ و فیلسوفان محسوب می شود، جای خود را به احساسات داده و در سطح مورد بررسی قرار می گیرد.

اکنون، تاریخ عظیم قرن بیستم و فعالان بزرگ آن را مورد قضاوت قرار داده اند اما، نه در پناه کلاه خویش. محقق برجستۀ روس، یو. و امیلیانوف نویسندۀ کتابهای تخصصی در بارۀ استالین، بوخارین، تروتسکی و دیگر فعالین حزبی، بسیار عادلانه متذکر شده و می گوید: «ورد بعضی اشخاص به محدودۀ تاریخ که، هیچگاه هیچ ارتباطی حتی از طریق خواندن کتاب با آن نداشته اند، به برخورد جنایتکارانه با واقعیتهای گذشته منجر می شود».

حماقتهای آنهائی که در بارۀ استالین افسانه سازی کرده اند، فقط با این تصور بدوی که زمین بر روی سه نهنگ ایستاده است، قابل مقایسه می باشد. مگر می توان، مثلا، این ادعا را جدی گرفت که استالین بدون توجه به «تمایل» لنین، قدرت حزبی را «غصب کرد» و او را از رهبری محروم ساخت؟ و یا بر خلاف عقلانیت و منطق، این موضوع را پذیرفت که استالین با حیله گری قتل کیروف را سازماندهی کرد تا ترور خشن را در کشور رواج دهد؟ یکی دیگر از ادعاهای ساختگی این است که استالین در ازای پول نقد، با اتهامات جعلی فرماندهان ارتش را کنار گذاشت، بسیاری از آنها را از بین برد و همین امر موجب شکست ارتش سرخ در سالهای ۱٩٤٢- ۱٩٤۱ گردید. و یا گویا که، استالین آنقدر به معاهدۀ مولوتف- ریبینتروپ اطمینان داشت که، به هیتلر باور کرد و به همین جهت بطور کلی همۀ هشدارها در مورد تاریخ حملۀ آلمان به اتحاد شوروی را مردود شمرد.

اکنون، زمانیکه طبقاتی شدن جامعه، نابرابری و بیعدالتی کاملا قابل تحمل و امری عادی شمرده می شود، زمانیکه در جامعۀ محروم شده از ارزشهای معنوی، دروغ، خشونت، مال پرستی، بی مسئولیتی و البته بدتر از همه، بی شرمی بیداد می کند، کمتر کسی نگران آن است که، تخصص اکثریت قریب به اتفاق محققان تاریخ و سیاست شناسان با میزان بغرنجی های اجتماعی گذشته و حال منطبق نیست. بدین جهت، با در نظر گرفتن نیازهای دورۀ حاضر، باید چنین متخصصانی از آمادگی جدی خاصّ و کیفیت عالی اخلاقی برخوردار باشند.

انگار این یک امر قانونمند است: امروز کسانی برای «افشای» پهلوان دولت سرنگون شدۀ اتحاد شوروی تلاشهای نسبتا زیادی صرف می کنند که تا دیروز آن را تمجید می کردند. نمونۀ درخشان آنها، آ. ن. یاکولیوف است که در پایان سالهای هشتاد مبتکر کارزار ضداستالینی بوده و رهبری آن را به عهده داشت. وی، فردی ایدئولوگ با سالهای طولانی سابقه کار حزبی، رهبر سابق شعبۀ ایدئولوژیک کمیتۀ مرکزی، دبیر کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی و بالاخره، عضو دفتر سیاسی بود اما، در نهایت- دچار دگردیسی شد و به حزب ومردم خیانت کرد.

زمانیکه تروتسکی هنوز در خارج از کشور بود، «برای حملۀ بین المللی برعلیه استالین» فراخوان داد. اما، چیزی عایدش نشد. زمانیکه رهبر اصلی اوپوزیسیون ضد استالین تصمیم داشت «جنگ صلیبی» را آغاز کند، در نتیجۀ موفقیتهای بسیار بزرگ و دستاوردهای عظیم کشور شوراها تحت رهبری استالین تا آخر سال ۱٩٣۷، «صلیب دارانی» برای شرکت در این جنگ پیدا نشدند. اما پس از گذشت پنجاه سال، زمانیکه «باد تازه تغییر» وزید، سر و کلۀ چنین آدمها دو باره پیدا شد.

هدف ویرانگرانه ای که آنها در سر پرورانیده اند، اجازه نمی دهد چیزی جز اردوگاههای اصلاحی ــ تربیتی کار و تخریب کلیساهای ارتدوکس بدست جنگجویان بی خدا را ببینند. اضافه بر این، از سالهای نود قرن گذشته هر از گاهی برخورد مطلقا بی اساس، از نظر محققان جدی تاریخ، به حوادث کاتئن نیز به این مجموعۀ «جنتلمنی» اضافه می شود. بر پایۀ این طرز تلقی، گویا شواهد بجا مانده از نازیها در بارۀ استخوانهای افسران لهستان نشان می دهد که، آنها را ارگانهای کمیساریای داخلی (وزارت کشور) اتحاد شوروی تیر باران کرده است، ـــ همۀ اینها تحریفها و دروغهای خشن تبلیغاتی هستند، که در بارۀ آن انبوه عظیم اسناد جعلی و ساختگی کپه کرده اند. هدف همۀ اینها عبارت از این است که بین خلقهای لهستان و روس آتش خصومت بیافروزند. تبلیغات پیرامون «قحطی بزرگ» در اوکرائین نیز چنین هدفی را دنبال می کند. بدین وسیله می خواهند روابط روسها و اوکرائینی ها را تیره سازند.

این فهرست فقیرانه ، تا حدودی واقعی، اما، در اکثر موارد تحریف شدۀ حوادث تاریخی چشم آنها را بسته است و نمی توانند ببینند که استالین مفهوم مقدس «وطن» را برای میلیونها انسان شوروی تعریف کرد. او در میان خلق از چنان نفوذ و اعتباری عمیقی برخوردار بود که، در سالهای جنگ کبیر میهنی، با شعار «زنده باد وطن، زنده باد استالین!» به سوی مرگ می رفتند، دشمن را در هم می کوبیدند. این مسئله برای آنها جالب نیست که چه اتفاق افتاد که نام استالین الهام بخش قهرمانیهای مردم تا پای قربانی کردن خود شده بود. زیرا خلق پس هزاران سال تاریخ برای اولین بار حاکمیت خلقی خود را برقرار ساخته بود. چرا پس از مرگ استالین، بیگانگی مردم از حاکمیت اتفاق افتاد.

آنها مثل اینکه توجه نمی کنند که با همۀ فجایع متناقض «سال سی و هفت»، در وهلۀ اول کسانی از صحنۀ سیاسی کنار گذاشته شدند که، بقول لنین، خود را به انقلاب کبیر خلق «چسبانده» بودند. آنهائی که حاضر بودند روسیه را قربانی هوسهای شبه انقلابی خود ساخته و آن را به «یک بغل هیزم خشک برای بر افروختن آتش جهانی» تبدیل سازند. از فشارهای سیاسی در وهلۀ اول کسانی آسیب دیدند که معابد را تخریب کردند، از دهقانان سلب مالکیت نموده «قزاقی کردند» و ضمن تلاش برای بیرون انداختن پوشکین از «کشتی تجدد»، «فرهنگ پرولتری» را حاکم ساختند.

اما نه فقط تشنگان انتقام گیریهای سیاسی حتی، منتظران تصویه حساب با خود آنها و آنهائی هم که ماهیت خصمانۀ خود با حاکمیت شوروی را از مدتها پیش آشکارا نشان داده اند، به استالین حمله می کنند... همۀ آنها ضمن تحریف اقدامات دهها سالۀ استالین، تلاش می کنند برداشت دیالیکتیکی وی از آموزشهای مارکس ــ انگلس، از تئوریهای لنین بعنوان مارکسیسم دوران حاضر و قرائت عملی او از لنینسیم را برای همیشه دفن کنند.

در این کاراز، نه تنها ضدکمونیستهای سنتی، حتی انسانهائی که خود را طرفداران جنبش کمونیستی معرفی کرده ولی، زحمت تحلیل اوضاع کنونی و موعظه های یاس آور دگمهای پوسیده را تحمل نمی کنند، نیز مشارکت دارند. و نتیجۀ نهائی آن، چیزی نیست جز تحریف آموزه های بنیانگذاران تئوری انقلابی.

حتی تصور می شود همۀ آنها بسیار خوب می دانند که؛ هم لنین و هم استالین بویژه تأکید داشتند که، مارکسیسم علم زنده، اساس متدولوژی تحلیل اوضاع اجتماعی و اقدام سیاسی ــ اجتماعی است. آنها، در مورد غیرعاقلانه و خطرناک بودن ارزیابی از وضعیت موجود فقط با تکیه بر قیاسهای یک قرن یا نیم قرن اخیر، همیشه هشدار می دادند. تجارب قرن بیستم و از آن جمله، فعالیتهای حزب کمونیست اتحاد شوروی، این آموزۀ آنها را عملا تأئید می کند.

همانطور که در عمل، همچنان هم در آثار تئوریکی استالین، ما پاسخ مسئلۀ اصلی را ــ مسئلۀ قابلیت حیاتی سوسیالیسم، در بارۀ آنکه چشم انداز تاریخی آن چقدر واقعی است، پیدا می کنیم. درست این جواب برای ابن الوقتهای امروزی، غاصبان قدرت دولتی، نیروهای وفادار به ارزشهای لیبرال- دمکراتیک و همۀ آنهائی که نمی خواهند از روشهای خائنانۀ یلتسینی نتیجه بگیرند، خوشایند نیست. آنها همۀ دستاوردهای دمکراتیک را که زمانی به همان سبب مسئلۀ نوسازی مطرح شد، بشدت و پیگیرانه محدود می سازند. تقلب گسترده و بی سابقۀ تاریخی در انتخابات اخیر نمایندگان دوما (مجلس قانونگذاری روسیه. م.) و انتخابات ریاست جمهوری کشور، شاهد این مدعاست. فقط تعداد آراء تقلبی حزب حاکم به صدها هزار سر میزند و همۀ اسناد تخلفات علنی در ٢٩ منطۀ کشور در ۱۵ مجلد جمع آوری و به دادگاه عالی روسیه تقدیم شده است.

تلاش برای تشکیل «هرم قدرت» در کشور ما به پیدایش یک دستگاه عظیم بوروکراتیک منجر شده است که، نتایج رأی گیریها را گستاخانه تغییر می دهد و حق انتخاب مردم را به سخره می گیرد. آنها، با کشاندن طرح تغییر در قانون رفراندوم به مجلس، در واقع، مردم را از حق خود،ــ حق اظهار نظر پیرامون مهمترین مسائل کشور محروم ساختند.

همۀ اینها بلاواسطه با تشدید فشارها به حزب کمونیست روسیه، بخاطر مواضع اصولی حزب پیرامون گرهی ترین مسائل کشور، پیش از همه، بجهت رأی منفی فراکسیون کمونیستها به پیشنهاد نامزدی پوتین به پست نخست وزیری در مجلس و اقامۀ دعوی در مورد تقلبات گسترده در انتخابات مجلس در دادگاه عالی، همراهی می شود. بویژه، پیشنهادهای سازندۀ حزب کمونیست در مورد ملی کردن منابع طبیعی و عرصه های استراتژیک، و همچنین موج اعتراضاتی قوی که حزب کمونیست برای دفاع از منافع زحمتکشان تشکیل می دهد، موجب تحریک حساسیّت ارگانهای حاکمیتی گردیده است.

در روسیه، مطبوعات از مدتها پیش، کلمۀ «دمکراسی» را در داخل گیومه می نویسند ــ زیر که، حاکمیت کنونی با دمکراسی فاصلۀ زیادی دارد. به نوشتۀ روزنامۀ آمریکائی «اینترنیشنال هرالد تریبون»، ساختار حکومتی در روسیه، بر روی سه پایه؛ مأموران، بارونهای بی تجربه و نظامیان استوار شده است و این امر به کاهش نقش پروسۀ انتخابات و تقویت کنترل و نظارت بر اوپوزیسیون منجر می شود. در نظر سنجی هائی که مرکز تحقیقات «فریودم هاوس» در مورد کشورهای آزاد بعمل آورده، روسیه در میان ۱٩۵ کشور جهان، همراه با قزاقستان، سودان و یمن، در۱۷۰- مین پله قرار گرفت.

تقریبا همۀ برنامه های تلویزیونی بمثابه یک سنت خشن دیرین، از بام تا شام مغز بینندۀ ساده لوح را با گزارشهای پر آب و تاب پیرامون «دستاوردهای» کشور با حضور مقامات درجه اول دولتی، پر می کنند. این در حالی است که برای اکثریت مردم روسیه این سؤال منطقی مطرح است که: آیا بالاخره زمانی فرامی رسد این حاکمیت به کارهای واقعا جدی و مؤثری که بتواند موجبات تغییرات مثبت در زندگی آنها را فراهم آورد، به آنها شانس زنده ماندن بدهد، بپردازد؟

مردم خسته در عرض سالهای طولانی، که به تغییر و تحول مثبت در کشور دل بسته اند، به ناگزیر همۀ آنچه را که امروز در کشور می گذرد با تغییرات بهتر در زندگی گذشته های نچندان دور مقایسه می کنند. اصلا اتفاقی نیست که، هم استالین و هم لنین، در نظر خواهی اینترنتی با عنوان «نام روسیه، انتخاب تاریخی ــ ٢٠٠٨»، که به ابتکار کانال تلویزیون دولتی «روسیه»، فرهنگستان علوم روسیه و بنیاد «نظر خواهی اجتماعی» بر گزار شد، با اطمینان در صدر جدول قرار گرفتند. اینک در میان ما دیگر کسانی که در دورۀ استالین زندگی کرده و در سالهای پس از مرگ او، استالین را رهبر خود حساب می کردند، وجود ندارند. البته که جای خالی آنها را نسلهای بعدی پر کردند. و این هم روشن است که اکثریت قریب به اتفاق کاربران اینترنت جوانان هستند که نام استالین برای آنها، بعنوان سمبل کارهای بزرگ و نمونۀ خدمت صادقانه به خلق خویش تبدیل شده است.

یاد او، حس امیدواری به رهائی کشور بزرگ از خودسریهای مأموران مفتخور، غارتگران دسترنج انسانها، دزدان و تبه کاران و بالاخره، از همۀ آنهائی که اصل ایده عدالت را بنام مبارزه برای «آزادی و دمکراسی» زیر پا گذاشتند، در اذهان مردم بیدار می کند.

نتیجۀ قطعی نظرخواهی برای حاکمیت ارتجاعی در وضعیت تحقیرآمیز کنونی روسیه و برای اکثریت مردم آن غیر منتظره بود.

هیچ نیروئی قادر نیست نه آرزوی برقراری نظم در روسیه بدست پرتوان خلق و نه ایدۀ نا زدودنی آن را، یعنی، فکر بازسازی دولت قادر به دفاع از خود و از آنهائی که دیگر نمی خواهند زندگی خود را بر مبنای قانون دنیای دزدن بسازند، ریشه کن سازد.

استالین جاودانه است، و نام او را به هیچ طریقی نمی توانند از حافظۀ مردم بزدایند. اگر چه فعلا، برخی دانشمندان با احتیاط مسئلۀ «تبرئۀ سیاسی و پلیتولوژیک» استالین را مطرح می کنند، در حالیکه این امر، از مدتها پیش در اذهان عمومی صورت گرفته است.

حاکمیت با تحریف فعالیتهای استالین و همۀ تاریخ اتحاد شوروی، درست به همان چاله ای خواهد افتاد که، جریانی از جبهۀ چپ حزب بلشویک و دقیقا همان کسانی که سنن تاریخی را قطع کردند، با خوش باوری به رهائی ابدی از کهنه، «هورا کشان» افتادند. با آنکه راه بازسازی آن بسیار سخت بود اما، استالین موفق شد. تلاشهای حاکمان ذینفع کنونی در پروردن ایوانوف که هیچ قرابتی با آن ندارند، نتیجه ای نخواهد داد.

هیچ امر اتفاقی نبود که استالین بموقع خود، بر اهمیت جدی تدریس تاریخ در مدارس، تاریخ مشتمل بر واقعیات تاریخی و قهرمانان واقعی زمانهای گذشته تأکید کرد. علاوه بر این، او «مدرسۀ تاریخ پاکروفسکی» و هدف نامشخص آن را شدیدا مورد انتقاد قرار داد.

جالب توجه اینکه، رقبای استالین این مسئله را گاه بعنوان «تبرئۀ نئوناسیونالیستی تزاریسم» (بوخارین)، گاهی «محافظه کاری ملی»(تروتسکی) و گاهی هم بمثابه ظهور «شوونیسم ابر قدرتی» تعریف کردند. مثلا؛ تربیت دانش آموزان با روح احترام به ارتش سووروف که برخی از رهبران حزب آن را «ارتش برده های فئودالی» می نامیدند، نمونه این ادعاها می باشد. یا اینکه، تصمیمات استالین برای تحکیم بنیانها خانواده را اقداماتی غیر لازم برای تقویت «نهاد پدر سالاری پوسیده و گندیده» تلقی می نمودند.

متهم کردن استالین به «گرایشات نئوناسیونالیستی» پس از آن تقویت شد که، او شعار امکان ساخت سوسیالیسم در یک کشور را مطرح ساخت. چنین بر چسبهائی به هر کسی که سعی می کرد در مقابل تمایلات مسلط آن زمان مبنی بر نفی ریشه ای ضرورت هر گونه توجه به مسئلۀ ویژگی های ملی خلقهای اتحاد شوروی در تشکیل دولت جدید ایستادگی کند، زده می شد.

به هر حال، همه گونه برچسب زدن، همیشه، و مخصوصا در سالهای بیست، وسیعا در مبارزات درون حزبی استفاده می شد. به همین جهت هم این مسئله که، «سنت» برچسب زدن به وازده ها در دورۀ فشارهای سیاسی ادامه داشته باشد، اصلا عجیب نیست.

استالین به خطر هلاکت بار قطع تسلسل سنن تاریخی و فرهنگی واقف بود. در روزهای برگزاری اولین گنگرۀ سراسری نویسندگان شوروی در سال ١٩۳٤، او مسئول هیئت نویسندگان گرجستان، م. گ. تروشولیدزه را که مسئول ارائۀ گزارش به کنگره هم بود، به پیش خود دعوت کرد. پس از کنگره تروشلیدزه برای نویسندگان گرجستان جلسه ای تشکیل داد و مشروح صحبت خود با استالین را با آنها در میان گذاشت. وی گفت:

استالین در جواب صحبتهای من تعجب کرد و گفت: چطور؟ شما در کنگره می گوئید خلق گرجستان فقط بعد از انقلاب اکتبر امکان خلاقیت را بدست آورده است و تا آن وقت چیزی در زمینۀ فرهنگی نداشت؟ شما از قول من به نویسندگان گرجستان بگوئید که، اگر آنها نمی توانند آنچه را که پیشینیان ما در عرصۀ فرهنگ و ادبیات انجام دادند، ادامه دهند، بگذار حداقل میراث آنها را بمردم برسانند.

شاید، این نمونه و نمونه های دیگر، بتواند در خدمت ترسیم و تشریح ایدۀ استالین پیرامون حراست از همۀ ثروتهای ملی هر خلقی که، در طول قرنها خلق شده و اندوخته گردیده است، قرار گیرد. او سنن ملی را بسیار ارزشمند می شمرد و بروشنی درک می کرد که احترام به تاریخ و وفاداری به پیشینیان، نیرومندترین منبع برای شکل گیری جهان بینی سالم و قدرت معنوی مردم بشمار می رود که، در شور و شوق توده ای آنها در پنج ساله های قبل از جنگ ظهور یافت و در نبرد مرگ و زندگی با فاشیسم، قوت و مردانگی آنها را تحکیم بخشید. در دورۀ استالین تمدن نوینی، همانطور که خود او دو خط اصلی آن را، یعنی؛ ملی، بلحاظ شکل و سوسیالیسستی، بلحاظ محتوا معین کرد، پدید آمد.

استالین که بعدها بعنوان متخصص در امور مسائل ملی شناخته شد، نقش و مفهوم فاکتور ملی و برداشت نیهیلیستی از فرهنگ ملی و میهن پرستی را درک می کرد. او برخورد سهل انگارانه نسبت به ارثیۀ فرهنگی و تاریخی خلق روس را قاطعانه رد نموده و آن را بمثابه اهانت و تحقیر پرولتاریای روس معنی می کرد.

استالین برای اولین بار مقولۀ «مسئلۀ روس» را به مارکسیسم وارد کرد و مفهوم بین المللی و همه خلقی آن در روسیه را تبیین نمود. در سال ۱٩۱۷، در کنگرۀ ششم حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه(بلشویکها) اوضمن تأکید بر ضرورت تشکیل شوراها، آنها را مناسب ترین شکل سازمانی طبقۀ کارگر برای دستیابی به حاکمیت سیاسی خواند و گفت: «این شکل، فقط روسی است». بسیار پیشتر از اکتبر، استالین مقولات جهانی و ملی، روسی و تاریخی را بررسی کرد. او به اهمیت ویژگیهای ملی- تاریخی روسیه، بمثابه نقش پیشرو خلق روس در تشکیل و تکامل آن پی برد.

استالین در گرجستان ، در سرزمینی زاده شد که طبیعت و ویژگی های فرهنگی- ملی زندگی مردم بطور محسوسی با روسیه متفاوت است. برغم این، او خود را «انسان روس دارای ملیت گرجی» می نامید. و در این مسئله کمترین نشانۀ خودنمائی دیده نمی شود و در واقع ژرفای روانشناسی شخصی را بازتاب می دهد که بخش اعظم عمر خود را در روسیه مرکزی گذرانده است. در این «فرمولبندی» - احترام عمیق به مردم و محیط زندگی آن، درک مفهوم روس و یگانگی همۀ انسانها صرفنظر از تعلق ملی، درک می شود.

متأسفانه، در دورۀ شوروی، مخصوصا بعد از کنگرۀ بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی، نام استالین، در واقع، بفراموشی سپرده شد. کافیست گفته شود که، در طول سی سال در کشور ما، حتی یک کتاب در بارۀ وی نوشته نشد. این خلاء را بسرعت غربیها، در جائیکه فورا انبوه اسناد جعلی دست بدست می شد، پر کردند. دیوید دالین، شوروی شناس مشهور در محافل غربی، می نویسد: «هر چیزی در بارۀ استالین می توان گفت و لجن پراکنی هرچه قدر بیشتر باشد، حقانیت او را بیشتر ثابت می کند»(رجوع کنید به: «حقیقت نما»).

بالآخره در پایان سالهای هشتاد که «نوسازان» به قدرت رسیدند، زیر شعار دمکراسی نسخۀ آماده و در عمل تجربه شده ای را بدست گرفته، هیاهوی و جنجال ضد استالینی به پا کردند. در چنین حال و هوائی، بسرعت تعداد بسیار زیادی مقالات و کتابهای ضد استالینی نوشته شد. صحت و سقم هیچ یک از آن نوشته ها عملا از سوی هیچ کسی مورد تأئید و یا تردید واقع نشد. همۀ نویسندگان آنها، بعنوان یک قاعده، بر اساس یک اصل حرکت نموده و تصور می کردند: «هر قدر کثافت و لجن به قبر این انسان کبیر بریزیم، همانقدر شانس شانس بیشتری برای مشهور شدن بدست می آوریم». صرفنظر از همۀ بیهودگی ادعاهای تازه، تقریبا هیچ کس از طرز تلقی حوادث سالهای بیست- سی متعجب نشد. یکی از این نویسندگان، دیمیتری ولکلگانوف، ابتدا استالین را در خیانت به لنین متهم کرد. و زمانیکه «نوسازان» از او خواهان تغییر تحلیل و توضیح جدیدتری شدند، به خود لنین تهمت زد. چنین «تغییر» در نگرش ولکاگانوف، مراحل اصلی و جنبه های تغییر در مواضع ایدئولوژیکی ماشین تبلیغاتی باند گارباچوف- یاکولییوف، یعنی از سوسیالیسم «با سیمای انسانی» به نفی ارزشهای سوسیالیستی را نشان می دهد.

دورۀ جدید تعریف شده از سوی مطبوعات- دورۀ احیاء و بازسازی بورژوازی- انبوه عظیم اطلاعات حیرت آور را بر سر مردم  آوار ساخت. همصدا با شوروی شناسان غرب، ادعاهائی مبنی بر این مطرح شد که، مثلا، در نتیجۀ فشارهای سیاسی، تعاونی کردن و گرسنگی در اتحاد شوروی، در حدود ٦٠- ۵٠ میلیون انسان از میان رفت. در مقابل چنین ادعاهائی، ما در مورد ارقامی که در فاصلۀ بسیار- بسیار دوری از حوزۀ عقلانیت قرار دارد،  صحبت نخواهیم کرد. زیرا، کمتر کسی زحمت مطابقت این رقم جعلی را با اسناد رسمی تائیده شده که هیچ کس تا کنون جسارت رد کردن آنها را نداشته است، بخود می دهد.

اما، اصل مسئله با تخیلات «نوسازان» و پیروان آنها ارتباطی ندارد. مثلا، در سال ١٩١٧، در محدودۀ مرزهای امروزی آن، ٩١ میلیون نفر بود. در سال ١٩٢٦ که اتحاد شوروی اولین سرشماری را بعمل آورد، تعداد آنها در جمهوری سوسیالیستی فدراتیو روسیه(یعنی، در اراضی روسیۀ کنونی) به ٧/٩٢ نفر رسیده بود.  این در حالی بود که جنگ داخلی ویرانگر و خانمان سوز پنج ساله تازه خاتمه یافته بود.

بر اساس دومین سرشماری اتحاد شوروی در سال ١٩۳٩ جمعیت روسیه به ٤/١٠٨ میلیون نفر بالغ می شد. یعنی در طول ۱٣ سال، ٧/١۵میلیون نفر بعبارت دیگر، ١٧ درصد افزایش نشان میداد. اما، بطور کلی رشد متوسط جمعیتی اتحاد شوروی در این دوره، یک میلیون و ٢۱۰ هزار نفر را نشان می دهد.

در هر حال، لیبرال- دمکراتها خود را بی نیاز از چنین دلایل قانع کننده ای می دانند. بویژه اینکه، در میان آنها متخصصانی هم هستند که تصور کاملا واقعی از تاریخ معاصر دارند. ولی، آنها وظیفۀ دیگری را بعهده گرفته اند و آن؛ انحراف اذهان عمومی از تلفات انبوه انسانی در دورۀ حکمرانی نظم «دمکراتیک»، که از مدتها پیش حتی، شمار قربانیان دورۀ فشارهای سیاسی را پشت سر گذاشته و همچنان ادامه دارد.

لازم به یادآوری است که ناگهان تعداد زیادی انسان با «تفکر نوین» پدید آمدند و با اقتباس از افسانه های کهنه غرب در بارۀ بخش جدائی ناپذیر تاریخ روسیه ــ  خشونت و چپاولگری، داستان سرائی می کنند. همانطور که نویسندۀ ناشناس، و. سالاوی، در کتاب اخیرا منتشر شدۀ «خون و زمینۀ آن در تاریخ روس» می نویسد؛ قطعات چنین تصوراتی در صورت مقایسۀ آن با تاریخ کشورهای غربی متلاشی می شود و از هم می پاشد. توجه کنید! نام ایوان گروزنئی که بر اندام بسیاری از معاصران ما رعشه می اندازد، در دورۀ حاکمیت خود ٤ هزار نفر و الیزابت اوّل، پادشاه همزمان او در انگلیس، ٨٩ هزار نفر را اعدام کردند. با این همه، پادشاه روسیه از نظر بسیاریها سمبل خشونت و پادشاه انگلیس، نمونۀ یک دولتمدار کبیر شناخته می شود.

نمونه های غیر انسانی بسیاری را می توان بر شمرد که در تاریخ اروپای غربی ثبت شده است. مثلا، به رد پای خونین صلیبی ها که در پی کشتار بیش از نیمی از جمعیت جنوب فرانسه دست داشتند، اشاره کرد. و یا به جنگهای سی سالۀ آلمان که جمعیت کشور را تقریبا به نصف تقلیل داد و یا به تلفاتی که فرانسه در دورۀ انقلاب کبیر در مقایسۀ با جمعیت کشور بمراتب بیشتر از روسیه در انقلاب اکتبر و جنگ داخلی متحمل شد، توجه کنید! اما، تلفات تعاونی کردن در اتحاد شوروی، تا حدودی با تلفات مصادره کردن و یا بعبارت دیگر با غصب عدوانی زمینهای دهقانان در انگلیس قابل مقایسه است.

بمنظور شکل دادن به نوع نگرش مردم نسبت به گذشته، حاکمیت کنونی هم دانشمندان و محققان متخصص و هم تاریخ نویسان غیر متخصص را بکار گرفته است. این امر ما را بدین فکر وادار می کند که م. ن. پاکروسکی دراین گفته که تاریخ، یعنی سیاست، وارونه نشان دادن گذشته،  چندان هم بی جا نبود.

چنین به نظر می رسید که، سقوط اخلاقی اکثریت متخصصان اواخر دهۀ هشتاد و اوایل سالهای نود و همچنین بسیاری از شهروندان روسیه، جنبۀ موقتی دارد. اما، گذشت زمان نشان می دهد که اقدامات مخرب حاکمیت در این سالها تأثیر خود را گذاشته، و تولید کنندگان اسناد جعلی و بنجل در مورد استالین را به هیچ روی نمی توان قانع کرد. در هر صورت، میهن پرستان باید با تکیه به نیروی اندیشۀ خود بدفاع از نام او بر خیزند. تجارب ناشی از فعالیتهای ایدئولوژیکی و تئوریکی حزب کمونیست روسیه در سالهای اخیر نشان می دهد، که آنها می توانند از عهدۀ این کار بر آیند.

موضع کمونیستها بر همه روشن است و آن، در قرارهای کنگرۀ بیستم حزب کمونیست شوروی در گزارش نیکیتا خروشچوف در مورد «کیش شخصیت و پیامدهای آن» منعکس شده است. در عین حال، لازم به تأکید است که، بموازات انتقاد شدید و کاملا بحق از برخی از شیوه های کار استالین در آن دورۀ زمانی، کمتر کسی نقش او در تدارک و انجام انقلاب سوسیالیستی، در جنگ داخلی، در مبارزه برای ساختن سوسیالیسم در کشور ما و در سازماندهی مبارزه برای تار و مار کردن فاشیسم را مورد تردید قرار داد. هستند کسانیکه سعی بر آن دارند این واقعیتها را فراموش کرده و خاک برخی بی قانونی های سالهای سی را بر سر رهبری و اعضای حزب کمونیست روسیه ریخته، کمونیستهای امروزی را مقصر برخی تلفات و هزینه های ساختمان سوسیالیسم معرفی کرده و با چشم پوشی بر این واقعیت که اکثریت قریب به اتفاق آنها، حداقل بدان دلیل که سالها بعد از آن بدنیا آمده و نقشی در آن نداشتند، مسئول بدانند.

 برای اینکه حزب کمونیست روسیه، انحرافات و خشونتهای غیرقابل دفاع، جایگزینی حاکمیت دولتی با حاکمیت حزبی، عضویت توده وار در حزب بخاطر مقاصد شخصی، کاهلی و جمود فکری رهبران آن در دورۀ بعد از استالین و عدم کاربرد اشکال و متدهای مترقی در کار حزبی را تقبیح کرده است. حزب کمونیست روسیه، از مدتها پیش این نواقص و حاملین آن را از صفوف خود دور کرده است.

آنها، قبل از اینکه منتظر «رهنمودهای» ماجراجویان سیاسی، مسئولان مستقیم کشتار میلیونی و همچنان ادامه دار مردم روسیه در نتیجۀ اصلاحات لیبرالی طی دو دهۀ اخیر باشند، این کار را انجام دادند.

متاسفانه، گزارش محرمانۀ خروشچوف به اجلاس بستۀ نمایندگان کنگره، در کنگره به بحث گذاشته نشد. و این هم یکی از دلایل اصلی قضاوت غامض و مبهم در بارۀ استالین، بررسی نامفهوم در داخل کشور و همچنین، انتشار مطالب جعلی بیشمار در غرب گردید.

اما، مسئله نه تنها بدین جا ختم نمی شود، بلکه، صرفظر از انبوه عظیم مطالب منتشره در مطبوعات کشور از نیمۀ دوّم دهۀ هشتاد، مسائل هم بسیار مهمی هستند که، هنوز مورد مطالعه و داوری نهائی قرار نگرفته اند.

بلی، ما درک می کنیم مثلا، کنگرۀ هفدهم حزب کمونیست سراسری(بلشویک) در ماه ژانویه- فوریۀ سال ۱٩٣٤، هم بعنوان «کنگرۀ پیروزمندان» و هم «کنگرۀ اعدام شدگان» در تاریخ ثبت گردید. اما، آیا فقط استالین در قبال تضییقات سیاسی آن زمان مسئول است؟ مثلا؛ بوخارین، یکی از قربانیان آن دوره، و یکی از ایدئولوگها و مبلغان اصلی شیوه های برخورد خشن، هر چند با احتیاط ولی، این متدها را تنها راه هدایت کشور در دورۀ حرکت بسوی ساختمان سوسیالیسم حساب می کرد. وی در اثر خود بنام «اقتصاد دورۀ گذار» می نویسد: «قهر انقلابی باید فعالانه در خدمت تشکیل دولت جدید قرار گیرد و قهر پرولتری در تمام اشکال خود، از اعدام گرفته تا احالۀ وظایف دشوار... راه ترقی انسان کمونیستی از مادۀ انسان دوران سرمایه داری بشمار می رود».

«ممکن است ما فقط دو حزب داشته باشیم: یکی در حاکمیت و دیگری، در زندان» ــ این سخنان بوخارین انعکاس درک وی از روند انقلاب است. و اگر در نظر داشته باشیم، که انشعاب در حزب در سال ۱٩۰٣، با تقسیم حزب به بلشویکها و منشویکها اتفاق افتاد و از اولین روزهای پس از انقلاب اکتبر نیز که در درون حزب طی سالهای طولانی

دو جریان آشتی ناپذیر لنینی ها و تروتسکیستها موجود بودند، بدین ترتیب، دیدن عاقبت موجودیت « دو حزب » مشکل نبود.

ایدئولوژی خشونت را تروتسکی نیز با کاربرد دائمی عبارت تحقیرآمیز «مادۀ انسانی» در بیان خود، تئوریزه کرد. او در گزارش خود به کنگرۀ پنجم شوراها (ژوئیۀ سال ۱٩۱٨)، در بخش مربوط به تشکیل ارتش سرخ پیشنهاد کرد: «باید یک برآورد کامل از همۀ مادۀ انسانی موجود بعمل آورد و آنها را بطور منظم... برای خدمت به رژیم کارگری و دهقانی شورائی و میهن بکار گرفت».

 این تفکر نیز، که اجبار، ابزار اصلی برای رهبری توده های دهقانان در آیندۀ پیش رو می باشد، متعلق به اوست. او در کنگرۀ یازدهم حزب گفت: « ما نمی توانیم تا زمانی که هر مرد و زن دهقانی درک کند، به انتظار بنشینیم! ما باید امروز هر کسی را برای قرار گرفتن در جائی که باید باشد، مجبور کنیم». آیا منبع الهام دمکراتهای امروزی که کلاه گرم و نرمی بر سر روسیه گذاشته و بقول الکساندر یاکولییوف در سالهای نود،«روسیه به طویلۀ تمدن کشاندند»، همین تفکر نبود؟

تروتسکی تفکر نظامی کردن حاکمیت شوروی را عملا متحقق ساخته و به ابتکار او «ارتش کار» تشکیل گردید. تاریخچۀ اتحادیۀ کارگران حمل و نقل که در واقعیت امر به یک سازمان شبه نظامی تبدیل  شد، نشاندهندۀ این مدعاست. مثلا، برای کارگران و کارکنان آن مجازات زندان و کار اجباری در نظر گرفته شده بود.

همانطور که می بینیم، تفکر ساخت دولت مبتنی بر خشونت و اجبار، فقط مشقهای «تئوریک» و تأملات اوقات فراغت نبودند و متحقق شدند. بدین ترتیب، شکل گیری ایدئولوژی خشونت، که در سالهای بیست ــ سی همۀ بر رهبری حزب مسلط شده بود، به هیچوجه به استالین مربوط نمی شود. «دستور العمل» چرخاندن چرخ لنگر فشارهای سیاسی را «تئوریسین» های آن آماده کردند و متوقف کردن آن بسیار دشوار بود. برخی از رهبران، خشونت را شیوۀ نسبتا ساده و سریع در اجرای اکثریت وظایف می دیدند، هر چند برخی از آن وظایف، همانطور که بعدها معلوم شد، تا آخر اجرا نشدند.

بسیاری از محققان، طرف دردناک مسئله را هم مورد توجه قرار می دهند: «پروندۀ» هر یک از مجازات شدگان پر است از اسامی کسانی دیگری که آنها نیز تحت تعقیب و اتهام قرار گرفتند. تعداد آنها که از تحقیقات پیرامون قتل کیروف آغاز شد، بصورت تصاعدی افزایش می یابد. آنها نه فقط از روی ترس همدیگر را لو می دادند، بلکه، اغلب بخاطر حسادت، منافع شخصی و دیگر غریزه های منفی به این کار مبادرت می ورزیدند. خود فشارهای سیاسی بر محور دسیسه ها و توطئه ها که اساسا جنبۀ مبارزه بخاطر احراز این و یا آن شغل در پله های مختلف حاکمیت داشت، همراه گردید. و البته، خواستۀ صمیمانۀ مردم برای نشان دادن هوشیاری خود هم نقش کمی در این مسئله بازی نکرد. در این مورد آنها کمتر تفاوتی با مردم کشورهای دیگر داشتند. مثلا، در ایالات متحدۀ آمریکا، فقط دو روز پس از حملۀ ژاپن به پیورل هاربر، قریب چهار هزار نفر را به بهانۀ جاسوسی به نفع کشور دشمن زندانی کردند. و حتی مدتهای مدیدی مردم با وجدان ایالتها با گزارشهای خود در بارۀ اشخاص مشکوک پلیس و اف بی آی را به ستوه آورده بودند. اما، بررسی های بعدی  نشان داد، که اکثریت گزارشهای مخفی، غلط و اشتباه بوده است.

هنوز هم اقدامات بسیاری از سران عالی رتبه حزب، که در کنگرۀ هفدهم حزب کمونیست سراسری(بلشویک)، مأیوس شده و به طرفداری بی قید و شرط از خط استالین برخاستند، مورد بررسی و مطالعۀ نهائی قرار نگرفته است. با اطمینان کامل می توان گفت که: آنها به هیچوجه خطر جانی خود را راهنمای عمل خویش قرار ندادند. حداقل بدین جهت که در آن زمان هنوز هیچ یک از رهبران حزب زیر فشار و تضییقات سیاسی قرار نگرفته بودند. اما، بعدها زمانی که آنها علنا به گناه خود در مقابل حزب و دولت اعتراف کردند، دیگر هیچ کسی به گفتۀ آنها باور نکرد. بخش وسیعی از توده های خلق بر این نظر بودند، که استالین را خطر تهدید می کند. زیرا، خائنان و دروغگویان او را احاطه کرده اند و به همین جهت هم آنها را متهم می شناختند.

بخشی از این مسائل را اظهارات بوخارین در ماه مارس سال ۱٩٣٨، چندی پیش از اعدام روشن می سازد. وی گفت: «من فکر می کنم، روند حوادث اتحاد شوروی، که موجب بروز شبهات و تزلزلات مختلفی در میان روشنفکران اروپای غربی و آمریکا شده  است، در وهلۀ اوّل، ناشی از عدم درک این جماعت از تفاوتهای ریشه ای در کشور ماست، که در آن مخالف، دشمن درست در یک زمان  دارای فکر دوگانه و دو سویه می باشد».

در آن اوضاع و احوال، حتی در اوج مبارزۀ ایدئولوژیک با تروتسکیستها، زینویوفی ها و بوخارینی ها هیچ گونه تدابیر سیاسی شدیدی برعلیه آنها اتخاذ نشد. این موضوع را حتی خروشچوف در گزارش خود به کنگرۀ بیستم حزب در بارۀ کیش شخصیت مورد تأکید قرار داد و یادآور شد، که مبارزه در داخل حزب، مدتهای طولانی بر اساس ایدئولوژی جریان داشت. اما، آیا آن طور که خروشچوف تصور می کرد، واقعا هم مخالفان حزبی در زمان آغاز دورۀ فشارهای سیاسی مجازات شدند؟  فکر می کنم به این مسئله نمی توان پاسخ مثبت داد. علاوه بر این، با دیگر مدعاهای مطرح شده در کنگرۀ بیستم، مبنی این که سوسیالیسم در کشور ما ساخته شده و در آن طبقات استثمارگر برافتاده است هم، مشکل می توان موافقت کرد.

این نظر کاملا به حق برخی محققان، که اقرارها و مداحی های سرسام آور برای استالین، در جوی براه افتاد که امکان تشدید تضییقات سیاسی توده ای را فراهم سخته بود. مثلا، آنچه که بنام دادگاههای مسکو مشهور است، در سالهای ۱٩٣٨- ۱٩٣٦ اتفاق افتاد.

این مسئله که بزرگترین نویسندگان خارجی ــ لیون فیختوانگر، رومن رولان، تئودور درایزر و دیگران ــ حقانیت اقدامات استالین و عادلانه بودن احکام دادگاهها را مورد تردید قرار ندادند، در شکل گیری افکار عمومی نقش کم اهمیتی ایفا نکرد. لیون فیختوانگر، تأثرات خود را در کتاب «مسکو ۱٩٣۷» چنین بیان می کند: «تا زمانی که من هنوز در اروپا بودم، اتهامات زینویوف را نتیجۀ بی اعتمادی ارزیابی می کردم. بنظرم می رسید که متهمان را در زیر فشار به انجام اعترافات تاریخی وادار می کرده اند. از نظر من، روند محاکمه یک صحنه سازی نمایشی وحشتناک در محدودۀ عالم هنر بود.

... اما، بعد از آنکه در جلسۀ دادگاه دوم در مسکو حضور یافتم، پیاتکوف، رادکا و دوستان آنها را دیدم و سخنانشان را شنیدم، احساس کردم، تحت تأثیر این تأثرات که متهمان چه می گفتند و چگونه استدلال می کردند، تردیدهای من مثل نمک در آب حل شد. اگر همۀ اینها جعلی یا ساختگی بودند، پس چرا من نمی دانم، حقیقت چیست».

چنین فکری را جوزوف دویس، سفیر ایالات متحدۀ آمریکا نیز بیان کرده و می نویسد: «اگر فرض کنیم، که این دادگاهها بر اساس یک نماشنامۀ سیاسی ساخته و پرداخته شده است ــ این هم، بدین معنی است که باید وجود یک هنرمند نابغه، مثل شکسپیر را تصور کنیم». این سخنان او، زمانی که پرونده بازجوئی ها و محاکمات را می خوانی، یا مثلا، سند مشهور پلنوم ژانویۀ سال ۱٩٣٨ کمیتۀ حزب کمونیست سراسری (بلشویک)، مبنی بر «سالم سازی سازمانهای حزبی» (از متن گزارش خروشچوف به کنگرۀ بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی) را مطالعه می کنی، بی اختیار در ذهن انسان تکرار می شود. مصوبۀ پلنوم در مورد «اشتباهات سازمانهای حزبی در جریان اخراج کمونیستها از حزب...»، برخی بی قانونیها و خودسریهای سازمانهای حزبی را، که بی هیچ دلیل و بررسی، کمونیستها را از حزب کمونیست سراسری(بلشویک) اخراج کرده و باز هم بی هیچ پایه و اساسی آنها را «دشمن خلق» اعلام نموده و از  کار محروم ساختند، قاطعانه تقبیح می کند.

مشکل می توان این ادعا را که سندی مثل: «مصوبۀ ۱۷ نوامبر سال ۱٩٣٨ شورای کمیساریای خلق اتحاد شوروی و کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست سراسری (بلشویک) دایر بر اینکه ساده کردن مراحل بازجوئی و بازپرسی در سازمانهای وزارت کشور و دادستانی در سالهای ۱٩٣٨- ۱٩٣۷ موجب دست بردن و تحریفات زیادی در پروندۀ بازجوئیها و دادرسیها گردید»، صرفا یک مسخره بازی و پوشش برای اقدامات ناشایست حاکمیت مرکزی بوده است، باور کرد. فقط کسانیکه که در روشن شدن مکانیزم اصلی فشارهای سیاسی سالهای سی ذینفع نیستند، می توانند بر این اسناد چشم بپوشند. اما این سند یکی از دلایل فشارهای سیاسی سالهای سی را روشن می سازند. شورای کمیساریای خلق و کمیتۀ مرکزی حزب، بر  این امر یقین دارند، که نفوذیهای جا خوش کرده در سازمانهای وزارت کشور و دادستانی، چه در مرکز و چه در مناطق دیگر « قوانین شوروی را آگاهانه زیر پا گذاشته، انسانهای بی گناه را بر سر مسائل پوچ و حتی بی هیچ دلیل و مدرکی به مسئولیت جلب نموده و زندانی  می کردند و سپس، با جعل و تقلب در اسناد بازجوئی، برعلیه مردم آن مردم بی گناه پرونده سازی می ساختند و در عین حال، با اهداف ماجراجویانه از اتخاذ هر گونه تدابیری برای پوشش دادن و خلاصی فعالیتهای ضد شوروی شرکای خود استفاده می کردند».

بالآخره اینکه، ما با اسناد دورۀ استالین سر و کار داریم. بدین جهت لازم نیست مثل «معماران» و «عمله های» نوسازی گارباچفی، این اسناد و همه رهبران حزب را یکجا زیر خروارها اتهامات ساختگی و جعلی دفن کنیم.

شاید، برخی محققان در طبقه بندی توالی تاریخی دورۀ فشارهای سیاسی تا حدود زیادی محق هستند، که آن را به دو دورۀ متمایز؛ اوّل- دورۀ «تروتسکیستی»، تا اواسط سالهای سی و دوّم- دورۀ «استالینیستی»، که بعد از قتل سرگئی کیروف آغاز شد، تقسیم می کنند. ولیکن، چنین «دوره بندی ها»، کاملا شرطی بنظر می رسند. زیرا، در انجام این کارها، مشکل می توان، از یک طرف، نقش استالین و طرفداران او را، از  طرف دیگر، مخالفان مختلف و ناراضیان از حاکمیت را از هم جدا کرد. البته، خود تروتسکی هم سعی می کند سالهای اوّل ترور را تبرئه کرده ولی، ادامۀ آن را محکوم نماید. او در سال ١٩۳۵ نوشت: «آن ترورهای اولیه را می توان با دورۀ «ژاکوبینی» انقلاب مرتبط دانست، که از ضرورت سخت دفاع از خود، ناشی می شد. در مورد آنها ما می توانستیم علنا به همۀ طبقۀ کارگر جهان گزارش بدهیم. ترورهای کنونی، شبیه ترورهای دورۀ ترمودوریانهاست(١) و بیش از آنکه در خدمت دفاع از بوروکراسی در مقابل دشمن طبقاتی باشد، در خدمت دفاع از آن در مقابل عناصر پیشرو خود طبقۀ کارگر می باشد». فکر می کنم، برای کسانی که با تاریخ واقعی آن دوره آشنا هستند، این ادعاها قانع کننده نیستند.

واقعیت امر هر چه که باشد، نفی این مسئله، که خودسریها در سلسله مراتب پائینی حاکمیت، پیش از همه، محصول خودسریها در رأس هرم قدرت بوده است، یک برخورد غیراخلاقی است. با این حال، هر گونه سعی و تلاش برای توضیح فشارهای سیاسی بر مبنای انگیزه های شخصی استالین، که گویا بلندپروازیهای وی، عزم او برای ایستادن در جایگاه برابر با لنین و بطور کلی، برای ماندن در تاریخ بعنوان سازندۀ دولت سوسیالیستی، موجب فشارهای سیاسی گردید، یک حماقت محض است. حتی آشنائی سطحی با زندگی استالین و اکثریت کارهای او، بی پایگی چنین ادعاهائی را آشکار می سازد. استالین تا پایان عمر، خود را شاگرد لنین می خواند و همیشه با تأکید بر اهمیت عظیم جهانی خدمات او در مقابل حزب و کشور، آنها را بسیار ارجمند می شمرد و گرامی می داشت. هیچ وقت در فکر دست یابی به آن قله ای نبود، که از آنجا ولادیمیر ایلیچ لنین در بغرنج ترین شرایط تاریخی توانست تنها راه مطمئن خروج روسیه از بن بست موجود را ببیند.

ضمن مقایسۀ حوادث انقلاب اکتبر از منظر تاریخ عمومی جهان، می توان یادآور شد که آنها به آن مرحلۀ تکاملی خود که با یک سری قانونمندیها تعریف شده، در گذشته اتفاق افتادند، رسیده بودند. همچنان، که مثلا، انقلاب کبیر فرانسه، سرآغاز مرحلۀ جدیدی در تاریخ تکامل بشری بود، انقلاب سوسیالیستی در روسیه نیز قربانیهای زیاد و تقسیم جامعه را در پی داشت. در پاسخ به این سؤال که چرا در شرایط چنین تکانهائی، که مردم به دو اردوی آشتی ناپذیر تقسیم می شوند، ولی آنهائی، که سعی می کنند، موضع بیطرفانه گرفته و در کناری بنشینند، در همه حال در گرداب حوادث گرفتار می شوند، می توان با بهره گیری از متد بررسی مارکسیستی- لنینیستی، جواب داد. اما، عقل بشری تا کنون از توضیح این مسئله، که از کجا بعضی اوقات در انسانها چنان بیرحمی و نفرت نسبت به همدیگر شکل می گیرد که حتی به برادرکشی می انجامد، عاجز است.

پروفسور ن. ن. مالچانوف در کتاب خود تحت عنوان «مونتاریان»(٢) که به انقلاب کبیر فرانسه اختصاص داده است، حکایتی نقل می کند که در آن، نقاش فرانسوی، ادگار دگا، شاهد جدل دو نفر بر سر اینکه روبسپیر، کوتون، سن ژیوست «اعجوبه بودند یا روحانی»، بوده است. این جدل تا کنون هم حل نشده باقی مانده است. ولی، علیرغم این، ١٤ ژوئیه، روز سقوط باستیل، بزرگترین جشن فرانسه شناخته شد، که هم طرفداران مونتاریانها و هم مخالفان آنها برگزار می کنند. فرانسویها هم مثل دیگر ملتهای متمدن، آن را تاریخ خود حساب می کنند.

 

زیر نویسها:

١- ترمودوریان، طرفداران کودتای ضدانقلابی سال ١٧٩٤فرانسه. مترجم

٢-  مونتانیار، اسم حزب اولترا چپ در انقلاب سال ١٧٨٩ فرانسه و نام حزب خرده بورژوازی در مجلس ملی فرانسه در سال ١٨٤٨. مترجم 

بخش دوّم

همرزم لنین

قرن بیستم، شاید، پویاترین و متلاطم ترین دورۀ تاریخ بشری و در عین حال، بغرنج ترین و ناموزون ترین قرنی بود، که یک مجموعۀ کامل سیاستمداران و دولتمداران را برای صعود به جایگاه ویژه ای در رفیع ترین قلۀ المپیاد سیاسی پرورش داد. اما متاسفانه، اغلب، تصویر تاریخی بسیاری از قهرمانان گذشتۀ نزدیک، بر اساس کلیشه های نادرست و برخلاف واقع ترسیم می شود.

با درک همین واقعیت بود، که مارکس، ضرورت ارائۀ تصویر واقعی رهبران سیاسی را همیشه مورد تأکید قرار می داد. او می نویسد: «بسیار شایسته است تصویر انسانهائی، که در رأس احزاب قرار می گیرند... بالاخره با رنگهای شدیدا قابل قبول در تمام زندگی واقعی خود ترسیم شوند». هنوز جای امیدواریست، که بالاخره محققان و ادیبان با استعداد و واقع بین بسیاری، پرورش خواهند یافت که بتوانند رنگ و لوحۀ نقاشی لازم را برای بازآفرینی تمثال عینی استالین، هم بعنوان یک سیاستمدار و هم بعنوان یک انسان، بیابند. و در گودالهای «تئوری» ضد استالینی که اجزاء «تاریخی» آن با بهره گیری از یاوه گوئی های دورماشکینی* ساخته شده است، دست و پا نزنند.

هر جا که صحبت از استالین بمیان می آید، نمی توان این واقعیت را نادیده گرفت که، پیدایش او، درست در شدیدترین و آشتی ناپذیرترین دورۀ مبارزۀ طبقاتی اتفاق افتاد، همین امر کاملا در شخصیت وی تأثیر گذاشت. جستجو وبررسی های ساده ومستقیم از کارها و فعالیتهای او، هیچ موفقیتی در پی نخواهد داشت. فقط با استفاده از متد دیالیکتیکی در تحقیق و بررسی ها، می توان به همۀ سؤالات مربوط به استالین پاسخ داد.

استالین ــ فرزند زمان خویش است. و زمان او، عصر تعیین کننده در انتخاب شیوۀ زندگی بشری، برای همیشه در تاریخ ثبت شده است.

او در تاریخ ٢١ دسامبر سال ١٨٧٩ بدنیا آمد. اگر تولد یوسف جوگاشویلی، در زمانی دیگر و در دورۀ دیگری اتفاق می افتاد، شاید جریان تند زندگی روحانی او را بدنبال خود می کشانید و سرنوشت او نمی توانست با سرنوشت اکثریت معاصرانش که در مدرسۀ روحانی تحصیل می کردند، تفاوت جدی داشته باشد. این سناریو، کاملا ممکن بود: ازسنین کودکی- در سالهای تحصیل و پس از آن، کفاشی می کرد و پدرش نیز درست بر این مسئله تأکید داشت و همشیه می گفت: «من کفاشم، و پسر من هم باید پیشۀ مرا ادامه دهد». این نوع نگرش پدر به تربیت فرزندش، همیشه موجب مناقشه در خانوادۀ جوگاشویلی می شد، که برخی مراحل زندگی استالین را مطلقا بی هیچ دلیل و اساسی با پیدایش حس انتقامگیری و دیگر خصوصیات منفی در روحیات وی مرتبط می سازند.

این موضوع را به وجدان سازندگان این «تئوری» واگذار می کنیم. برای ما مهم این است که استالین از سنین جوانی، سرنوشت خود را با فعالیت های حرفه ای انقلابی پیوند زد. چه عواملی در گام نهادن وی به این راه مؤثر بودند؟ لازم به یادآوری است که، حس شدید عدالتخواهی در سرشت استالین از دوران کودکی شکل گرفت. او آرزو می کرد میرزا(عریضه نویس) بشود که بتواند در تنظیم درخواست و شکوائیه به انسانهای رنج دیده و مظلوم کمک نماید. شکل تکامل یافتۀ این آرزوی کودکانه، بعدها در سنین بالاتر، زمانیکه در مدرسۀ روحانی تحصیل می کرد، در شخصیت او خود را نشان داد. استالین، زندگی خود را در دفاع از بینوایان و ستمدیدگان تعریف می کند و بعدها در تمام دوره های فعالیت خویش، دفاع از منافع خلق و مردم عادی را در رأس مهمترین مسائل قرار می دهد.

_____________

* بر اساس برخی شواهد، دورماشکین، دوست دبیر دوّم کمیتۀ ایالتی لنینگراد در شهر چودووا(chudovo) بوده و به همین سبب، علاقۀ فزون از حدی به بحت و جدل در مورد دلایل قتل سرگئی کیروف داشت.

اما، مسئله اصلی، یعنی شرایط عینی سالهای پایانی قرن نوزده و آغازین قرن بیستم که به تغییر بنیادی سرنوشت بشری منجر شد، همان مسئله ای است، که استالین را به سوی مبارزۀ انقلابی سوق داد. آن شرایط کدامند؟

اولا- توسعۀ سرمایه داری، و همراه با آن، شروع مبارزۀ سیاسی طبقۀ کارگر. ثانیا- رواج مارکسیسم در روسیه و نهایتا، پیوستن جنبش کارگری به مارکسیسم.

سرمایه داری، نظام کهنۀ پدرسالارانۀ آن دوره را که استالین در آن پرورش یافت، بر انداخت و شیوۀ زندگی خلقهای قفقاز را بسرعت تغییر داد. لنین در سال ۱٨٩٩ در اثر خود بنام «رشد سرمایه داری در روسیه»، ضمن تأکید بر روندی که در این منطقه روی می داد، نوشت: «کشوری کم جمعیت و یا با جمعیت روستائی، که در آغاز دورۀ باز تشکیلی خود، از اقتصاد جهانی و حتی از تاریخ بر کنار مانده بود، به کشور صنایع نفت، فروشندۀ شراب، مانوفاکتورها تبدیل شد... همراه با روند تشدید استعمار قفقاز و رشد سریع جمعیت دهقانی آن، پروسۀ رویگردانی مردم از کشاورزی و صنعت نیز طی شد. جمعیت شهرنشین قفقاز از رقم ٣۵۰ هزار نفر در سال ۱٨٦٣ به قریب ٩۰۰ هزار نفر در سال ۱٨٩۷ رسید». این هم بدین معنی است که میزان رشد جمعیتی قفقاز در فاصلۀ سالهای ۱٨۵۱ تا ۱٨٩۷، در حدود ٩۵ درصد بوده است.

در چنین صورتی، همچنانکه لنین تأکید می کند، از سال ۱٨۷۷ تا سال ۱٨٩۰ تعداد کارگران شاغل در صنایع معدنی، بمیزان پنج برابر افزایش یافت.

روسیه در پایانۀ قرن نوزدهم با اطمینان به سردمدار جهانی در زمینۀ استخراج نفت تبدیل می شود. همراه با شهرهائی که اکثریت جمعیت آنها را خرده بورژوازی تشکیل می داد، در ماورای قفقاز مراکز بزرگ صنعتی مثل باکو( شهری که در پرورش استالین انقلابی نقش مهمی ایفاء کرد)، گسترش می یافت. در سال ۱٩۰۱، ۵۰ درصد نفت جهان و ٩۵ درصد نفت روسیه در این منطقه استخراج می شد.

با در نظر داشتن این ارقام، درک علل تصرف باکو از سوی اشغالگران انگلیسی در سال ۱٩۱٨، که آثار وحشتناکی، از جمله کشتار ٢٦ کمیسر باکو را پس از سقوط حاکمیت شوراها در آنجا از خود بجای گذاشت، دشوار نیست. پس از چند سال، دو باره چنان شرایطی پیش می آید که گله های فاشیسم در صدد حمله به باکو برمی آیند.

مجموع پرولتاریای روسیه در سال ۱٨٦۰ در حدود ٣٦۵ هزار نفر بود و در سال ۱٨٩۷ به بیش از ۵/۱ میلیون نفر می رسید. با افزایش کمی طبقۀ کارگر، ویژگی های روسی، یعنی بی حقوقی کامل کارگران صنایع آشکار شد. اگر چه ساعات کار روزانه در سال ۱٩۰۰ رسما بطورمتوسط ، ٢/۱۱ ساعت تعیین شده بود ولی، عملا تا ۱٤– ۱۵ ساعت ادامه می یافت. با این حال، به آنها سه برابر کمتر از کارگران در اکثر کشورهای اروپای غربی و چهار برابر کمتر از کارگران آمریکا حقوق ماهانه پرداخت می شد.

همۀ این تدابیر بسیار فراتر و خودویژه تر از شیوه استثمار غیرانسانی سرمایه داری، در قفقاز، بخصوص در جائی که مارکسیسم را انقلابیون تبعیدی روسیه ترویج می کردند، به کار بسته می شد.

جنبش انقلابی گرجستان ویژگی های خاص خود را داشت. بورژوازی بومی را، اساسا افراد غیر گرجی تشکیل می دادند. بنابراین، مبارزه آزادیخواهانۀ خلق گرجستان، بمثابه بخش جدائی ناپذیرفعالیت انقلابیون شمرده می شد. خود این امر، مهمترین عامل در گسترش نفوذ و اعتبار مارکسیسم، نه تنها در میان طبقۀ کارگر، حتی در میان روشنفکران میهن پرست گرجی نیز بود.

سالها پس از آن، استالین طی سخنرانی خود در کنگرۀ نوزدهم حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی، که در واقع بمنزلۀ وصیت نامۀ سیاسی او بود، اصول همبستگی ارگانیک مبارزۀ طبقاتی در راه سوسیالیسم با مبارزه بخاطر استقلال و حاکمیت ملی، حقوق دمکراتیک و آزادی زحمتکشان را تبیین و اعلام کرد.

... بی تردید قریحۀ ذاتی استالین، ویژگی مهم او بود که نقش بغایت جدی تر از حد تصور در شکل گیری شخصیت وی بازی کرد. بعبارت دقیق تر، در مورد این روی سرشت او، بدلایلی که بر شمردیم، در زمانهای اخیر، بعنوان یک قاعده، سکوت می کنند. ولی چطور می توان به این مسئله توجه نکرد، که استالین در سنین جوانی شعر نیز می سرود و بسیاری از اشعاری او برای اولین بار در روزنامۀ «ایوریا»، که با مدیر مسئولی ایلیا چاوچاوادزه، نویسندۀ مشهور گرجی منتشر می شد، بچاپ می رسید. اشعار او در کتاب مجموعه بهترین اشعار گرجی «رفائیل اریستاوی» که بمناسبت سالگرد تولد این شاعر بزرگ انتشار یافت، درج گردیده است. همچنین اشعار او در کتاب «منتخبات گرجی، یا بهترین نمونه های ادبیات گرجی» منتشره در سال ۱٩۰۷، نیز گنجانیده شده است.

همچون بسیاری از تحصیل کرده های گرجی، استالین نیز شیفتۀ عظمت شوتا روستاویلی و اثر او بنام «پهلوان در پوست پلنگ» بود. خاطرات معاصرانش یادآور آن است که خود او، تصویر روستاویلی و دیگر نویسندگان گرجی را ترسیم می کرد.

استالین در سنین کودکی کتابهای ماجرائی ژول ورن، ماین رید، گوستاو امره را زیاد می خواند و بعدها با آثار شکسپیر، شیللر، بالزاک، هوگو، گی دموپاسنا آشنا شد. اما بیش از همه، ادبیات روسی، بخصوص آثار پوشکین را دوست می داشت، ارزش بزرگی به چخوف قائل بود و با آثار تولستوی، گوگول، سالتئکوف- شدرین عمیقا آشنا بود.

استالین تقریبا هیچوقت از کتاب فاصله نگرفت، بطوریکه حتی در جوانی بسیاری از دوستانش علاقمندی زیاد او به خواندن را موجب کمی توجهی به خویش تلقی نموده، از وی می رنجیدند.

در سال ۱٩٢۵، بعنوان دبیر کل حزب، وجود کتابخانۀ شخصی او آشکار شد، که سالانه صدها کتاب به آن افزوده شده بود. اما از نظر ما نه خود این واقعیت، بلکه، این مسئلۀ مهم که اولین کتابهای بخشهای مختلف کتابخانه، طبق رهنمود و لیست تنظیمی شخص استالین انتخاب و طبقه بندی گردید، بسیار حائز اهمیت است. به بخشی از این طبقه بندی توجه کنید: فلسفه، روانشناسی، جامعه شناسی، اقتصاد سیاسی، مالی، صنعتی، کشاورزی، تعاونی، تاریخ روسیه، تاریخ کشورهای دیگر... نشانه گذاریهای زیاد در کتابها گواه آن است، که استالین بطور بدقت آنها را خوانده است. بگفتۀ خودش، روزانه ٤۰۰- ۵۰۰ صفحه مطالعه می کرده است.

عرصۀ علاقمندیهای استالین در زمینۀ ادبیات، شگفت انگیز است. هیچ چیز تعجب انگیزی در این مسئله وجود ندارد که، استالین با وسعت اطلاعات خود در عرصه های مختلف، از جمله در عرصه های گوناگون هنری، اطرافیان خود را متحیر می ساخت. اندوخته ها و دانش فوق العادۀ وی را عملا همۀ کسانی که او را می شناختند، مورد تأئید قرار داده اند.

عشق به خواندن کتاب، از جمله، کتابهای فوق العاده هنرمندانه، زبان روشن و نمونه واراو را، که بالاترین ویژگی اکثریت کارها و سخنرانیهای او بود، شکل داد. فراموش نکنیم که، او بدون اینکه از خدمات «متن نویسان»، استفاده کند، مستقلا بر روی رساله ها و سخنرانیهایش کار می کرد. در اسلوب نوشتاری و یا سخنان او، احترام عمیق به مردم، قابل مشاهده و درک است.

این، از یک طرف و از طرف دیگر، او در اولین مقالۀ بزرگ خود بنام «درک سوسیال- دمکراسی از مسئلۀ ملی چیست؟»، که در سال ۱٩۰٤ نوشت، نشان داد که بعنوان یک تئوریسین صاحب نظر قادر است مبانی تئوریک مسائل عام را بطرق غیرمتداول تحلیل و بررسی نماید.

استالین در تمام زندگی خود احترام عمیقی به فرهنگ عالی قائل بود، مشکلات آن را بسیار خوب درک می کرد و این امر، به او امکان می داد که مسائل پیچیده و خودویژه را در سطحی همسان با بسیاری از فعالین عرصۀ ادبیات و هنر مورد بحث قرار دهد.

هنگام پیوستن استالین به جنبش انقلابی بسیاری از مؤسسات آموزشی دینی در گرجستان، مرکز اشاعۀ مارکسیسم بودند. این واقعیت، که در نگاه اول بسیار عجیب بنظر می رسد، کاملا قابل توضیح است. زیرا، وصایای اساسی کلیساهای مسیحی، انعکاسی است از مساعی دیرین انسانها در راه برقراری عدالت اجتماعی، و اصول کمونیسم در اساس خود با ماهیت اخلاق مسیحیت، با محتوای وصایای نوین و بطورکلی، با مواعیظ باستانی آن مغایرتی ندارد.

این مسئله که، مسیحیت و تئوری مارکسیسم، مشترکات زیادی دارند، از کشفیات ما نیست. در قرن گذشته از سوی نمایندگان کلیساهای مسیحی کوششهای فراوانی برای پیوند دادن دین با تئوری مارکسیسم بعمل آمد. چنین گامی از سوی هیولت جونسون، یکی از نمایندگان این جنبش و اسقف کلیسای جامع کنتربری، کلیسای کل بریتانیا هم برداشته شد. وی در سایۀ فعالیتهای فداکارانۀ خود، در سال ۱٩٤۵ بدریافت مدال پرچم سرخ کار موفق گردید و پس از آن شایستۀ اعطای جایزۀ بین المللی استالینی «برای تحکیم صلح بین خلقها» شناخته شد.

البته، در مورد مشترکات مسیحیت و مارکسیسم فقط تا حدود مشخصی می توان صحبت کرد. ما فقط بر این مسئله تأکید می کنیم که شکل گیری جهانی بینی ماتریالیستی استالین، موجب طرز برخورد منفی وی نسبت به دین نگردید.

ضمن مطالعۀ زندگی گذشتۀ استالین نمی توان یک حادثه ای را که سال ۱٩٣٨ اتفاق افتاد، یادآوری نکرد. وقتی که استالین از آمادۀ چاپ بودن کتاب داستانها، نوشتۀ خانم وئرا سمیرنووا در مورد دوران کودکی خود اطلاع یافت، یادداشتی بدین شرح به چاپخانه فرستاد: «کتاب با انبوه واقعیتهای نادرست، تحریفی، اغراق آمیز و ستایشگرانه پر است. شکارچیان، دروغگویان(شاید دروغگویان خوش نیت) و چاپلوسان تا حد هذیان گفتن، مردم را اغفال کرده اند. حیف از نویسنده، ولی، واقعیت، واقعیت است ونمی توان آن را تغییر داد. اما، مسئلۀ اصلی این نیست. مسئلۀ اساسی عبارت از این است که، این شبه کتاب، می خواهد تمایلات کیش شخصیت رهبران و قهرمانان مصون از خطا را به شعور کودکان شوروی(و همۀ مردم) القاء نماید. این خطرناک و مضر است. تئوری ”قهرمان“ و ”انبوه جمعیت“، هیچ ربطی به بلشویکها ندارد. این تئوری از آن اس ارهاست. اس ارها می گویند: قهرمانان، خلق را تربیت می کنند و آن را از حالت ازدحام به خلق تبدیل می نمایند. اما، بلشویکها در پاسخ آنها می گویند: خلق، قهرمانان خود را پرورش می دهد. در هر حال، این کتاب آب به آسیاب اس ارها می ریزد، به کار عمومی بلشویکی ما ضرر می زند».

طرز برخورد استالین به نمایشنامۀ «باتوم» نیز، که بولگاکوف در سال ۱٩٣٩ در بارۀ دوره های پیشین فعالیتهای انقلابی استالین در باتومی نوشته بود، بسیار گویاست. حدس و گمانهای کاملا بی پایه در این نمایشنامه، بسیار زیاد است. نویسنده کار را تا آن جائی رسانده است که ظاهرا می خواهد با نمایشنامۀ خود مورد مرحمت رهبر قرار گیرد. خوب، ما همۀ اینها را به وجدان نویسندگان آنها حواله می کنیم، که با تمام توان خود سعی می کنند اعتماد خوانندگان را نسبت به آثار راستین و داهیانه خدشه دار کنند.

نمایشنامۀ «باتوم» هر چند فقط دورۀ کوتاهی از زندگی استالین را بازتاب میدهد، اما، به درک این واقعیتها که، به بهای تقـبل کدام محرومیتها و خطرات جدی این راه انتخاب می شود، به اندیشیدن در این مورد، که چرا بعضی انسانها سرنوشتی را بر می گزینند، که هیچ نفعی در مقابل فدا کردن آرامش و دیگر خوشی های معمولی انسانی خود ندارند، کمک می کند. استالین (فقط با درک مفهومی بزرگ ادبی آن) نمایشنامه را پسندید. ولی، همچنانکه بخوبی معلوم است، اجرای آن را نا بهنگام حساب می کرد.

نوشتن این نمایشنامه، مثل همۀ خلاقیتهای بولگاکوف، بیهودگی این ادعاها را، که نویسندگان شوروی آثار خود را در زیر فشار واجبار خلق می کردند، ثابت می کند. بسیار خوب، برخی منتقدان، گورگی، شولوخوف، فادیوف و دیگر استادان بزرگ سخن را با این تصور که آنها در خدمت حزب بودند، نمی پسندند. ولی، می دانیم که بولگاکوف از سالهای بیست خود را جزء نویسندگان مخالف معرفی می کرد و همانطور که در یکی از مقالات دایرة المعارف بزرگ شوروی آمده است، «بمنظور تحریف و بی اعتبار ساختن واقعیت شوروی، از روی تاریک آن استفاده می نمود». وی، در انتهائی ترین نقطۀ جبهۀ راست ادبیات معاصر روسیه جای گرفته، « هنر لایه های بورژوائی جامعۀ ما» را نمایندگی می کرد.

باریس پاسترناک هم در بارۀ استالین شعر می نوشت. دو شعر او در شمارۀ اول ژانویۀ سال ۱٩٣٦ روزنامۀ «ایزوستیا» چاپ شد. یافتن پاسخ این مسئله مشکل نیست که چرا بعدها منتقدان شعر پاسترناک را بمثابه «حداکثر تلاش برای سازش با حاکمیت» ارزیابی کردند. در صورتیکه خود شاعر آنها را «صمیمی ترین و یکی از قوی ترین... نتیجۀ تلاشها برای انعکاس عقلانیت زمان و آهنگ آن» می خواند. خوب، اگر انگیزه بیشتری برای «نشان دادن» اخلاق زمان وجود دارد، برای چه کسی نظر شخصی او اهمیت دارد؟

...استالین از سنین جوانی همیشه بخاطر تلاشهای هدفمندانه و قابلیتهای خود برای گرفتن نتایج مطلوب از هر کاری، برجستگی خود را نشان می داد. رفقای دورۀ فعالیتهای مخفی، وی را «کوبا ( Coba، یعنی شکست ناپذیر، پیگیر) » می نامیدند. طبق تعریف مارکس، مبارزۀ طبقاتی یعنی جنگ داخلی و در این جنگ، باید جنگید. حتی هنوز هم تصور این مسئله مشکل است که، همۀ دوره های زندگی استالین، از آغاز فعالیتهای انقلابی تا سال ۱٩٣۷، با زنجیرۀ تعقیبها، زندان و تبعید همراه بود. بلی، این موضوع برای بسیاریها اهمیتی ندارد. زیرا، آنها هدف دیگری را تعقیب می کنند.

پنج بار فرار از تبعیدگاه! هیچ چیزی نمی توانست ارادۀ انسانی را که به حقانیت هدف خود باور داشت، بشکند. در عین حال، زندگی غیرقانونی و محرومیتهای سنگین، قطعا تاثیر خود را بر وی گذاشته و تمایلات تند او را تا حدودی تقویت کردند.

استالین، زندگی خود تا دورۀ انقلاب اکتبر را «دورۀ دانش آموزی در مدرسۀ انقلاب» می نامید. اگر فراموش نکنیم که وی برای این «آموزش» بیست سال وقت صرف کرد، مفهوم این ارزیابی روشن می شود. تأکید بر این مسئله هم ضروری است که، او جایگاه خود در جنبش انقلابی آن زمان را بدرستی تعیین کرده، و می گفت: «من آن وقتها، فعالیتم را قطعا بعنوان یک شاگرد آغاز کردم».

ارزیابی استالین از اطرافیان همرزم خود در مبارزه، از آنهائی که دارای سابقۀ مبارزاتی نسبتا قابل توجهی بودند، بسیار جالب است. وی می گفت: « آن وقتها در مقابل این رفقا، من هنوز یک طفل شیرخوار بودم... ». او خود را «شاگرد انقلاب» می نامید، و بر این سخن او نه تنها هیچ عیب نمی توان گرفت، بلکه، باید بمفهوم احترام عمیق او به آن انسانهائی که در تربیت وی نقش داشتند، پی برد.

البته، که استالین در ارزیابی از نقش خود در انقلاب، در مجموع، فروتنانه برخورد می کند. زیرا، او در نوزده سالگی به سازمان سوسیال- دمکراتیک «مسامه داسی» پیوست و پس از آن، تحت تأثیر «ایسکرای» لنینی، برای انتشار روزنامۀ پرولتری «برادزولا= مبارزه» فعالانه تلاش می کند.

شرایط عوض شد و همراه با آن هم خصوصیت فعالیتهای انقلابی او از زمانیکه، کار تبلیغاتی در میان کارکنان تعمیرگاه کل راه آهن تفلیس را رهبری می کرد، تغییر یافت. سازماندهی اعتصاب در این مؤسسه در سال ۱٩۰۰، که کارگران کارگاههای دیگر نیز به اعتصابیون پیوستند و برگزاری تظاهرات روز اول ماه در پایتخت گرجستان توسط وی، مهم ترین نقطۀ تحول در زندگی او بود. بطوریکه، جشن ماه مه سال بعد، با شعارهای دعوت به سرنگونی رژیم تزاری گردید که این هم، بمعنی عبور گروههای مارکسیستی تشکل یافته توسط استالین از فعالیتهای صرفا روشنفکرانه، عبور از سازماندهی مبارزات اعتصابی بخاطر خواستهای اقتصادی به مبارزه با ساختار حاکمیت دولتی موجود، برگزار. و در همین سال استالین به عضویت کمیتۀ تفلیس حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه انتخاب می شود.

و این هم سر آغاز «لیست خدمتی» فعالیتهای انقلابی او نبود.

هنگام صحبت از پیوستن جنبش ذاتی کارگری با مارکسیسم، بهیچوجه نمی توان نقش استالین را نادیده گرفت. فقط از این طریق، امکان اعتلای مبارزۀ آگاهانۀ زحمتکشان برعلیه استبداد ممکن گردید. استالین در یکی از مقالات پیشین خود، در ماه مه سال ۱٩۰۵ «در بارۀ سازمانهای حزبی» چنین نوشت:

«سوسیالیسم علمی بدون جنبش کارگری یعنی چه؟ یعنی، قطب نمای زنگ زده که راه آینده را نشان نمی دهد و باید آن را به دور انداخت».

جنبش کارگری بدون سوسیالیسم یعنی چه؟ یعنی، کشتی بدون قطب نما که از حرکت بسوی ساحل دیگر باز می ماند و با نصب قطب نما بر آن، هر چه سریع تر و با احتمال خطرات کمتر به ساحل دیگر می رسد.

اگر شما این دو را به همدیگر پیوند دهید، کشتی مطمئنی در اختیار خواهید داشت که در امنیت کامل به بندرگاه ساحل دیگر خواهید رسید».

ما امروز چه درسی از این موضوع می توانیم بگیریم؟ ما درسی فرامی گیریم که به تصور بسیاری از جنبشها و سازمانهای پرشمار چه در داخل روسیه و چه خارج از آن، که خود را کمونیست می نامند، نادرست به نظر می رسد. زیرا، «مارکسیسمی» که آنها باور می کنند، مصرف داخلی دارد و اگر با زندگی پویا و متحول همراهی نکند، خواهی- نخواهی «زنگار» چهرۀ آن را خواهد پوشاند.

از سوی دیگر، اگر در کشور هنوز شرایط مبارزۀ اصیل سیاسی توده ای زحمتکشان برعلیه ستمگران جوانه نزده است، در این صورت هیچگاه، حتی، «عاقلانه» ترین تئوری هم نمی تواند، این پروسه را برانگیزد. در این حال، به گفتن در بارۀ آن «تئوریسینها»، که دیدگاه خود را بر پایۀ «هر چه بدتر، همان قدر بهتر» استوار کرده اند، هیچ ضرورتی احساس نمی شود. افسوس، که تخریب کامل اقتصاد کشور و فاجعه فقر عمومی مردم، همانطور که تجارب سالهای گذشته گواهی می دهد، هیچ تأثیر قابل توجهی در رادیکالیزه شدن روحیۀ اجتماعی نداشته است.

در عین حال، کمونیستها هیچ قرابتی با تقدیرگرائی ندارند. آنها، تا «فرارسیدن» شرایط انقلابی منفعلانه به انتظار نمی نشینند. خارج از نگرش ماتریالیستی به پروسۀ تاریخی، درک این واقعیت، که تاریخ را انسانها می سازند، ممکن نیست. و بدون تلاشهای داوطلبانه و فعالیت عملی آنها هیچ تغییری بطور خودبخودی بعمل نخواهد آمد. و اگر تفکر علمی خود را به دم حوادث ببندد، در این صورت عملا با شکست مواجه خواهند شد. تخریب اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و حزب کمونیست آن، گواه بارز این مدعاست. زیرا، دلایل قدری شکست سوسیالیسم وجود نداشت و در صورت وجود تحلیل علمی دقیق از حوادث و ارادۀ سیاسی رهبری حزب، امکان حل و فصل مشکلات پیش آمده از راههای دیگر فراهم می شد.

ضرورتا باید با نگرش دیگری به انقلاب سوسیالیستی بعنوان یک اقدام یک باره، بعنوان یک چرخش انقلابی، تنها نبرد، نبردی که بطور بنیادی وضعیت زحمتکشان را تغییر بدهد، برخورد کنیم. هم تجربۀ انقلاب اکتبر و هم، ویژگیهای پروسه های اجتماعی دوران معاصر، صحت این نوع نگرش را تأئید می کند. خود این پروسه، یک دوران کامل مناقشات طبقاتی شدید، صف طولانی مبارزه در تمام جبهه ها، در همۀ عرصه های اقتصادی و سیاسی را تشکیل می دهد.

انقلاب با سفارش روی نمی دهد. استالین این لحظۀ مهم را تشخیص داد و با تأکید بر ضرورت رعایت اصول لنینی، می گفت: «نباید از توده ها سبقت گرفت، با صدور فرمان نمی توان جنبش عمومی براه انداخت، نباید از توده ها فاصله گرفت، باید همراه توده ها و در پیشاپیش آنها حرکت کرد، ضمن بردن شعارهای ما به میان آنها، باید توده ها را با تجربه خود بر درستی شعارهای ما مطمئن ساخت»، تأکید کرد.

زمانیکه در کنگرۀ دوّم حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه مرزها مشخص شد، استالین کاملا از لنین و طرفداران وی پشتیبانی کرد. او رهبری لنین در جنبش انقلابی روسیه را بدون قید و شرط مورد تأئید قرار داد و در این مورد، هیچوقت و تحت هیچ شرایطی، هیچ تردیدی بخود راه نداد. او، تشکیل حزب سیاسی را که شایستگی بدست گرفتن حاکمیت سیاسی روسیه را داشت، بزرگترین خدمت لنین می شناخت.

فقط حزب پرولتری می تواند جامعه را بسوی سوسیالیسم هدایت کند. استالین، پای بندی خود به این اصل بنیانی تفکر لنینی را نشان داد و آن را تکامل بخشید. او می گفت: «سازمانهای کارگری زیادی نمی توانند از چهارچوبۀ سرمایه داری خارج شوند. زیرا، هدف آنها بهبودی شرایط کارگران در محدودۀ سرمایه داری است. اما، کارگران خواستار آزادی کامل از بردگی سرمایه داری هستند و آنها می خواهند خود این چهارچوبه را درهم شکنند، نه اینکه فقط در حول محور دایرۀ سرمایه داری بچرخند».

تفاوت ریشه ای کمونیستها با آنهائی که خود را سوسیال- دمکرات می نامند، درست همین است. تکنولوژی سیاسی کرملین توانست سومین حزب تازه، «روسیۀ عادل» را بمثابه حائل چپ حاکمیت موجود در جامعه ما وارد کند. «اس ارها» بمنظور تخریب حزب کمونیست از درون، مصرانه تلاش می کنند خود را به جنبش کمونیستی روسیه چسبانده و بشدت بر سر یگانگی اهداف خود با وظایف حزب کمونیست گزافه گوئی می کنند. دائما شایعات تحریک آمیز مبنی بر وحدت با حزب کمونیست و تشکیل «جبهۀ واحد» با آن را در جامعه پخش می کنند. بیانیه های زیاد «حزب روسیۀ عادل» در مورد عزم خود برای ساختن سوسیالیسم در چهارچوب سرمایه داری، حیرت آور است. این نوع سوسیالیسم را «نتراشیده ها» در میان مردم غسل تمعید دادند...

استالین، برخاسته از درون خلق، سادگی و فروتنی لنین را بسیار عزیز می داشت و این کیفیت عالی را یکی از قوی ترین جهات او بعنوان پیشوای «توده های عادی و معمولی خلق، فرو دست ترین گروه های بشری» می شمرد. به همین سبب خود او و اصل اتکاء به خلق را، در وهلۀ اول به توده های پرولتری را، یکی از مهمترین شروط دست یابی به هدف مورد نظر حساب می کرد. او نه تنها خود را رهرو مواضع لنین، پاسخگوی منافع زحمتکشان می شناخت، حتی، حقانیت این اصل را با همۀ دستاوردهای شوروی عملا نشان داد. و دقیقا همین امر نیز برای غلبه بر مخالفان پرشمار درون حزبی، زمانیکه مسئلۀ انتخاب راه رشد سوسیالیستی مطرح شد، به وی کمک کرد، که در نتیجه، به اعتلای بی سابقۀ کشور در طول سالهای اولین برنامه های پنج ساله، بسیج توده ها برای دفع تجاوز دشمن در جنگ کبیر میهنی نائل گردید.

مردم برای اینکه احترام عمیق استالین به خود و کشورشان را احساس می کردند، به وی باور داشتند. آنها می دیدند، که سخن او هیچگاه با عمل فاصله ندارد. به نظر ما، دلیل اصلی پشتیبانی قاطع خط او از طرف بلشویکهای «پیرو لنین» در دورۀ دشوار مبارزات درون حزبی یا آن عزلهای آتشین، دقیقا همین امر بود که در تمام پیامهای مستقیم وی به مردم می توان دید.

در عین حال تزلزل بخش اعظم روشنفکران قدیمی تربیت یافته با سنت های دوره های پیش از انقلاب، بویژه بخش منتسب آن به حاکمیت شوروی، موجب تقویت بی اعتمادی استالین به آنها گردید، که گهگاهی بی هیچ دلیلی پایۀ اجتماعی پروسۀ انقلابی را تنگ تر ساخت.

استالین، زمانی در مقالۀ خود بنام «سخنی کوتاه در بارۀ اختلافات درون حزبی»، مثلا، دلیل اصلی اختلاف بین بلشویکها و منشویکها را چنین توضیح می دهد: «در حزب ما، دو گرایش، گرایش قوی پرولتری و تمایلات متزلزل روشنفکری پدید آمده است». زیاد گفته می شود که در اطراف استالین انسانهای پیگیر و مقاوم، منتها نه «احمقهائی» از جامعۀ روشنفکری، بسیار بودند. علاوه بر آن، وی انسانهای ضعیف النفس را نسبتا خطرناک در زندگی می شمرد.

استالین کارهای انقلابی خود در سالهای ۱٩۱۰- ۱٩۰٩ در باکو را «غسل تمعید مبارزاتی دوم» می نامید. این سالها، سخت ترین دورۀ فعالیت حزب بودند که، بعد از شکست سنگین در انقلاب اول روس هنوز خود را باز نیافته بود و از چنان قدرتی هم برخوردار نبود که بر فشارهای دائمی رژیم تزاری فائق آید. در زیر ضربات سنگین رژیم، تعداد اعضای حزب بسرعت کاهش یافت. بطوریکه، در ماهیت امر، مسئلۀ بود و نبود حزب پرولتری بمیان آمده بود.

در چنین زمان سخت برای حزب، استالین در مقاله منتشره در روزنامۀ «باکینسکی رابوچی= کارگران باکو» تحت عنوان «بحران حزبی و وظایف ما» نوشت: « در وهلۀ اول، به تعبیر خود وی، ”مهمانان حزب“، که (باز هم) اکثریت آنها را روشنفکران متزلزل تشکیل می دادند، از حزب فرار کردند». درست به همین سبب، او تحکیم موقعیت فعالان کارگری در رهبری حزب را بسیار مهم می شمرد. او می گفت: «حضور مجرب ترین و با نفوذترین کارگران پیشرو در همۀ سازمانهای محلی حزب ضروری است. باید کار سازماندهی در دستان پرتوان آنها متمرکز شود و آنها و فقط آنها باید مهمترین مسئولیتها را در سازمانهای حزبی، از کارهای عملی و سازمانگری گرفته تا ادبی را در دست داشته باشند».

جالب است که پس از گذشت سالها، وی طی سخنرانی در مراسم سان و رژه میدان سرخ مسکو در سال ۱٩٤۱، چنین گفت: «دشمن آنقدرها هم که برخی روشنفکران ترسو تصویر می کنند، قوی نیست».

چنین پیشداوری نسبت به روشنفکران در پیشگاه توده ها، که خلق نیز با ناباوری به آنها نگاه می کردند و علاوه بر آن، ریشۀ بخش قابل توجهی از آنها به دورۀ قبل از انقلاب مربوط می شد و همبستگی لازم را با کارگران و دهقانان نداشتند، طبیعی بود.

و بطور کلی، توأم با موفقیتها در راه ساختمان سوسیالیسم، در مواضع استالین نیز تحول جدی پدید آمد. در متن گزارش به کنگره هیجدهم حزب، یک فصل کامل به روشنفکران اختصاص داده شده بود و در آن گفته می شد، که «روشنفکری در دورۀ رشد شوروی، هم بلحاظ کمی و هم بلحاظ مواضع خود، بطور بنیانی در جهت نزدیک به خلق و همکاری با آن تغییر یافته و با روشنفکری کهنۀ بورژوائی، کاملا متفاوت است... صدها هزار انسان جوان برخاسته از میان طبقۀ کارگر، دهقانان و زحمتکشان روشنفکر، خون تازه ای در رگهای نوین آن، در رگهای شورائی آن، جاری ساخته اند. آنها سیمای پیروزمند آن را بطور بنیادی تغییر داده، بقایای روشنفکری کهنه را به زیر سایۀ روشنفکری نوین و شورائی خلق در آورده اند. روشنفکری نوین و شورائی، بدین ترتیب در ارتباط تنگاتنگ با خلق تشکیل یافته و در مجموع خود، آمادۀ خدمت به باورها و حقوق آن می باشد».

شاید، در همان زمانها، در دوره های تدارک انجام انقلاب، در دورۀ ساختن اقتصاد سوسیالیستی و یا در سالهای نبرد سنگین با فاشیسم، بی دلیل نبود که استالین به صداقت بخش نسبتا متزلزل روشنفکران نسبت به کار سوسیالیستی تردید داشت. به همین سبب، تقابل بخش معینی از گروه روشنفکران با وی، که در نهایت جمع دیگری از میگساران ضد استالینی هم در اواخر دهۀ هشتاد قرن گذشته به آنها پیوستند، بی دلیل نبود.

لازم به یادآوری است، که استالین در عین اعتراف قاطع به نفوذ و اعتبار لنین، هیچگاه کور- کورانه از وی پیروی نکرد و تملق او را نگفت. این مدعا را، کارهای تئوریک وی، در مورد مسائلی که آن وقتها می نوشت، ثابت می کند. او، درسالهای فعالیت خود در باکو، بشدت کارهای کمیتۀ مرکزی را، که آن وقتها لنین رهبری می کرد، مورد انتقاد قرار داد و با تلاشهای پیگیرانۀ خود موفق شد به انتشار روزنامۀ سراسری روسیه که، به نظر او می بایست در مرکز کار حزبی قرار گرفته و سازمانهای محلی حزب را به هم مرتبط سازد، نائل شود.

نظرات استالین در کنفرانس ششم حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه در پاریس، که وی در آن به عضویت کمیتۀ مرکزی حزب و کمیتۀ مرکزی دفتر روسیه، متشکل از اعضای حزب دارای خاستگاه کارگری انتخاب گردید، مورد توجه قرار گرفت. یاآوری نام کالنین، پطروفسکی، بادایوف و بسیاری دیگر از فعالین حزب کافی است که در رهبری حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه کسانی جای گرفتند که منافع طبقۀ کارگر روسیه را نمایندگی می کردند و به همین سبب، استالین تأکید می کرد که «کنفرانس پاریس، حزب طراز نوین، حزب لنینیست، حزب بلشویک را بنیانگذاری کرد». آیا این، واقعا هم منطبق بر واقعیت بود؟

البته! صرفنظر از هر چیز، این امر در آستانۀ گسترش جنبش کارگری، شکست سنن رایج در حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه بحساب می آمد و بدون هیچ تردیدی، تأثیر بسیار مثبتی در همۀ عرصه های فعالیت حزب گذاشت. برخی محققان با تصور اینکه استالین با تلاشهای خود، «به انجام انقلاب پرولتری در حزب موفق شد»، در حد افراط اظهار نظر می کنند. اما، در این مسئله که تقابل «”مهاجران- تئوریسینها“ با ”عمل گراها“» تا کنفرانس پاریس وجود داشت، البته که حق با آنهاست. در هر صورت، در آن کنفرانس، بسیاری از مهاجران که به زندگی امن در مهاجرت عادت کرده بودند، از رهبری حزب کنار گذاشته شدند. بسیاری از آنها با گرایش به سوی تئوریزه کردن و استنتاجات انتزاعی از حوادث، در واقعیت امر بطور شدیدا مبهمی در مقابل اوضاع سیاسی واقعی روسیه و روحیات مردم قرارداشتند.

انتشار شمارۀ اول روزنامۀ «پراودا= حقیقت» در تاریخ ۵ ماه مه سال ۱٩۱٢، یعنی همان «روزنامۀ سراسری روسیه» که تأسیس آن در نتیجۀ تلاشهای استالین، در کـنفرانس پاریس تصویب شد، یکی از حوادث بسیار بزرگ در تاریخ حزب بشمار می رود. از آن تاریخ تا کنون، قریب یکصد سال است که روزنامۀ «پراودا» در خط اول، در پیشاپیش مبارزۀ سیاسی زحمتکشان بخاطر عدالت اجتماعی فعالیت می کند.

در عین حال، در همان سال، مسئولیت رهبری فراکسیون بلشویکها در دومای روسیه(مجلس قانون گذاری روسیه. مترجم) به استالین محول شد. همچون تعیین مسئولیت قبلی در داخل حزب، که پیشتر صحبت کردیم، پذیرش این مسئولیت نیز موجب تقویت اعتبار وی گردید و بمعنی ترفیع نقش او در رهبری حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه شمرده میشد.

با مطالعۀ راه طی شدۀ استالین از ابتدای فعالیتهای انقلابی او، می توانیم بگوئیم که، این راه، راهی به سوی «مقام طلبی» در حاکمیت نبوده، بلکه، یک عروج قانونمند و عینی به سوی موقعیت پیشرو در حزب بود.

در سال ۱٩۱۷، پس از انقلاب فوریه، استالین در بازگشت از تبعیدگاه توروخانسکی به پطروگراد، هیئت تحریریۀ روزنامۀ «پراودا» را رهبری کرده، به عضویت هیئت رئیسۀ دفتر سیاسی کمیتۀ مرکزی حزب انتخاب شد و کمیتۀ اجرائی شورای پطربورگ را نمایندگی می کرد. در غیاب لنین، حزب را عملا او رهبری می کرد. همرزمان حزبی استالین، وی را «استاد انقلاب» می نامیدند که، آن وقتها و حتی بعدها هم، بسیار بدان افتخار می کرد.

«تزهای آوریل» لنین که در آنها امکان حرکت به سوی ساختن سوسیالیسم مورد بررسی قرار گرفته است، موجب انفجار در زندگی سیاسی روسیه و سراسیمگی در رهبری حزب گردید. این تزها، دگمهای مشهوری را که طبق آنها انقلاب سوسیالیستی فقط در کشورهای پیشرفتۀ سرمایه داری دارای پرولتاریای صنعتی متمرکز امکان پذیر است، در هم ریختند. دعوت به انقلاب پرولتری در روسیۀ دهقانی را، بسیاریها ماجراجوئی خطرناک تصور کردند. از جمله، پلخانوف، تزهای لنین را «هذیانهای دیوانگی» خواند. رئکوف و دیگر فعالان حزبی قاطعانه به مخالفت با آنها برخاستند.

استالین نیز به طرفداری قاطع از لنین برخاست و بدون تزلزل و با ارزیابی شایسته از متد لنینی مبارزۀ استراتژیک، به تدقیق آنها پرداخت. اتحاد طبقۀ کارگر با دهقانان، تقویت پتانسیل انقلابی دهقانان- روسی و در وهلۀ اول، در زیر رهبری پرولتاریا- این بود راه روسیه در انقلاب سوسیالیستی. لنین برخلاف آنچه که وی را متهم می کردند، «روسی نکردن» مارکسیسم و بهره گیری دیالیکتیکی از آن در انطباق با ویژگی های ملی- تاریخی روسیه را پیشنهاد کرد.

استالین با برخورد خشک و انتزاعی به مسائل که دگم اندیشان حزبی بدون در نظر گرفتن شرایط عینی آن را راهنمای عمل خود قرار داده بودند، بیگانه بود. آن وقتها، سخن بر سر دنباله روی از نظرات گروه بزرگ ناسازگاران حزبی مبنی بر پشتیبانی از اقدام شوراها برای تسخیر حاکمیت یا بازداشتن حزب از اقدام بی موقع و نجات آن از تحمل ضربات حتمی که در صورت پیشرفت حوادث طبق شق اول اجتناب ناپذیر بود، در میان بود. آن دسته از اعضای حزب، که طرفدار برقراری سریع حاکمیت شوراها بودند، اوضاع را بیش از حد متشنج کرده بودند. در چنین شرایطی، او نه فقط با سختگیری مختص خود، حتی با نشان دادن نرمش بی سابقه، حوادث ژوئیۀ سال ۱٩۱۷ را تحلیل کرد.

استالین مجبور شد برای خنک کردن سرهای داغ و همچنین بر خلاف نظر اعضای کمیتۀ مرکزی، برای قانع کردن لنین به مخفی شدن در خارج از کشور از دسترس پلیس دولت موقت، تلاشهای بزرگی بعمل آورد. زیرا، دستور بازداشت وی صادر شده بود. استالین اطمینان داشت که بدنبال زندانی کردن لنین، بلافاصله سرکوبی آغاز خواهد شد. زیرا، دلیل اصلی برای زندانی کردن لنین اتهامات نوینی، اما نه تازه، مبنی بر اینکه او مأمور آلمان است و گویا قیام ژوئیه هم بدستور دولت آلمان بوقوع پیوست، بوده است.(چنین اتهامی اولین بار، پس از بازگشت لنین به روسیه از طریق آلمان جعل وشایع شد). سیاه کردن چهرۀ بلشویکها در چشم توده های مردم با استفاده از چنین شیوه های ماجراجویانه، نه تنها خوشایند دولت موقت، حتی خواستۀ همۀ نیروهای ضد بلشویکی آن روزها بود. پس از گذشت بیش از ۷۰ سال، وارثات «سنن» وقیح ضد کمونیستی از این «حرکت قبیح»، که در زمان خود بوسیلۀ ضد اطلاعات نظامی ارتش ناحیۀ پطربورگ جعل شد، بمنظور بی اعتبار ساختن حزب کمونیست اتحاد شوروی استفاده می کنند.

در اوج تشدید حوادث ژوئیه، استالین وظایف اصلی را چنین مشخص کرد: «اصل اول ــ نباید به ماجراجوئی های ضد انقلابیون تسلیم شد، باید به بردباری و خویشتنداری مسلح شد، باید برای مبارزۀ سخت در آینده نیرو را حفظ کرد و به هیچ اقدام پیش از موقع نباید دست زد». او به همۀ آنهائی به پیروزی سریع امیدوار بودند، اطمینان داد که: « پایداری، مقاومت و آرامش، رمز پیروزی ماست». شب پنجم ژوئیه، کمیتۀ مرکز حزب بلشویکی قرار فراخوان کارگران و سربازان مبنی بر اختتام تظاهرات خیابانی را صادر کرد. در کنفرانس فوق العادۀ بلشویکهای پطروگراد، که در نیمۀ دوم ماه ژوئیه برگزار شد، زمانیکه از هیجانهای اوضاع کشور کاسته شده بود، استالین اعلام کرد که، مسئلۀ اصلی آن نیست که بلشویکها می توانند قدرت سیاسی را بدست بگیرند یا نه، بلکه، عبارت از آن است که می توانند، حاکمیت خود را تحکیم ببخشند.

زمانی که لنین در رازلیو(Razliv) بود، تاکتیک حزب برای حفظ صفوف خود در زمان بحران سیاسی را بسیار ارزشمند توصیف کرد. او نوشت: «دسته های پیشرو پرولتاریا توانستند بدون تحمل قربانی انبوه، روزهای ژوئن و ژوئیه ما را پشت سربگذارند. حزب پرولتاریا از توانائی کامل انتخاب چنین تاکتیک و چنان اشکال سازمانی برخوردار است، که در صورت پیگردهای غیرمنتظره... بهیچوجه نتوانند به موجودیت آن و به مراجعات منظم آن به مردم پایان دهند».

با در توجه به اوضاع سیاسی کشور، بلشویکها پس از حوادث ماه ژوئیه از شعار «همۀ قدرت به دست شوراها» امتناع کردند و فقط پس از قیام کارئیلوسکی، زمانیکه در مقابل برقراری دیکتاتوری نظامی در کشور قرار گرفتند و در نتیجۀ تصمیم قاطع نیروهای چپ برای دفع آن، جبهۀ واحد ضد بلشویکی از هم پاشید، دوباره به آن باز گشتند. استالین در ماه سپتامبر سال ۱٩۱۷ نوشت: قیام کارئیلوسکی، «فقط بندهای انقلاب را شل کرد، آن را تحکیم بخشید و به جلو حرکت داد».

اما قبل از آن، کنگره ششم حزب، در غیاب لنین، برگزار شد، که در آن گزارش اصلی در بارۀ اوضاع سیاسی را استالین قرائت کرد و خط جدید حزب ــ حرکت به سوی قیام مسلحانه ــ تعیین گردید.

امتناع موقتی از شعار «همۀ قدرت به دست شوراها!»، همچنانکه می بینیم، به هیچ وجه بمعنی امتناع بلشویکها از مبارزه برای قدرت نبود.

وضعیت قویا مشابهی در زمان حوادث اکتبر در سال ۱٩٩٣ در روسیه پدید آمد. تا کنون حزب کمونیست روسیه را به عدم قاطعیت، به مصالحه جوئی و همچنین به اینکه، پس از کشتار مدافعان خانۀ شوراها، به رفتن به انتخابات، انتخاباتی که نام «انتخابات در خون» بخود گرفت، متهم می سازند. در میان «متهم کنندگان» کم نیستند کسانی که، با استفاده از تشدید تشنج پیرامون شورایعالی، سعی کردند اهداف و جاه طلبی شخصی خود را پیگیری کنند. اینها حتما کور بودند و ندیدند که بخش اصلی تودۀ مردم، فریب وعده های زندگی شیرین را خورده، با روانشناسی بقالی مسموم گشته و منفعل شده بودند، نه تنها به اقدام قاطع برعلیه دیکتاتوری گام به گام یلتسینی آماده نبودند، حتی از موضع یلتسین نیز پشتیبانی می کردند. درک این مسئله مشکل نیست، که در شرایط وقوع انشعاب در جامعه مقابلۀ مسلحانه چه پیامدی می توانست داشته باشد.

بناحق به ما می گویند، که حزب کمونیست آن وقت شانس خود را در مبارزه برای حاکمیت از دست داد ــ چنین شانسی وجود نداشت، و متشنج ساختن اوضاع، گسترش ابعاد اقدامات نسنجیده، تنها می توانست پیامدهای سنگین تر، کشتارهای بسیار وحشتناکتر از آنچه که یلتسین براه انداخت، در پی داشته باشد.

فقط گذشت زمان، درستی مواضع اتخاذ شدۀ آن روزهای رهبری حزب کمونیست روسیه را تأئید کرد. رهبری حزب، در سایۀ خویشتنداری خود، توانست حزب را نجات داده، آن را به درگیری علنی برعلیه جلادان فریب خورده یلتسین نکشانده و در بن بست بد فهمی توده های وسیع خلق گرفتار نسازد. این امر موجب آن شد که حزب به مجلس قانونگذاری راه یافته و از تریبون آن برای دفاع از منافع توده های خلق، برای افشای جنایتهای یلتسین و شرکای وی در برابر چشمان مردم و برای تحکیم فعالیت علنی حزب در کشور استفاده نماید. اما آنچه که به چشم انداز اصلی تاریخی مربوط می شود، حزب کمونیست روسیه نه بخاطر سهم خود در حاکمیت، بلکه، در راه برقراری حاکمیت واقعی خلق و عدالت، بخاطر آنکه همراه با همرزمان خود حاکمیت را بدست بگیرد، مبارزه کرده و می کند.

بدون گذاشتن خط مساوی بین زمانها، اکتبر تاریخی، و روزهای امروزی، می توان اوضاع مشابه دیگری را هم بعنوان مثال نشان داد. با چنین جمع بندی دوره های سخت زندگی حزب، که در سالهای بازگشت پس از انقلاب اول روسیه اتفاق افتاد، استالین اشعار می دارد که، حزب آن وقت مجبور بود «تاکتیک عقب نشینی» برگزیند. زیرا، انقلاب فروکش کرده و جنبش انقلابی با خمودگی مواجه شده بود. او می نویسد: «بر این اساس، هم اشکال مبارزه تغییر یافتند و هم اشکال سازماندهی. همراه با تحریم دوما ــ شرکت در دوما، همراه با فعالیتهای انقلابی خارج از دوما ــ فعالیت در دوما، همراه با اعتصابات سیاسی عمومی ــ اعتصابات اقتصادی جداگانه یا آرامش معمولی ضرورت داشت».

در آستانۀ اکتبر استالین امکان پیروزی انقلاب سوسیالیستی در روسیه را صرفنظر از آن، که انقلاب در کشورهای اروپائی بوقوع خواهد پیوست یا نه و بدون توجه به اوضاعی که در آنها بر قرار است، مستدل ساخت. در ششمین کنگرۀ حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه(بلشویک)، که در شرایط مخفی از ٢٦ ژوئیه تا ٣ ماه اوت سال ۱٩۱۷ برگزار گردید، او عملا در مقابل کسانی که به امکان رشد حوادث روسیه در چنین سمتی باور نداشته و آیندۀ انقلاب را فقط در مفهوم دامن زدن به «آتش جهانی» می دیدند، موضع گرفت»، ــ اکثریت اعضای حزب به اجتناب ناپذیری انقلاب جهانی باور داشتند و این نظریه، بخودی خود، عاقلانه ترین نوع نگرش به انقلاب تصور می شد.

استالین با موضع گیری قاطع در مقابل نظریۀ انقلاب جهانی که بوخارین هم فعالانه از آن جانبداری می کرد، امکان رشد حوادث در چنین مسیری را که «دقیقا روسیه کشوری است که راه سوسیالیسم را خواهد رفت»، مدلل ساخت. او به همرزمان خود پیشنهاد کرد: «این تصور منسوخ را که فقط اروپا می تواند به ما راه نشان دهد، به دور اندازند». استالین در همین رابطه گفت: «دو مارکسیسم وجود دارد؛ مارکسیم دگم و مارکسیسم پویا، من طرفدار دومی هستم». ضمن مستدل ساختن زمینه های انقلاب سوسیالیستی در روسیه، او توجه نمایندگان کنگرۀ ششم را به زمینه هائی که نسبت به اروپا گسترده تر بود و به پشتیبانی جنبش کارگری از فقیرترین لایه های دهقانی، جلب نمود.

در نظر داشته باشیم که، بعدها سمت گیری آرزوها به سوی اروپا، موجب گرُ گرفتن حوادث آلمان، جائی که نمایندگان سوسیالیست ها در رایشتاک اکثریت را تشکیل می دادند، گردید. به حملۀ عمومی دست زده، ویلهلم دوم را به ترک تاج و تخت وادار کردند. در باواریا جمهوری شورائی اعلام گردید و حتی کارل لیبکنشت همۀ آلمان را جمهوری شورائی اعلام کرد. اما، استالین در ماه ژوئیه سال ۱٩۱۷ بدرستی گفت که، مسئلۀ اصلی نه صرفا بدست گرفتن حاکمیت، بلکه، حفظ آن است. و این، همان کاری بود که انقلابیون آلمان از عهدۀ آن بر نیامدند. از قضای سرنوشت، ناآرامی های توده ای و انتظار خیزش انقلابی جدید کارگران آلمان با «توطئۀ آبجو» هیتلر در مونیخ خاتمه یافت...

لازم به گفتن است که، خود استالین هم گاهی اوقات تحت تأثیر شعارهای تخیلی در مورد اجتناب ناپذیری انقلاب جهانی و جو عمومی آن وقتها که بسیاری چیزها مطابق تصور اکثریت دیده می شد، قرار می گرفت. اما، باز هم عقلانیت پیروز می گردید، واقعیات زنده نمایان می گشت و ایدۀ مقاومت جای گرفته در افکار او، باتکاء باور به امکان ساختن سوسیالیسم در روسیه، از موضع خود دفاع می کرد. او می گفت: «بعضی از رفقا می گویند هر قدر که سرمایه داری در روسیه از رشد پائینی برخوردار است، طرح مسئلۀ انقلاب سوسیالیستی هم همانقدر تخیلی است. بلی، فقط در صورتی حق با آنها بود که، اگر جنگ در نمی گرفت، اگر ویرانی در پی نداشت، اگر پایه های سیستم اقتصادی سرمایه داری سست نشده بود... این ادعا، که روسیه باید تا زمانی که اروپا ”آغاز“ نکرده است ”منتظر“ ساختن سوسیالیسم بماند، یک فضل فروشی ناشایست به حساب می آمد. اتفاقا، کشوری ”آغاز می کند“، که امکان پیروزی در آن بیشترباشد».

این سخنان، هنوز سه ماه قبل از اکتبر، زمانی که قدرت، به تعبیر برخی مورخان، گویا خود را به روی دست بلشویکها«انداخت»، گفته شده است. اتفاقا، این ادعاها را امروز هم برخی کمونیستهای نا توان از درک اینکه چنین نگرش به انقلاب سوسیالیستی، یک دروغ بزرگ تاریخی است، با سکوت تأئید می کنند. آنها کارهای تدارکی عظیم آن سالهای سخت را بطور کلی نادیده می گیرند و قربانیان پرشماری را که، حزب بلشویکها بخاطر پیروزی سوسیالیسم در کشور ما تحمـل کرد، مسکوت می گذارند.

در ماه اکتبر سال ۱٩۱۷، در آستانۀ حوادث انقلابی، استالین به عضویت کمیتۀ نظامی ــ انقلابی که قیام مسلحانه را رهبری می کرد، انتخاب شد و بلافاصله پس از پیروزی آن، در ترکیب شورای کمیساریای خلق به مقام کمیسر خلق در مسائل ملی برگزیده شد. او همچنین به عضویت دفتر سیاسی کمیتۀ مرکزی (موسوم به چهار نفره: لنین، استالین، تروتسکی و سوردلوف Sverdlov) انتخاب گردید و بدین ترتیب، به مقام یکی از رهبران حزب ارتقاء یافت.

استالین، انقلاب اکتبر و پیشروی پیروزمندانۀ آن را «رستاخیز روس» می خواند. او با این سخنان، نه تنها ترفیع روسیه به موقعیت یکی از کشورهای رهبری کننده جهان در میان بزرگترین و پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری، حتی، خصوصیات و ویژگیهای ملی اکتبر، نقش پیشآهنگ طبقۀ کارگر روسیه در پروسۀ انقلابی را مورد تأکید قرار می داد. انطباق این وضعیت با شرایط جدید، که تا حد قابل ملاحظه ای غنی شده و رشد یافته، به کمونیستهای امروزی برای یافتن پاسخ این سؤال، که «سوسیالیسم روسی» و ماهیت مبارزۀ حزب کمونیست روسیه برای پیروزی آن چیست، کمک می کند.

و اما این مسئله را، بعنوان یک اصل، با ادعای کنایه آمیز، اساسا کسانی مطرح می کنند که می خواهند مضمون ملی را از مناسبات اجتماعی حذف کنند. حتی آنها بند نشاندهندۀ تعلق ملی انسانها را از پاسپورتها حذف کرده اند. همچنین، کسانی به این مسئله می پردازند، که شایستگی خلق روس در رهبری مبارزۀ همۀ خلقهای روسیه برای رسیدن به سوسیالیسم و آزادی ملی را، مورد تردید قرار می دهند.

تشخیص اینکه، منبع الهام این آدمها کجاست، مشکل نیست. توجه کنید، زمانیکه استالین گرجی، با افتخار در بارۀ «رستاخیز روس» صحبت می کرد، ضد روس مشهور، تروتسکی، می گفت که روسیه بنا به طبیعت خود محکوم به عقب ماندگی دیرین است و فرهنگ آن «فقط بدل صوری مدلهای عالی فرهنگ غرب بوده و چیزی به گنجینۀ بشری نیافزوده است». بوخارین نیز که مبتکر حمله به خلاقیت یسه نین (yesenin) بود، عقیده ای مشابه او نسبت به روس داشت و تاریخ روسیه را «بردگی» گذشته می خواند. تکرار همۀ اینها و قضاوتهای مشابه آنها را ما در طول دو دهۀ اخیر، اجبارا همه روزه می شنویم.

لازم است این نظرات را با موضع استالین که از نامۀ ۱٢ دسامبر سال ۱٩٣۰ او به شاعر دمیان بدنئی(Demyan Bednyi) بخوبی دیده می شود، مقایسه کنیم،. استالین می نویسد: اینک «همۀ دنیا معترف است که، مرکز جنبش انقلابی جهان از اروپای غربی به روسیه منتقل شده است... کارگران انقلابی همۀ جهان، دست طبقۀ کارگر شوروی و پیش از همه، طبقۀ کارگر روسیه را صمیمانه می فشارند... ولی شما؟ شما بجای آنکه پروسۀ بزرگترین انقلاب تاریخ را درک کنید... در همۀ دنیا فریاد برمی آورید که روسیه در گذشته منبع پلیدی و بی سر و سامانی بوده است و ” تنبلی و تلاش“ ”نشسته در روی بخاری“، تقریبا مشخصۀ ملی اصلی روسهاست ــ و این، یعنی، کارگر روس با انقلاب اکتبر هم، از روس بودن خود البته که دست نکشید»(مثلی روسی است بمعنی اینکه، یکی از تنبلی و دیگری با تقلا، کاری از پیش نمی برد).

حاکمیت کنونی ضمن آلودن چهرۀ لنین و استالین با محصولات کارگاههای ایدئولوژیک خود، به مردم می گوید، که بلشویکها با طرف مقابل خود در سوی دیگر جبهه، در وهلۀ اول، با ژنرالهای سفید، قهرمانان ایده آل سرشار از استعداد، دارای قریحۀ همه جانبه و کیفیتهای فوق العاده و بالاخره، مبارزان راه رهائی روسیه مقابله می کردند. واقعا هم با ورق زدن صفحات تاریخ جنگ داخلی، در میان رهبران جنبش سفید، انسانهای جالب، با استعداد و فرماندهان نظامی خوبی را هم می بینیم. اما، این مسئله هیچ تغییری در ماهیت امر بوجود نمی آورد. زیرا، اکثریت «ناجیان» روسیه، آنهائی بودند که، از اشغال کشور از سوی دولتهای اشغالگر غربی پشتیبانی می کردند، کسانی بودند که آتش جنگ داخلی را در کشور برافروختند، آنهائی بودند که در خشونت علیه مردم عادی، هیچ حد و مرز نمی شناختند و از کاربرد کثیف ترین شیوه های ترور و خشونت ابائی نداشتند.

آنها ضمن «میهن پرست» نامیدن خود، از اشغال مورمانسک و شرق دور توسط کشورهای آنتانت با افتخار استقبال می کردند، امید خود را به قیام سپاه چکسلاواکی بسته بودند. البته، دلیل اصلی شورش سپاه چکسلاواکی، صدور دستور خلع سلاح آن پس از دعوای دسته جمعی در چلیابینسک نبود، بلکه، قیام آنها، در انطباق با منافع دولت فرانسه بود. نا گفته نماند که این سپاه تقریبا ٤۵ هزار نفری، توانست تقریبا تمام شهرهای خط سراسری سیبری را به زیر نظارت خود در آورده و برای حرکت به مناطق مرکزی تلاش کند. گاردهای سفید متشکل در جنوب کشور، هم با چکسلاواکها و هم با ساوینکوفی های شورشی استان یارسلاو در سال ١٩١٨، رابطۀ بسیار محکمی داشتند.

چهارده کشور و در رأس آنها انگلیس، فرانسه، ژاپن و ایالات متحدۀ آمریکا برعلیه جمهوری جوان شوروی مداخلۀ نظامی کردند. مثلا، انگلیس، در دوستی با ارتشهای گارد سفیدی تصمیم گرفت با اجرای این نقشۀ محاصره: دریای بالتیک، فنلاند، کاریلیا، شمال روسی ــ جادۀ سراسری سیبری ــ ولادی وستوک ــ ترکستان، قفقاز، کوبان، دن، دریای سیاه ــ رومانی، لهستان، حلقۀ محاصرۀ خفه کنندۀ روسیه را تنگ تر کند.

جالب است، که ویلیام دونوان، جاسوس بزرگ آمریکائی، که پدر معنوی سازمان امنیت مرکزی آمریکا (سیا) شناخته می شود، پس از جنگ جهانی اول، زمانیکه کنگره آمریکا او را بمقام افسر رابط با «سفیدهای» ضد بلشویکی روسیه تعیین کرد، به شهرت رسید(مراجعه کنید به: Daninos F. CIA une histoire politique 1947-2007. Paris, 2007).

بدون کمکهای آنتانت، ضد انقلاب داخلی به هیچ وجه نمی توانست آتش جنگهای داخلی را در کشور برافروزد.

در اواخر سال ۱٩۱٩، استالین در مورد «میهن پرستان شریف» روسیه نوشت: «کلچاک و دنیکین نه تنها طوق مالکان و سرمایه داران، حتی طوق سرمایۀ آنگلو- فرانسوی را نیز بر گردن خود آویخته اند. پیروزی کلچاک ــ دنیکین، چیزی جز از میان رفتن استقلال روسیه، تبدیل کشور به گاو شیرده آنگلو- فرانسوی معنی نخواهد داشت. بدین مفهوم، دولت کلچاک ــ دنیکین، ضد مردمی ترین و ضد ملی ترین حکومت بشمار می رود...».

همۀ جنبش سفید کاملا وابستۀ اشغالگران و بطور کلی، تابع تصمیمات پاریس، لندن و واشینگتن بودند. در مورد وابستگی کلچاک و دنیکین به متحدان غربی خود، هیچ کسی تردید نداشت. هر چند آنها بسیار خوب می دانستند، که بهای پیروزی احتمالی، اگر چنین اتفاقی بیافتد، مستعمره شدن روسیه خواهد بود. اوکرائین به تحت الحمایگی فرانسه، آذربایجان، قفقاز و ماورای قفقاز نیز به زیر سیطرۀ انگلیس می رفتند. حتی یکی از لیبرالها مشهور روس، پ. میلیوکوف (P. milyukov) در سال ۱٩٢۰ اعتراف می کند که، دنیای غرب «اینک شکل هر چه خشن تر و هر چه علنی تر استثمار روسیه را بخاطر ثروتها و اهمیت خود آن بعنوان مستعمره برای تأمین مواد خام اروپا مطرح می کند».

پاریس و لندن تمام درخواستهای کلچاک و دنیکین را به شرط دریافت یک سوم ذخیرۀ طلای روسیه و امتناع از منافع ملی کشور، برآورده می ساختند. یکی دیگر از شرایط کمک غرب به ارتش سفید طرح شعار «تأسیس مجلس مؤسسان» بود. و این بمعنی انطباق نسخۀ پارلمان لیبرال ــ بورژوائی غربی در روسیه بود.

میهن پرستی روسی رهبران جنبش سفید در پشت شعار «به سوی روسیۀ واحد»، فقط سخنان پر طمطراقی بود، برای پوشاندن منافع غرب گرایانۀ آنها. ارتشهای خارجی و سفیدها، در تمام مناطق تحت اشغال خود، مناسبات پیش از انقلاب را برقرار نموده، زمینها را به ملاکینی که انقلاب از آنها خلع ید کرده بود، بازگرداندند و تمام دستاوردهای انقلاب را که در اولین فرمانهای حاکمیت شوروی اعلام شده بود، برچیدند. لغو فرمان ملی کردن زمینها، ناگوارترین و سنگین ترین ره آورد کلچاک و دنیکین به دهقانان بود.

رهبری حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه و شورای کمیساریا، بیدادگریهای گارد سفید و سربازان آنتانت را با «ترور سرخ»، جواب داد. سؤال می شود: آیا این تدبیر، جزء برنامۀ دولت جوان جمهوریهای شوروی بود، یا تحمیلی؟

لنین در این باره می نویسد: «ترور را تروریستهای آنتانت، زمانیکه قدرتهای جهانی با ارتشهای بزرگ خود به ما حمله آورده و به هیچ روی متوقف نمی شدند، به ما تحمیل کردند. ما اگر خودسریهای افسران و گارد سفید را چنین قاطعانه جواب نمی دادیم، نمی توانستیم حتی دو روز مقاومت کنیم و این بمعنی ترور است، اما، اقدامات تروریستی آنتانتها ما را به این راه وادار ساخت.

و درست زمانیکه ما پیروزی قطعی بدست آوردیم، حتی قبل از پایان جنگ، همان ساعت پس از بازپس گیری راستوف، ما مجازات اعدام را لغو کردیم و نشان دادیم که برنامۀ خود را به همان ترتیبی که وعده داده ایم، اجرا می کنیم. ما گفتیم، که خشونت برای در هم شکستن مقاومت استثمارگران، ملاکان و سرمایه داران به کارگرفته میشود؛ هر وقت که این مشکل حل شود، ما از بکارگیری هر نوع اقدام استثنائی امتناع خواهیم کرد. و ما، این را عملا هم نشان دادیم».

البته، هنگام تشکیل عملا مجدد ارتش سرخ ــ از «صفحۀ سفید»، نمی شد چنین تصور کرد که بتواند به تنهائی از عهدۀ دفاع از اراضی وسیع روسیه از مرزهای غربی تا شرق دور برآید. بطوریکه تا آغاز جنگ داخلی، مجموعا ۱۱٦ هزار نفر پیاده نظام و در حدود هشت هزار نفر سواره نظام در صفوف آن خدمت می کردند. حاکمیت شوروی فقط با اتکاء به توده های وسیع خلق، حامیان شعارهای اکتبر توانست دوام بیاورد. اکثریت صفوف ارتش سرخ را دهقانان تشکیل داده و به آن کمک می کردند. این، از یک طرف. و از طرف دیگر، در جریان جنگها در بسیاری از مناطق کشور، نقش تعیین کننده را نه سربازان ارتش منظم، بلکه، دسته های پارتیزانی متشکل از دهقانان و مردان عادی روسیه که، برعلیه خشونت سفیدها برخاسته و به بلشویکها امیدوار بودند، ایفاء کردند. سفیدها در وهلۀ اول، با مقاومت خلق مواجه می شدند. مثلا، ارتش کلچاک در مقابل فروخواباندن شورش دهقانان عاجز ماند و در جمهوریهائی که دهقانان در همه جا تشکیل داده بودند، نمی توانست هیچ کاری از پیش ببرد.

جنگ داخلی، استعداد استالین را در حل سخت ترین و ناهنجار ترین مسائل و مشکلاتی که حزب با آنها مواجه می شد، نشان داد و ثابت کرد که وی بدون توجه به تمام خطرات و بدون هیچگونه نگرانی از اینکه انجام کار، چه تأثیری بر نام و حیثیت او خواهد داشت، بر همۀ آنها فائق می آمد. آدام اولام، پروفسور تاریخ و حقوق دانشگاه هاروارد ضمن اظهار نظر پیرامون قاطعیت استالین در مبارزۀ فوق العاده سخت با گرسنگی در ماه مه سال ۱٩۱٨ (ابتدا در مناطق مرکزی و سپس در جنوب روسیه)، این مسئله را مورد توجه قرار می دهد که، هر کسی از عهدۀ انجام چنین وظیفه ای بر نمی آمد ــ «این قدرت پرست می توانست بجای قبول مسئولیت و به جان خریدن خطرات بسیار در مناطق جنگی، نشستن در جای نسبتا امن در مسکو را ترجیح دهد».

و این، نه یگانه نمونۀ بیان واقعیت است و نه جعل تاریخ، که قصد تکذیب افسانه های ساختگی پیرامون «هجوم» استالین بسوی قدرت و ادا- اطوارهای دیکتاتورانۀ او را داشته باشد. بجاست یادآوری کنیم که، این «دیکتاتور» پس از پایان کار کنگرۀ پانزدهم حزب کمونیست سراسری روسیه(بلشویک) که در آن گروه تروتسکی- زینویوف شکست خورد و رهبران آن از حزب اخراج شدند، استالین باز هم، برای سومین بار تقاضای برکناری خود از مقام دبیر کلی حزب را مطرح کرد. او ضمن اشاره به اینکه، از سه سال پیش تا کنون، خواستار حل این مسئله می باشد و اینک بعد از شکست مخالفان، ادامۀ انجام وظیفه در مقام دبیر کلی حزب، ضرورت خود را از دست داده است. با وجود این، پلنوم یک صدا، با یک رأی ممتنع، تقاضای وی را نپذیرفت. استالین حتی از راه دیگری خواستار حل مسئله شد و طرح حذف مقام دبیر کلی در حزب را پیشنهاد کرد. اما، این پیشنهاد او هم با مخالف جمعی مواجه گردید و مقام دبیر کلی از حزب حذف نشد.

این «دیکتاتور»، بطوریکه همعصران او گواهی می دهند، زمانیکه در رأس دولت بود، فقط پس از بررسی و مذاکره همه جانبه هر مسئله ای با همکاران خود و متخصصان آن، تصمیم می گرفت. بطور کلی، بر اساس خاطرات منتشر شدۀ بسیار، او احترام بزرگی به انسانهای صاحب نظر و مستقل قائل بود و آنهائی را که نظرات خود را صریح و صمیمانه بیان می کردند، دوست می داشت. او می توانست ساعتها پای صحبت هر کسی بنشیند و اگر همصحبتش می توانست درستی و حقانیت دیدگاه خود را استدلال نموده و اثبات نماید، نظر او را براحتی می پذیرفت. انسانهای بسیار زیاد نزدیک به استالین، جعلی بودن همۀ افسانه ها را، که گویا استالین «قدرت طلب، مشکوک و خشن» انسانهای سرشناس و مستقل را به پیش خود راه نمی داد، تأئید می کنند. برعکس، بسیاری از آن کسانی که با استالین معاشرت داشتند، نرمخوئی، خویشتنداری و نکته سنجی او را که هیچ وقت از چهارچوب ادب درون حزبی خارج نمی شد، تأئید می کنند.

اطمینان به درستی متد تصمیم جمعی در حل وظایف دشوار را استالین در تمام زندگی، با خود همراه داشت. مثلا، ضمن مشارکت در تدوین کتاب درسی اقتصاد سیاسی، این نظر او کاملا درست بود که، فقط جمع صاحب نظران از عهدۀ انجام چنین کاری بر می آیند و همۀ آنهائی را که فکر می کردند می توانند این کار را به تنهائی انجام دهند، به استهزاء می گرفت. طرح درسنامه، موجب شروع بحث بسیار گسترده ای در نوامبر سال ۱٩۵۱ گردید.

مردم می دیدند که، استالین نمونۀ زندۀ یک رهبر خلقی است. او، با تصورات و آرزوهای دیرین مردم از رهبری، که قادر است دولت را در خدمت خلق در آورده و از منافع بنیادی آنها دفاع کند، کاملا مطابق بود. مردم بخاطر اینکه زبان او را درک می نمودند، باور می کردند، که حزب بلشویکها ــ حزب خلق و برای خلق است. این یک امر اتفاقی نیست که، لیون فیختوانگر ضمن صحبت از استالین تأکید می کرد که: « از میان همۀ رهبران مشهور دولتها که من می شناسم، او بیش از همه به زبان خلق صحبت می کرد...». محبت همۀ خلق نسبت به استالین، همانطور که نویسندۀ مشهور، با دقت کامل اشاره می کند، احساسی ارگانیک و عمیق بود که، «توأم با موفیقیتهای ساختار اقتصادی افزایش می یافت. مردم بخاطر نان، گوشت، نظم، تحصیل و بخاطر تشکیل ارتش تأمین کنندۀ این کامیابیها، سپاسگزار استالین بودند.

استالین ضمن تقسیم احساسات درونی خود با مردم، اطمینان داشت که، در وهلۀ اول، درست در سایۀ آنها پیوستن روسیه به جمع کشورهای بزرگ صنعتی دنیا میسر است. او هیچ وقت احترام عمیق خود به اعضای «حزب لنینی»، که اکثریت آنها از میان طبقۀ کارگر برخاسته و از سال ۱٩٢٤ استخوان بندی اصلی حزب را تشکیل می دادند، پنهان نمی کرد. متاسفانه، اکثریت قریب به اتفاق این انسانها از جبهه های جنگ کبیر میهنی باز نگشتند.

به هر دلیل اصولی، استالین در مراجعه به مردم و مجامع وسیع اعضای سادۀ حزب، همیشه از سخنان پسندیده و مناسب استفاد می کرد. او مورد حمایت تغییرناپذیر آنها بود، زیرا، سیاستی که او پیش می برد، واقعا با نیازهای اساسی اکثریت خلقهای اتحاد شوروی و هستۀ اصلی آن، یعنی، خلق روس که استالین، هم در کارهای روزانه و هم در حل مسائل دشوار، همیشه بدان اتکاء می کرد، انطباق داشت.

در گفتگو با امیل لودویگ، در ماه دسامبر سال ۱٩٣۱، استالین بدرستی گفت: «... اگر جمعیت زحمتکشان روسیه را در نظر بگیریم، کارگران و دهقانان زحمتکش، در حدود ٩۰ درصد آن را تشکیل می دهند و آنها هم تکیه گاه اصلی حاکمیت شوروی هستند و اکثریت قریب به اتفاق آنها از نظام شورائی پشتیبانی می کنند. آنها بدین جهت از ساختار شوروائی پشتیبانی می کنند که، این نظام در خدمت منافع بنیادی آنهاست. و این است مبنای استحکام حاکمیت شوروی، نه سیاست به اصطلاح ارعاب».

نه تنها حزب و پرولتاریا ، حتی، دهقانان میهن پرست، روشنفکران عرصۀ علم و خلاقیت، متخصصان نظامی و کارکنان کشوری، که استالین را مدافع پیگیر و قاطع منافع ملی کشور می دیدند، از او پشتیبانی می کردند. خلق با درک اینکه، استالین به نیرو، استعداد و توانائی آنها در کارهای سازنده باور می کند و به آنها بدیدۀ «مادۀ انسانی» برای آزمایشات مشکوک نگاه نمی کند، اعتماد متقابل خود را نشان می دادند.

و این، منشاء آمادگی خلق برای فتوحات بزرگ، برای قربانی کردن خود در راه میهن بود و بدون این، دفاع از میهن در مقابل اشغالگران فاشیست در سالهای جنگ کبیر میهنی و تعقیب دشمن تا درون لانۀ خود امکان پذیر نبود.

این نشاندهندۀ پیوند متقابل باطنی و محکم بین رهبر و خلق بود و شاید، اسقـف اعظم، آلکسی، بهتر از هر کسی این را درک می کرد که در روز تدفین استالین این سخنان فراموش نشدنی را بر زبان راند: «قدرت بزرگ معنوی، اجتماعی؛ قدرتی که خلق ما نیروی خود را در آن احساس می کرد، از میان ما رفت».

باز هم به شهادت همدوره های بسیار او، استالین بچه ها را بسیار دوست می داشت و براحتی با آنها زبان مشترک پیدا می کرد. و این واقعیت، به هیچ وجه با نظرات بی اساس برخی محافل که استالین را انسانی بی احساس، خونسرد و محروم از احساسات سادۀ انسانی می خواندند، همخوانی ندارد. زمانیکه او در رأس رهبری کشور جای گرفته بود، بارها به آرزوهای دوران کودکی خود در بارۀ خوشبختی و تصوراتش ازدنیا باز می گشت و آنها را در بنیانهای قدرت عظیم شوروی که، افق فراخی در برابر دیدگانش باز کرده بود، می دید. صرفنظر از تمام مشغولیتهای خود، او برای پراداختن به مسائل سازمانهای کودکان، وقت پیدا می کرد. مثلا، او در گزارش خود به کنگرۀ سیزدهم حزب در ماه مه سال ۱٩٢٤، مسائل کاری این سازمانها را به تفصیل تشریح کرده بود. دقیقا در زمان استالین، پایه های سنن پیش آهنگی که ما با دوره های بعدی آن بخوبی آشنا هستیم، گذاشته شد.

و بالآخره، مسئولیت پذیری جدی، فروتنی استثنائی و نحوۀ زندگی زاهدانۀ او، نمونه و سرمشق کار و زندگی هر شخصی شده بود. مارشال گالاوانوف، او را با یک عبارت، چنین نامید: «انسانی از کریستال»، بی هیچ دوگانگی. نمونۀ زندگی استالین، آشکارا منبع اطمینان همۀ مردم به برابری اجتماعی و زندگی عادی مقامات دولت و عامۀ مردم بود، که آن هم در معنی واقعی خود، سر آغاز اجرای دمکراسی واقعی سوسیالیستی، به جای بیهوده گوئیهای بی محتوای کنونی در بارۀ ارزشهای دمکراتیک حساب می شد.

دفاع از شهر تزاریتسئنا ــ استالینگراد بعدی، اولین تجربۀ بزرگ استالین در زمینۀ انجام عملیات نظامی بحساب می آید. تزاریتسئنا پل ارتباطی روسیه با جنوب بود و ثروتهای این منطقۀ کشور ــ نان، نفت، زغال، دام و ماهی، ــ بطوریکه استالین همان وقت نوشت، ــ «بخودی خود باعث تیزتر شدن دندان امپریالیسم درنده شده است... اشغال تزاریتسئنا و قطع ارتباط با جنوب می توانست موجبات موفقیت تمام برنامه های دشمن را فراهم کند؛ می توانست ارتباط ضد انقلابیون دن با نیروهای قزاق آستاراخان و اورال را برای تشکیل جبهۀ واحد ضد انقلابی از دن تا چکسلاواکها بر قرار نماید؛ می توانست موجب تقویت ضد انقلابیون داخلی و اشغالگران در جنوب و نواحی خزر گردد، اشغال آن می توانست ارتش قفقاز شمالی را کاملا زمینگیر سازد».

همانطور که می بینیم، در بررسی اهمیت استراتژیک تزاریتسئنا، بلوغ تفکر ژئوپلیتیک استالین نمایان می شود، که در یافتن راه تبدیل کشور به قدرت بزرگ جهانی، به وی کمک کرد.

درست در همان روزهای دشوار، اتفاقی رخ داد که بطور محسوسی اعتماد استالین به متخصصان نظامی ارتش سابق را خدشه دار ساخت. بدن ترتیب که، بمنظور کمک به سفیدها برای اشغال شهر، توطئۀ بزرگی تحت رهبری مخفیانه رئیس ستاد ناحیه، سرهنگ سابق ارتش تزاری، نوسوویچ(Nosovich)، که ظاهرا یکی از سازماندهان دفاع از تزاریتسئنا بود، کشف شد. این حادثه، بار دیگر نظر استالین را مبنی بر ضرورت تمرکز دقت برای تشکیل فرماندهی جدید از افسران برخاسته از میان سربازان و درجه داران مجرب ارتش امپریالیستی تأئید کرد.

و اما، در بارۀ عاقبت نوسوویچ ــ البته که این، تنها نمونۀ خیانت نبود. لنین بعد از پیوستن جمعی نظامیان به سفیدها با نام به اصطلاح «واقعۀ پرم»، استالین را با حفظ سمت معاون صدر شورای دفاعی کارگران و دهقانان، برای رسیدگی به آن واقعه مأمور کرد. پنج ژانویه سال ۱٩۱٩ کمیسیون حزبی ــ تحقیقی به لنین اطلاع داد که، از مجموع کل ارتش سوم فقط «در حدود یازده هزار سرباز خسته و وامانده، به سختی در مقابل دشمن تاب می آورند». همانطور که تحقیقات با شرکت دزرژینسکی نشان داد، یکی از علل اصلی سقوط پرم(Perm) در اواخر سال ۱٩۱٨، علاوه بر هر چیز، خیانت و فرار جمعی ارتش سرخی ها بود. بعد از این، استالین بهمراه دزرژینسکی، بر ضرورت تقسیم بندی «قوای قابل بسیج به دو دستۀ داراها (نامطمئن) و ندارها (تنها بخش مناسب خدمت در ارتش سرخ)» تأکید کردند.

در کنگره هفتم در ماه مارس سال ۱٩۱٩، استالین، موضع مشخص تر و سخت تری گرفت. او گفت: «لازم است بگویم که، آن عناصر، عناصر غیر فعال، که اکثریت ارتش ما را تشکیل می دهند، یعنی دهقانان، دواطلبانه بخاطر سوسیالیسم نخواهند جنگید... یک سری شورشها و افراط گریها در جبهه ها و پشت جبهه، نشان می دهد که، عناصر غیر پرولتری تشکیل دهندۀ اکثریت ارتش ما، نمی خواهند داوطلبانه در راه کمونیسم مبارزه کنند. از این رو، ما موظفیم این عناصر را با دو اصل پولادین، یعنی، با برقراری پیوند نزدیک بین آنها و طبقۀ کارگر، نه تنها در پشت جبهه، حتی در خود جبهه ها و ملزم کردن آنها به مبارزه بخاطر کار سوسیالیستی عمومی، مجددا تربیت کنیم و باید در جریان جنگ، کار تشکیل یگانه ارتش منظم قادر به دفاع از میهن را به پایان برسانیم».

اما مسئلۀ اصلی این بود که، بر اساس تحقیقات واقعۀ پرم، استالین و دزرژینسکی، اتخاذ تدابیر جدی در رابطه با سیاست اجتماعی بلشویکها را توصیه کردند و در همانجا، آنها چنین نتیجه گرفتند که، صدور فرمان مالیات اضطراری به سلاح خطرناکی در دست ملاکین برای تقویت همبستگی روستائیان برعلیه حاکمیت شوروی تبدیل شده است و همین فرمان، یکی از دلایل اصلی گسترش روحیۀ ضد انقلابی در مناظق روستائی می باشد.

در پیش گرفتن مشی وحدت با روستائیان، که تعدیل مالیات اضطراری را در متن خود داشت، نقش تعیین کننده ای در جنگ داخلی ایفاء کرد و موجب تحکیم اعتبار حاکمیت شوروی در میان توده های وسیع مردم روسیه گردید.

بهمراه گفته های استالین، می توان عذاب های درونی او را که در اثر مشاهدۀ حوادث بسیار ناگواردر دورۀ جنگهای داخلی و بویژه، در سال ١٩١٨ تحمل می کرد، مورد توجه قرار داد. او حتی در مراجعه به خلقهای شوروی در آن روزهای سخت سال ١٩٤١، زمانیکه دشمن به پشت دیوارهای مسکو رسیده بود، یادآوری این نکته را ضروری می دانست که، میهن، روزهای دشوارتر از امروز، سال ١٩١٨ را، که چهارده کشور خارجی، سه چهارم میهن ما؛ اوکرائین، قفقاز، آسیای میانه، اورال، سیبری و شرق دور را تحت سیطرۀ خود داشتند، پشت سر گذاشته است. بلشویکها تنها بودند، در واقع، ارتش سرخ هم که اینک تشکیل شده است، آن وقتها وجود نداشت. نان، سلاح و سورسات کافی نداشتیم. با این همه، آن وقتها ارتش تشکیل دادیم و کشور را به آوردگاه نظامی برای بیرون راندن اشغالگران تبدیل کردیم.

در سالهای جنگ داخلی، استالین فشارهای عظیمی را تحمل کرد. مقام کمیسر ملی نظارت دولتی نیز بر مسئولیتهای وی افزوده شد. وقتی که سازمان نظارت کارگری- دهقانی دولتی تشکیل شد، لنین گفت: «کارهای عظیمی در پیش است ــ اما برای پیش برد کار بازرسی، باید، انسان با نفوذی به رهبری این سازمان برگزیده شود و گر نه، ما در درون فـتنه انگیزیهای خرد، آلوده و غرق می شویم».

لنین در سپردن کارهای بزرگ و کوچک به استالین تکیه می کرد، استعداد کاری وی را ارزشمند می شمرد و اغلب او را بعنوان سرمشق به دیگر فعالین حزب نشان می داد. او، برای اینکه می دید استالین همیشه «بدون نارضایتی و بهانه گیری»، انجام سخت ترین وظایف حزبی را بعهده می گیرد، اجرای هر کار دشواری را به او اعتماد می کرد. دقیقا بر اساس پیشنهاد لنین در ١٩٢٢، استالین به دبیر کلی کمیتۀ مرکزی حزب انتخاب گردید.

ارزیابی بزرگ لنینی از استالین، یک واقعیت تاریخی است، که هیچ یک از متخصصان علوم تاریخ در آن تردیدی بخود راه نمی دهند. و نمی توان آن را با در هوا تکان دادن «نامه به کنگره» و بدون دادن زحمت بررسی بخود در بارۀ اینکه مضمون واقعی آن سند چیست، در چه شرایطی و چرا نوشته شده است، آن را رد کرد.

در اینجا فقط یادآوری می کنیم که، استالین فردی تازه وارد در رهبری حزب نبود. او از سال ١٩١٢، پیش از آنکه تروتسکی، کامنیوف، بوخارین به جمع رهبری حزب بپیوندند، عضو کمیتۀ مرکزی آن بود. اتفاقا، گزارش سیاسی کمیتۀ مرکزی به کنگرۀ ششم حزب سوسیال دمکرات کارگری سراسری روسیه را که در شرایط مخفی در سال ١٩١٧ برگزارشد، استالین ارائه داد(آن وقتها لنین مخفی شده بود). استالین از زمان تشکیل هیئت سیاسی پنج نفرۀ کمیتۀ مرکزی حزب در سال ١٩١٩، بهمراه لنین، تروتسکی، کامنیوف، کرستینسکی، عضو آن بود، بر خلاف آن چیزی است که برخی «تاریخ نویسان» سعی می کنند ما را متقاعد سازند. البته، این استالین نبود که، «مجذوب» اعتماد «گارد لنینی» گردید، بلکه، او سعی می کرد «ستارگان» جدید حزب، مثل تروتسکی، کامنیوف، بوخارین و دیگران را به حاشیه براند.

... و دو باره ــ جبهه، رهبری دفاع پطربورگ از تهدید یودنیچ(Yudnich). در ماه ژوئیۀ سال ١٩١٩، استالین در جبهۀ غربی بود و پس از آن، به جبهۀ جنوبی، که در وضعیت بسیار وخیمی گرفتار شده و حملات دنیکین، مسئلۀ موجودیت حاکمیت شوروی را زیر سؤال برده بود، رفت.

تروتسکی، صدر شورای نظامی انقلاب، که شکست ارتش سرخ در جنگ داخلی را اجتناب ناپذیر می دانست، ولولۀ شدیدی به راه انداخت. بر همین مبنا، او با ارائه یک طرح به شورای دفاع...،

پیشنهاد « برون رفت» خود، یعنی، انتقال مرکز انقلاب جهانی از روسیه به هندوستان را مطرح ساخت. بر اساس نظر او، می بایست ارتش سواره نظام متشکل از چند ده هزار نفر سوار تشکیل می گردید و «فرهنگستان انقلاب، ستاد انقلاب آسیا، در جائی در اورال یا ترکستان تمرکز می یافت». امروز، بازبینی چنین راه برون رفتی، درست در ساعتهای خطیر و هلاکت بار برای روسیه، فقط باعث خندۀ تلخ می گردد. مشکل بتوان به جدی بودن آن باور کرد، اما آنوقتها، چنین طرحهائی مورد بحث و مذاکره قرار می گرفتند.

این نمونه می بایست طرفداران ارزیابی «عینی» تروتسکی را به فکر کردن در این باره، که او در واقعیت امر چه تصوری از خود داشت و طرفداران او به چه مشغول بودند، وادار می کرد. اما، همانطور که گفتیم، تحریف کنندگان تاریخ اهداف دیگری را دنبال می کـنند.

در ماه نوامبر سال ١٩١٩، هیئت رئیسۀ کمیتۀ اجرائی مرکزی سراسری روسیه، از خدمات استالین بخاطر دفاع از پطروگراد و سازماندهی حمله به جبهۀ جنوب، قدردانی نموده و نشان پرچم سرخ به وی اعطاء کرد. و اما، در سال جدید، صفحۀ سیاهی که ایدئولوگهای انقلاب جهانی آن را نوشتند، در تاریخ دولت جوان شوروی باز شد. فراموش نکنیم که در این صفحه، مسائل عبرت آمیز زیادی ثبت شده است.

در ٢۵ ماه آوریل سال ١٩٢٠، ارتش لهستان به پشتوانۀ حمایت کشورهای بزرگ غربی، با همدستی و مشارکت پتلیوریهابه اوکرائین حمله کرد (Simon Petlyor فرمانده شورشیان ضد شوروی اوکرائین و دومین رئیس دولت اوکرائین در سالهای ١٩١٩ تا ١٩٢٠. م.). این حمله دفع شد و بعد از تصرف نمان(نام شهری در اوکرائین. م.)، بخشی از ارتش سرخ، حمله به مناطق مسکونی مردم بومی لهستانی تبار را ادامه دادند. و این هم یکی از علل اصلی بروز فاجعه بشمار می رود.

استالین در بارۀ خطرات پیشروی ارتش سرخ در داخل خاک لهستان هشدار داد. او در روزنامۀ «پراودا» نوشت: «پشت جبهۀ ارتش لهستان، همگون و دارای همبستگی ملی می باشد»، و «حس میهنی»، روحیۀ غالب بر لهستانی هاست که در جبهه ها هم انعکاس می یابد. در ادامه او، تذکر بسیار جدی می دهد و می نویسد: «مناقشات طبقاتی در پشت جبهۀ لهستان هنوز دارای آن قدرتی نیست که، احساس همبستگی ملی را بشکند و جبهه را با تناقضات مختلف مناسبات طبقاتی مسموم سازد».

همانطور که می بینیم، به نسبت تعمیق تضادهای طبقاتی و احساس همبستگی ملی لهستانی ها، به عقیدۀ استالین، آشکارا دومی برتری یافته است. در نقطه مقابل آن، استالین تفکر غالب بر بخش قابل توجهی از حزب را بطور صریح و موقری بیان می دارد که، البته، برای آنهائی که در رؤیای انقلاب جهانی غرق شده و روسیه را فقط سکوی آن تصور می کردند، مطلقا قابل قبول نبود. زیرا، آنها می توانستند، چیزهای زیادی، از جمله آیندۀ روسیه در راه توهمات خود قربانی سازند. مثلا، تروتسکی در سال ١٩١٩، ارتش خود را برای کمک به حکومت شورائی کارگران مجارستان و بلغارستان، به سمت غرب حرکت داد، که خود آن، سرنوشت جبهۀ شرقی را با خطر جدی مواجه ساخت.

تردید استالین نسبت به چشم انداز امکان وقوع انقلابات سوسیالیستی در غرب، ناشی از آن بود که، اقتصاد کشورهای بزرگ اروپا بر محور ثبات قرار گرفته و تشنجات اجتماعی را تا حد قابل ملاحظه ای کاهش داده بود. بنا بر این، اکثریت جمعیت این کشورها آماده نبودند خود را در راه زندگی بهتر قربانی کنند. بویژه اینکه، خاطرۀ کشتارگاههای امپریالیستی، هنوز دربرابر چشمان میلیونها انسان، که اکثریت شرکت کنندگان آن با سموم ناسیونالیستی در زمان جنگ مسموم شده و هیچ احساسی نسبت به انترناسیونالیسم پرولتری نداشتند، زنده بود. این همان مسئله ای بود که تروتسکسیتها، سربازان ارتش «پرولتاریای جهانی»، بدون درک خود، دوست داشتند در بارۀ آن بحث کنند. با به عاریت گرفتن سخنان استالین، می توان گفت، که «احزاب انترناسیونال دوم، درست در همان زمان حسابی فربه شده و نمی خواستند در بارۀ انقلاب، دیکتاتوری پرولتاریا و تربیت انقلابی توده ها، بطور جدی بیاندیشند».

این واقعیتی بود که، حزبی های رادیکال به هیچ وجه نمی خواستند ببینند. به همین جهت، در اواسط سال ۱٩٢۰، دیدگاه حاکم بر محافل رهبری حزب، که در نگاه اول بی سابقه به نظر می رسید، تصرف ورشو را سر آغاز انقلاب در آلمان و دیگر کشورها می پنداشت.

توخاچوفسکی، فرمانده ٢۷ سالۀ جبهه که «عملیات ویسلا» را رهبری می کرد(ویسلا، نام رمز عملیات و نام رودخانه و یک منطقۀ خوش آب و هوا در لهستان. م.)، در همین رابطه، فرمانهای آتشین صادر می کرد: «رزمندگان انقلاب کارگری! نگاه خود را به غرب بدوزید. سرنوشت انقلاب جهانی در غرب تعیین خواهد شد. راه آتش جهانی از روی جنازۀ لهستان سفید می گذرد. با سرنیزه هایمان سعادت و صلح را به بشریت زحمتکش هدیه خواهیم داد».

چنین مواردی مثل همیشه، از هر گونه تعبیر و تفسیری اضافی بی نیاز است.

استالین ضمن ابراز نارضایتی از موفقیتها در جبهه، همۀ آنهائی را که شعار پیشروی به سوی ورشو را می دادند، محکوم کرد. اما، هشدارهای او در بارۀ مواجه با خطرات، در نظر گرفته نشد و ٢٣ ژوئیه فرمان تصرف ورشو صادر گردید. تصمیم به اشغال پایتخت لهستان، علیرغم آنکه اعضای هیئت سیاسی، از موضع استالین آگاهی داشتند، اتخاذ شد و این طرح به فاجعه منجر گردید.

بموجب معاهدۀ اکتبر ۱٩٢۰ منعقده در ریگا، استانهای غربی اوکرائین و بلاروس غربی به لهستان ملحق شدند. اما بالاتر از همه، دهها هزار سرباز ارتش سرخ به خانه هایشان باز نگشتند. طبق برآورد محققان، از ٦۰ تا ٨۰ هزار نفر در اردوگاههای لهستان کشته شدند. اکثریت آنها یا بدون بازپرسی و محاکمه اعدام شده و یا از گرسنگی جان باختند. ٢٢ هزار نفر سرباز اسیر ارتش سرخ، فقط در اردوگاه توخول(Tukhol) کشته شدند. پس از این، دشمنی بین دو کشور، سالهای طولانی ادامه یافت و به گره کور و محکمی تبدیل گردید.

هزیمت سنگین در لهستان، حرارت کسانی را که در صدد بر افروختن «آتش جهانی» بودند، کاهش نداد و درسی برای آینده نشد.همانطور که، مثلا، بوخارین تصور می کرد، «عدم موفقیت از آنجا ناشی شد که، ما آتش جهانی را بر نیافروختیم و ورشو را تصرف نکردیم». رادک(Radek) با قضاوتی نسبتا عاقلانه تر، می گوید: «غلو در بارۀ بلوغ انقلاب در اروپای مرکزی، مبنای اشتباه ما بود».

همانطور که تاریخ حزب کمونیست و حاکمیت اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی نشان داد، هیچ کسی درسی از آن فرانگرفت که؛ «عملیات ویسلا» ــ سیمای آشکار شکست تلاشها برای صدور انقلاب بود. گر چه این اشتباه یکی از اولین ها بود، اما، همانطور که می دانیم، در دوره های بعدی نیز تکرار شد. به این اسشتباه، می توان انجام تغییرات نارس در ساختار حکومتی برخی کشورهای اروپای شرقی پس از جنگ، برقراری سوسیالیسم در کشورهای استقلال یافته، جنگ افغانستان را اضافه کرد. تلقی جزمگرایانه از تئوری اجتناب ناپذیری دگرگونی ساختار اجتماعی ــ اقتصادی، یکی از علل چنین پدیده ای بشمار می رود. کاملا واضح است که، محاسبات ژئوپلیتیک بزرگی روی داد. نیرو و امکانات بکار گرفته شده، موجب تحکیم و تقویت موقعیت اتحاد شوروی در صحنۀ جهانی نگردید و به ضد آن تبدیل شد.

ایالات متحدۀ آمریکا نیز با کاربست چنین اقداماتی، فقط در قالب ایدئولوژی دیگر، سعی می کند «دمکراسی» آمریکائی را به همۀ جهان تحمیل نماید. اما آنها هم کاری از پیش نخواهد برد، حداقل بدان جهت که، اهداف دیگری را دنبال می کنند. ایالات متحدۀ آمریکا بیش از همه، در پشت شعارهای جعلی آزادی و حقوق بشر، تلاش می کند، منابع جدیدتر تأمین انرژی و دیگر ذخایر طبیعی را برای خود دست و پا کند. در مورد دخالتهای بی حد و حصر ویرانگرانه در امور دیگر کشورها، می توان بعنوان مثال، جنگ در افغانستان و عراق، و یا بمباران و تکه- پاره کردن یوگسلاوی و حوادث اخیر در ارتباط با بومیان اسلاو تبار کوزوو را شاهد آورد.

زمان تغییر می یابد، ماهیت پدیده ها بجای خود باقی می ماند.

... لازم به گفتن است که، پیروزی در جنگ داخلی که به بهای بسیار سنگینی بدست آمد، مورد ارزیابی انتقادی قرار نگرفت. شکاف در جامعه بازتر شد. تقسیم خشن کشور به «سرخها» و «سفیدها» در طی سالهای طولانی خط تمایز غیرقابل عبور در میان مردم گردید. کاربست سیاست های ضرورتا خشن در هدایت کشور در سالهای جنگ، مهر و نشان خود را بر شعور رهبری کشور زد و موجب تقویت روانشناسی خودویژه و پیدایش «سبک» تفکر خاص در آنها گردید. خطر تبدیل اقدامات اضطراری موقت به دائمی، به گسترش بی قانونی ها فراروئید.

این پدیده، بویژه در دورۀ تعاونی کردن، زمانیکه رهبران برخی نواحی دهقانان را با تهدید و تنبیه به تحویل مازاد غلات وادار می کردند، مشاهده شد. اکثریت قریب به اتفاق آن کسانی که، چنین تدابیری اتخاذ کردند، از شهر آمده ها بودند، آنها مطلقا به روستا آشنا نبودند و به روستائیان به دیدۀ انسانهای مظنون و خسیس نگاه می کردند. اما، ماهیت امر عبارت از این بود که، آنها تربیت یافتۀ مکتب سختگیرانۀ جنگهای داخلی بودند و تصور نمی کردند، که علاوه بر متدهای خشن، ممکن است راههای دیگری هم وجود داشته باشد. افسوس، که این پدیده در بسیاری عرصه ها، مقیاس خطرناکی بخود گرفت.

بسیاری از بلشویکها به امید انقلاب جهانی به نظامی کردن جامعه فکر می کردند و شرایط بسیار سنگین بخش اصلی توده های جمعیت را امری طبیعی می پنداشتند و زیاد بی میل نبودند که کشور را دوباره به پادگان نظامی، همچنانکه در دسامبر سال ۱٩۱٨ ضروری بود، تبدیل نمایند. البته، شرایط سخت و سنگین کشور در آن سال، راه دیگری باقی نگذاشته بود.

بنابراین، استالین تنها کسی نبود که بر اساس نیات درونی خود، بمنظور برقراری نظم در دولت و هدایت کشور، کاربست تدابیر شدید را در صورت لزوم، ضروری می دید. ولیکن او، انگیزه های اصولی تری را نسبت به سایر اداره کنندگان کشور، راهنمای عمل خود قرار می داد. استالین از آن مبداء که، آماده سازی کشور برای جنگ جدید، یعنی جنگ اجتناب ناپذیر با دولتهای امپریالیستی را که نتوانستند روسیه شوروی را در سالهای اول موجودیت خود خفه سازند، یکی از مهمترین وظایف شمرده و حرکت می کرد.

در سالهای جنگ داخلی استالین مهارتهای بسیار ارزشمندی در زمینۀ رهبری بلاواسطۀ عملیات نظامی کسب کرد که بعدها نیز مفید واقع شدند. تجربۀ شرکت در عملیات جنگی، حل سریع تازه ترین و مهمترین مسائل اقتصادی و سیاسی که، یکی بعد از دیگری پیش می آمد، تأثیرات مثبتی در تفکر دولتمداری او گذاشت. توانائی او در تشخیص مسئلۀ عمده از میان مسائل مختلف، متوجه ساختن تمام قوا بر آن و گرد آوری همۀ امکانات موجود در یک جا، وجه تمایز او بود.

استالین باتکاء تجارب سخت واقعیت های زمان جنگ، اصول مبارزه و سازماندهی توده های انقلابی را بطور همه جانبه تنظیم کرده و بمنظور کاربست صحیح آنها، رعایت مسائل عمدۀ زیر را ضروری می شمرد:

«اولا- عمده کردن فقط آن شکل از مبارزه و سازماندهی، که بیش از همه با شرایط موجود خیزش یا فروکش کردن جنبش منطبق باشد، قادر به تسهیل و تأمین شرایط حرکت توده ها به موضع انقلابی میگردد...

دوما- یافتن آن حلقۀ ضروری در لحظه مناسب که با بدست گرفتن آن در زنجیرۀ پروسه ها، می توان همۀ زنجیر را نگه داشت و شرایط لازم را برای موفقیتهای استراتژیک مهیا ساخت.

سخن بر سر آن است که استالین نشان داد، ــ باید عمده ترین وظیفه را در میان وظایف متعددی که در مقابل حزب قرار دارد مشخص نمود و حل کرد. زیرا، حل و فصل آن می تواند بمثابه نقطۀ اتکاء برای حل موفقیت آمیز مسائل بعدی باشد».

بسیاری از همرزمان استالین، بر استعداد حیرت انگیز او در تشخیص مسئلۀ عمده از میان مسائل مختلف، که بررسی و حل آن ضروری بود، تأکید می کنند. از جملۀ آنها، ن. ک. بایباکوف(Bayakov)، آخرین کمیسر ملی استالینی، می نویسد: «نقطه قوت او در آن بود که، می توانست ماهیت اصلی هر پدیده یا هر حادثۀ سرنوشت ساز برای خلق را تشخیص داده، درست ترین راه مقایسۀ اطلاعات فراوان و افکار متفاوت را جستجو کند».

در جریان بحثهای بی شمار با «نظریه پردازان» حزب در بارۀ سرنوشت انقلاب، استالین یک بار جواب کوتاه و قانع کننده ای داد: «شما ماهیت تحولات جاری را بطور کامل درک نمی کنید. من در همۀ جبهه های جنگهای داخلی جنگیده ام و دیده ام آنچه را که شما ندیده اید. پیروزی تاریخی با من است».

استالین موفق شد انسانهائی را که می توانستند حزب را از آن وضعیت دشواری که از سالهای بیست بدان گرفتار شده بود خارج نمایند، متحد سازد. بروز بسیاری از بحرانها، از شهرت پرستی تروتسکی، که خود را به زیر سایۀ قهرمانان جنگهای داخلی کشانده بود، ناشی می شد. او با ایده های خود، برای خیلی ها جذاب بنظر می رسید، که کاملا قابل توضیح است. اما، زمان کارهای موشکافانه، کارهای سخت فرارسیده بود، زمان بیرون کشیدن روسیه از چاله ای که بسیار قبل از اکتبر در آن افتاده بود، فرارسیده بود. اما، این کار، بسیار سخت تر و دشوارتر از بیانات دلنشین در بارۀ موفقیتهای آتی سوسیالیسم در مقیاس جهانی بود. آری مشکلات روسیه، بر خلاف آنچه که طرفداران تروتسکی تصور می کردند، چیزی جز درد سر به ارمغان نیاورده بودند.

در ماه نوامبر سال ۱٩٢٤، استالین باز هم به اعضای حزب هشدار داد و گفت: «تروتسکی، بسرعت خبرهائی مبنی بر اینکه او یگانه مشوق و تنها رهبر قیام اکتبر بوده، شایع می کند. این شایعات، بویژه از سوی لتسنر(Letsner)، مصحح به اصطلاح نوشته های تروتسکی، بطور گسترده تری پخش می شود. خود تروتسکی، با دور زدن منظم حزب، کمیتۀ مرکزی و کمیتۀ پطربورگ حزب، با مسکوت گذاشتن نقش رهبری این سازمانها در امر قیام و معرفی پر سر و صدای خود بعنوان چهرۀ مرکزی قیام اکتبر، خواسته یا ناخواسته، موجبات پخش شایعاتی مبنی بر نقش ویژۀ تروتسکی در قیام می گردد».

روبرت کانکوست(Robert Conkvest)، محقق انگلیسی ــ یادآوری کنیم، که وی حامل نظرات خصمانه نسبت به استالین بود ــ توجه بر علل اصلی اعتراض سیاسی او را ضروری شمرده، می گفت: «هر وقت در بارۀ جذابیت شخصیت تروتسکی صحبت می کنند، در واقع، سخنرانیهای او در تجمعات بزرگ، خیال بافیهای آتشین او و وزن اجتماعی او را در نظر می گیرند. اما، با همۀ اینها، تروتسکی از یک طرف، با شهرت پرستیهای خود و از طرف دیگر، با بی مسئولیتی هایش بسیاریها را متنفـر ساخت. بدین ترتیب، او بسیار علاقمند بود نظرات ”مشعشعی“ را مطرح نموده و سپس، صرفنظر از اینکه چه نتایجی ببار خواهند آورد؛ خواستار اجرای آنها شود... بی تردید، اگر تروتسکی به قدرت می رسید، بی رحمانه رهبری می کرد. زیرا، مردم از نظر وی فقط عاملی بودند برای رسیدن به اهداف جاه طلبانه و شهرت پرستانۀ او».

در اینجا یادآوری این نکته را لازم می دانیم، که سیاست بازیهای پوپولیتسی برای استالین بیگانه بود و به موفقیت آنها نیز باور نداشت. به همین جهت هم، او کارهای سازمانگرانۀ بزرگ و قابل درک، اما بی سر و صدا و بدون الم شنگۀ خود در حزب را، هیچ وقت به رخ نمی کشید.

استالین هدف نهائی بحثها پیرامون اتحادیه های کارگری را که تروتسکی در حزب ادامه می داد، فورا دید، ــ هدف از آنها، تلاش برای معرفی تروتسکی بعنوان رهبر حزب و دولت شوروی، بجای لنین بود. همانطور که یکی از شرکت کنندگان آن بحثها می نویسد: این است ماهیت بحثهائی که در «زیر کهنه پاره های مشاجرات تئوریک» از چشم ناآگاهان پنهان کرده اند. در این بحثها، از پیشنهاد تروتسکی دایر بر سپردن حداکثر قدرت به دست اتحادیه ها و حفظ متدهای اضطراری هدایت کشور، بمثابه «کهنه پاره» استفاده می شد و این نیز بمعنی میلیتاریزه کردن همۀ اقتصاد می گردید، که نمونۀ اتحادیۀ کارگران حمل و نقل را به خاطر می آورد. تروتسکی براحتی با بوخارین به تفاهم متقابل رسید و بهمراه او ایدۀ «کهنه پاره» دیگری، ــ ادغام سازمانهای اقتصادی و اتحادیه ای را مطرح ساخت.

در جریان «بحثهای اتحادیه ای»، استالین از خط لنینی قاطعانه دفاع نمود، و سپس با ارزیابی از سیاست اقتصادی جدید حزب بمثابه تنفس ضروری برای کشور، بی قید و شرط از آن پشتیبانی کرد.

برای اولین بار، استالین مفهوم «تروتسکیزم جدید»(یا همانطور که امروز این پدیده را می نامند، نئوتروتسکیزم) را بکار برد و خطوط اصلی آن را مشخص کرد. او نوشت: وفق دادن لنینیسم با مقتضیات تروتسکیزم، پیش از همه، یعنی بازگشت به ایدۀ دیکتاتوری پرولتری «ناب» مخالف با اتحاد پرولتاریا و دهقانان؛ یعنی، بر هم زدن وحدت حزب از طریق رو در روی هم قرار دادن کادرهای «قدیمی» با «نو نهالان» حزب و بالاخره، یعنی مقابله با تفسیر خود لنین از رهبری حزب در کشور و مشی آن. تفاوت تروتسکیزم «جدید» با «قدیمی» فقط در آن است که با حیله گریهای تاکتیکی، استراتژی قبلی ــ انقلاب مداوم ــ بجای خود باقی می ماند.

پس از مرگ لنین، استالین وفاداری خود به مشی لنینی، یعنی، مشی ساختن جامعۀ سوسیالیستی در روسیه را بر اساس اتکاء بر اصول وحدت حزب، مسئولیت طلبی اکید آن از اعضای خود و دیکتاتوری پرولتری متضمن وحدت پایدار طبقۀ کارگر با دهقانان و زحمتکشان همۀ خلقهای کشور اعلام کرد.

این موضع استالین، صرفنظر از آنکه همۀ نماینگان کنگرۀ سیزدهم حزب کمونیست روسیه(بلشویک) در ماه مه سال ۱٩٢٤، با حفظ مقام دبیر کلی او در حزب موافقت کردند، تا حد قابل توجهی موجب تشدید دسیسه ها برعلیه وی گردید. این تصمیم کنگره را پلنوم کمیتۀ مرکزی که بعد از آن برگزار شد، بدون توجه به درخواست کتبی خود استالین مبنی بر کناره گیری از این پست، مورد تأئید قرار داد. همانطور که گفتیم، درخواست مشابهی را استالین بعدها نیز، به کنگرۀ پانزدهم حزب تقدیم کرد.

ما بدین جهت این موضوع را بار دیگر یادآوری کردیم تا بی پایگی همه گونه توهماتی راکه گویا استالین بخاطر حفظ قدرت حاضر به هرکاری بود، نشان دهیم. بلی، او برای گذشتن از بسیاری چیزها آماده بود. اما فقط زمانیکه پس از مرگ لنین، مهمترین مسئله، مسئلۀ وحدت حزب مطرح بود. علت پشتیبانی نیرومند از استالین، بویژه از پائین، پیش از همه، این بود که از نظر اکثریت حزب، او سمبل مبارزه برای وحدت شناخته می شد. هیچ کس از رهبری حزب مثل او چنین قاطعانه در موضع لنینی، موضع بلشویکها قرار نگرفت. همان موضعی که او یک بار برای همیشه، بعد از کنگرۀ دوم حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه برای خود برگزیده بود. او ضمن دفاع از دیدگاههای خود، بمنظور مصالحه با مخالفان و برای یافتن نقاط مشترک عمومی با کسانی که با خط او موافق نبودند، برای تدوین پلاتفرم واحد در جریان بحثهای زیادی که بویژه، در سالهای بیست تقریبا همیشه انجام می شد، همیشه آماده بود.

رفقای حزبی چیزهای دیگری هم می دانستند و می دانستند وقتیکه زمان کنار گذاشتن مشاجرات و بحثها و پرداختن به کارهای مشخص فرامی رسید، پیش از همه، «رفیق استالین» که انجام هر کاری، حتی سخت ترین کارها را می شد به او اطمینان کرد، آماده بود. همه می دانستند که او عادت دارد بار مسئولیت همۀ تصمیات متخذه و اقدامات را در حالی که، بسیاری از مخالفان ترجیح می دادند در گوشه ای یا در استراحتگاهی نشسته، مقالاتی در بارۀ هنر و خلاقیت نوشته و کمی هم فلسفه بافی کنند، بر دوش خود بکشد.

بالاخره، شخصیت استالین با تصورات کمونیستها از یک رهبر پرولتری، کاملا مطابق بود. او، از میان مردم برخاسته و با شناخت عالی از این مردم، زندگی خود را بی کم و کاست در راه خدمت به خلق صرف کرد.

در نتیجۀ نهائی، استالین از میان مشکلات عظیم درون حزبی پیروز بیرون آمد و همراه با همرزمان خود، اجازه نداد حزب را تکه ــ تکه کنند. او، ضمن شرکت در بحثهای داغ، هیچ گاه، عمده ترین وظایف، یعنی، شرکت فعال در حل مبرم ترین مسائل اقتصادی کشور و دشواریهای ناشی از جنگ داخلی را فراموش نکرد. او، در برابر انجام کاری قرار گرفته بود، که کمتر کسی باور می کرد و آن، عبارت بود از رساندن میزان رشد اقتصادی کشور تا سطح قبل از جنگ و پیشروی به سوی صنعتی کردن روسیه، تبدیل کشور کشاورزی به یک کشور صنعتی و به قدرتی رشد یافته در مدتی فشرده، که «طراحان» سوسیالیسم جهانی نمی خواستند حتی این را آرزو کنند. اما استالین در سال ۱٩٢٨ وظیفۀ رسیدن و پیشی گرفتن از کشورهای پیشرو سرمایه داری در زمینۀ شاخصهای اصلی فنی ــ اقتصادی را تعیین کرد.

...در ماه آوریل سال ۱٩٢۵، چهاردهمین کنفرانس حزب از ایدۀ استالین مبنی بر ساخت سوسیالیسم در یک کشور جداگانه، پشتیبانی کرد. این بمعنی آغاز مرحلۀ کیفیتا جدید، دورۀ ساخت سوسیالیسم با اتکاء به نیروی خود، در تاریخ روسیه بود. بر اساس مصوبات کنگره، «مشی صنعتی کردن کشور، رشد تولیدات وسایل تولیدی و تشکیل صندوق ذخیره برای انجام مانورهای اقتصادی»، بمثابه وظیفۀ اصلی حزب تعیین شده بود.

آغاز بحران تدارک نان در سال ۱٩٢۷، نشان داد، که تأخیر در نوسازی ریشه ای اقتصاد کشور، غیرقابل قبول است.

***

روند تشکیل اولین کشور سوسیالیستی جهان، دشوار و بیرحمانه طی شد. و اگر بخواهیم بی غرضانه برخورد کنیم، باید اعتراف کرد، که لازم است علل این سختیها و بیرحمی ها را، نه در شخصیت استالین، نه در حاکمیت شورائی یا «توتالیتاریسم سوسیالیستی»، بلکه پیش از همه، در خصوصیات بنیادی تغییرات عظیم و بغرنجی های بی سابقۀ دورۀ تکامل انقلابی جهان جست. مهمتر از همه، باید از تجارب حزبی درس گرفت، دانه را از کاه جدا کرد و جوانه های نوین قابل زیست را از میراث بی جان اشتباهات و محاسبات غلط جدا کرد.

بخش سوم

استالین و مسائل مبرم لنینیسم

هیچ کس نظریه­پرداز(تئوریسین) از مادر زاده نمی شود و بعید است که هر کسی بتواند به چنین جایگاهی دست یابد. به هر کسی هم چنین استعدادی اعطاء نشده است که بتواند چشم­اندازهای تاریخی را بروشنی دیده و این چشم­اندازها را مطمئنانه با حل عملی مسائل زمان جاری پیوند دهد. هیچ اتفاقی نبود که برخی انسانهای تصادفی در حزب، خود را «نظریه­پرداز» می­نامیدند. آنها در آستانۀ انقلاب اکتبر و در سالهای اول حاکمیت شوروی، از یک طرف بدان افتخار می­کردند و از سوی دیگر، با حساسیت تمام، فعالیتهای تئوریک خود را از «رقابت» حفاظت نموده و با دقت فراوان سعی می کردند هیچ کس بیگانه­ای به محفل بستۀ «جانثاران» نفوذ نکند. زیرا، حتی اگر روحیۀ خودبزرگ بینی و شهرت­پرستی این انسانها را در آن زمان در نظر نگیریم، بلندپروازی­های شخصی آنها را نمی­توان انکار کرد. مخالفان آشکار و نهان خلاقیتهای نظری لنین، تا زمان مرگ رهبر پرولتاریا بشدت با آن برخورد می کردند، حتی گاهی به استهزاء گرفته و لنینسم را نه بعنوان یک نظریه، بلکه، فقط بمثابه بسط عملی مارکسیسم در انطباق با روسیه می­خواندند. تروتسکی در یکی از نامه­های خود در سال ۱٩۱٣ با تأکید می نویسد: «ساختار لنینیسم بر پایۀ دروغ و تحریف بنا شده و از همان آغاز، زهر مهلک خود را در داخل خود دارد».

اما گذشت زمان، هر چیزی را در جای خود قرار داد.

مثل همیشه، گونه­های مختلف مخالفان سعی و تلاش می کردند آموزشهای انقلابی لنین را بی اهمیت نشان داده و از استالین نیز تصویری «دگماتیک جان­سخت»، بی نیاز از تسلط ژرف به مسائل نظری و فقط مناسب کارهای عملی ارائه دهند. این هم اتفاقی نبود که حسادت خاص «نظریه­پردازان» حریص حزب، استالین را برای ورود به عرصۀ «بیگانه» و خارج از چهارچوب حوزۀ «تخصصی» او، یعنی برای تدوین سیاست حزب در مورد مسائل ملی وادار ساخت. آنها در حالیکه ممکن بود در آرامش کامل با مشقهای ذهنی دور از واقعیات زندگی مشغول شوند، تلاشهای استالین برای درک همه­جانبۀ میراث لنین را، بمثابه سوءقصد به «حوزۀ اجدادی» خود تلقی می­کردند. چنین تلقی در ماه آوریل ۱٩۲٤، در آغاز سخنرانی­های استالین در دانشگاه کمونیستی بنام یا. م. سوردلوف(Ya. M. Sverdlov)، که بیان وسیع و کامل جهان­بینی، قابلیت خلاقیت، قدرت منطق و استدلال و طرز عمل او بود، اتفاق افتاد.

مجموعۀ سخنرانی­های وی «در بارۀ مبانی لنینیسم»، که در مجموعۀ آثار او با عنوان «مسائل لنینیسم»، در دورۀ حیاتش چاپ شد، به «فراخوان لنینی»، یعنی به مردمی که استالین در تمام عمر خود احساس نزدیکی نسبت به آنها داشت، اختصاص یافته است. کتابی که اعضای حزب بمثابه درسنامۀ لنینیسم از آن استفاده می کردند.

بنظر ما بویژه مهم این است که استالین طی این سخنرانی­ها، لنینیسم را بمثابه مارکسیسم دوران امپریالیسم و انقلابات پرولتری تعریف می­کند. این تعریف، بر اصول دیالیکتیکی فراگیری میراث تئوریک لنین، که بسیاری از آنها در پروسۀ تکامل اجتماعی دچار تحولات قابل توجهی می شوند، مبتنی می باشد. استالین در عین حال، ضمن تأکید بر غیرمنطقی بودن برخورد یکجانبه به میراث لنین و اهمیت بزرگ جهانشمولی لنینیسم، نوشت: «... اگر لنینیسم فقط بمفهوم انطباق مارکسیسم با شرایط خودویژۀ روسیه می بود، در آن صورت لنینیسم می توانست کاملا ملی، فقط و فقط­ ملی روسی خالص و یک پدیدۀ روسی باشد. اما می دانیم که، لنینیسم یک پدیدۀ جهانی بوده و دارای ریشه­های عمیق در همۀ پروسه تکامل بین­المللی و نه فقط روسی می­باشد».

این فرمولبندی را می­توان با این تعریف زینوویف که: «لنینیسم بمفهوم مارکسیسم دورۀ جنگهای امپریالیستی و انقلاب جهانی است و بلاواسطه در کشوری با تفوق دهقانی روی می­دهد»، مقایسه کرد. استالین، ضمن انتقاد شدید از این فرمولبندی و مردود شمردن جایگزینی مفهوم «دیکتاتوری» با مفهوم «دیکتاتوری حزب» بواسطۀ زینوویف و طرفداران وی، نوشت: «معنی این فرمول، بی هیچ قید و شرطی، این است که یعنی: «۱- با تودۀ غیرحزبی، نمی­توان مقابله کرد، نمی­توان بحث و گفتگو کرد، برای اینکه فقط حزب از عهدۀ هر کاری بر می­آید، به همین جهت هم ما باید دیکتاتوری حزبی را اعمال کنیم؛ ۲- یعنی فقط با کادرهای حزبی می­توان شجاعانه اقدام کرد، پیگیری کرد و می توان صدای توده­های غیرحزبی را ناشنیده گرفت، از این رو ما باید دیکتاتوری حزبی را بکار ببندیم؛ ٣- یعنی فقط رهبران حزب، مجازند از برخی امتیازات خودپسندی­ها بهره برده، شاید، حتی می­توانند مغرورتر هم شوند، زیرا دیکتاتوری حزبی، چیزی جز دیکتاتوری رهبر نیست».

بند دوم، نشانۀ کامل خودپسندی است. بگفتۀ استالین، این امر، وحشتناکترین خطر برای کمونیستهای حاکم بحساب می آید. چنین خودپسندی باضافۀ فقدان اشتیاق حرکت به پیش در راه ترقی، ابتکار و جستجوگری، شاید، مهمترین دلیل آن مصیبتی باشد که بر سر اتحاد شوروی و حزب کمونیست آن آمد. درست در آن لحظه­ای که لازم بود کمونیستهای اتحاد شوروی تمام خرد، اراده و نیروی خود را بسیج کنند، این کار را نکردند. در این دوره، می توان گفت پیکر حزب، بخصوص رهبران عالی رتبۀ آن و تمام ساختار سیستم حاکم را پیه گرفته و دچار رخوت کرده بود، خطر را احساس نکردند. درست، همین وضعیت، موجب ویرانی آنها شد.

جایگزینی دیکتاتوری پرولتاریا با دیکتاتوری حزبی زمانی روی داد که، حزب کمونیست بر نقش خود بعنوان تنها نیروی «رهبری کننده و هدایتگر» در جامعه تأکید کرد و این نقش حزب کمونیست اتحاد شوروی در قانون اساسی کشور نیز تثبیت گردید. آسوده­خیالی و به خواب رفتن رهبری عالی حزب کمونیست اتحاد شوروی در رأس هرم قدرت، موجب رشد بوروکراتیسم در حزب، رکود اقتصادی و زندگی سیاسی گردید.

استالین آن خطری را که بوروکراسی در تلاش برای نه تنها بدست گرفتن قدرت، حتی برای قرار گرفتن بر بالای سر مردم و جدا شدن از آن، تبدیل شدن به طبقۀ ممتاز جدید بعمل می آورد، بروشنی می دید. سخن همیشگی او «کاست لعنتی»، مشخصۀ روشن این برداشت وی می باشد.

این خط و دیگر خطوط ناپسند حزب کمونیست اتحاد شوروی را امروز حزب «روسیۀ واحد» پیگیرانه دنبال می کند. این حزب عملا به «نیروی رهبری کننده و هدایتگر» تبدیل شده است، منتها، ، تمام اقدامات خود را با کرملین هاهنگ می کند. با این همه، حزب «روسیۀ واحد» نمی­تواند هیچ برنامۀ واقعی برای پیشروی جامعه به جلو پیشنهاد نماید. هر چند در دورۀ مبارزات انتخاباتی سالهای ۲۰۰٨- ۲۰۰٧ در بارۀ وجود «طرح پوتینی» حزب، صحبتهای مبهمی شنیده می شد، ولی امروزه در این باره هم سکوت می کنند.

برای همه از مدتها پیش واضح است، که صحبتها در بارۀ وجود این «طرح» مرموز، یک شیوۀ برخورد هوچی­گرانه برای فریب انتخاب کنندگان بود. تصمیم برای نوشتن نام پوتین در صدر جدول انتخاب شوندگان «روسیۀ واحد»، یعنی پیروی از وی، با هدف اغوا کردن اذهان اجتماعی صورت گرفته بود. این از یک طرف و از سوی دیگر، آنها «راه زندگی» را برای خوش­خیالان مختلف باز کردند. این هم، تکرار همان حادثه­ای است که، در حزب کمونیست اتحاد شوروی پس از مرگ استالین، زمانیکه عضویت در آن به سکوئی برای هزاران انسان خودخواه تبدیل گردید، اتفاق افتاد.

میراث تئوریک عظیمی که استالین برای ما بجای گذاشته، تا امروز هم اهمیت خود را از دست نداده است. اما در برخورد با آنها نباید هشدارهای دائمی استالین بویژه در کنگرۀ هیجدهم حزب را فراموش کرد. وی گفت: «ما نمی­توانیم از کلاسیکهای ٤۵-۵۵ سال پیش از زمان حال انتظار داشته باشیم که می بایست همه پیچ و خمهای حوادث تاریخی امروزی و آینده دور در هر کشوری را می­دیدند و دور از عقلانیت است هر گاه تصور کنیم که کلاسیکهای مارکسیسم باید نسخۀ تئوریکی خاصی برای حل هر مسئله­ای که می­تواند بعد از ۵۰- ۱۰۰ سال در هر کشور جداگانه بروز نماید، آماده می­کردند تا ما اخلاف کلاسیکهای مارکسیسم، در کنار بخاری لمیده و نسخۀ آماده را نشخوار کنیم. برعکس، ما می­توانیم و باید از مارکسیست- لنینیستهای زمان خود بخواهیم که آنها نباید خود را صرفا با فراگیری بخشهائی از اصول عام مارکسیسم محدود نمایند، بلکه، در جهت تحقق آن اصول سعی کنند...».

توجه به این طرز تفکر، بویژه برای کمونیستهائی اهمیت دارد که، دائما درکنار و در تماس با مردمی هستند که تصورات بسیار غریبی از تئوری مارکسیسم- لنینیسم دارند. منظور ما آن دسته مردمی هستند، که بدلایلی تصور می­کنند که، با ازبرکردن فرمول اخلاقی کلمات سخت «مارکسیسم»، «طبقۀ کارگر» یا «دیکتاتوری پرولتاریا» از کتابهای درسی دانشکده­های علوم اجتماعی، می­توان به یک باره تمام مسائل دوران معاصر را که در مقابل کمونیستها قرار گرفته است، حل کرد.

گوئی استالین با نگاه اجمالی به عصر ما، واقعیت مسائل پرهیجان آن را فاش می­ساخت. بسیاری اوقات، کسانی که در سالهای اخیر بیش از دیگران در بارۀ پای­بندی خود به مارکسیسم صحبت می کنند، معلوم نیست به چه دلیلی نمی­خواهند محتوای نظریات لنین و استالین را که بطور مرتب از ازبرکردن و تعبیرات جزمگرایانه اصول بر حذر می­داشتند، مورد توجه قرار دهند.

استالین به آن دسته از «مارکسیستها» که فعالیت خود را نه با تکیه به کارهای عملی، بلکه، بر مبنای عبارات و جملات عاریتی از مارکس، انگلس و لنین تنظیم می کردند، با استهزاء برخورد می کرد. از جمله وی، آن کسانی را که با پنهان ساختن تردیدهای خود در میان نیروهای سازندۀ روسیه، به فرمول قدیمی انگلس مبنی بر اینکه انقلاب پرولتری باید همزمان در چند کشور پیشرفته روی دهد، زیرا، نمی­تواند در یک کشور جداگانه پیروز شود، چسبیده بودند، سخت به استهزاء گرفت. «استالین در سال ۱٩۲٦ گفت: ... آن برداشت انگلس که به سالهای ٤۰ سدۀ گذشته، به شرایط سرمایه داری ماقبل انحصارات مبنی بر غیر قابل تحقق و غیر ممکن بودن انقلاب در یک کشور مربوط می­شد، در کشور ما، در شرایط امپریالیسم، ممکن و مقدور گردید».

استالین طی آخرین کار تئوریک خود با عنوان «مسائل اقتصادی سوسیالیسم در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی»، یکی دیگر از نظرات نادرست انگلس را، یعنی از میان برداشتن تفاوت میان شهر و روستا را که باید به «مرگ شهرهای بزرگ» منجر شود، رد کرد. آنطور که استالین تصور می کرد، هر چند، در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، تضاد میان شهر و روستا و تفاوت میان کار جسمی و فکری در انطباق کامل با تئوری مارکسیستی، از بین برده شد، اما هنوز بمعنی امحاء «تفاوتهای قابل ملاحظه» در میان آنها نیست. این امر فقط در آیندۀ دورمی­تواند متحقق شود.

همانطور که معلوم است، هم استالین بخوبی بر این امر واقف بود و هم انگلس به هیچ وجه نظر خود را بعنوان یک قاعده که باید و شاید از روی بی­فکری راهنمای عمل قرار گیرد، حساب نمیکر­د و تأکید می­کرد، که «جهان­بینی مارکس، یک دکترین نبوده، بلکه، یک متد بحساب می­آید و آن، جزمهای آماده را به دست نداده، بلکه، مبداء حرکتی است برای مطالعات بعدی و شیوه­ای است برای این مطالعات». در همین رابطه، به تذکرات زیاد مارکس نیز برمی­خوریم. از جمله مارکس در سال ۱٨٧٧، طی نامه به خوانندگان روسی «یادداشتهای میهنی»، تأکید می­کند، که وی دانشمند است نه پیامبر و می­نویسد: «طرح ساختن آینده و اعلام نسخۀ آماده یک بار برای همیشه در مورد حل مسائل زمان آینده، جزء کار ما نیست».

در حالیکه، اغلب انسانهائی که خود را مارکسیست می­شمارند، سعی می کنند آن چه را که در زمان خود، استثنائا با هدف تاکتیکی یا بعنوان وظیفۀ خاصی، مطرح و پیگیری شده است، با واقعیات زمان معاصر منطبق سازند. در حالیکه آن مسائل فقط در شرایط مشخص- تاریخی آن دوران که اینک چندین دهه از آن زمان فاصله گرفته­ایم، بکار بسته شده است. نقل قولها، فرمول­بندیها و نظریه­ها، بیرون کشیدن آنها از متن این و یا آن کار تئوریک و طرح آنها بمثابه نسخه­های آماده ای برای امروز، بسیاری اوقات بدست مخالفان قطعی مارکسیسم صورت می­گیرد. چنین شیوۀ برخورد به تئوری مارکسیستی- لنینیستی به یکی از دلایل اقدامات جداگانۀ سازمانهای متعدد کمونیستی تشکیل یافته پس از تجزیۀ حزب کمونیست اتحاد شوروی و در نتیجۀ نهائی، به پراکندگی توده­های وسیع زحمتکشان تبدیل گردیده است. این امر موجب عدم یک­پارچگی آنها شده و نتوانست آنها را در جهت تشکل در یک سازمان سیاسی واحد هدایت نماید.

اغلب، تلاشهائی در جهت تعمیم «تئوریهائی» مبتنی بر تجارب بلشویکها در دورۀ انقلاب اکتبر و سالهای اول حاکمیت شوروی صورت می­گیرد. گامهای مشخص زیادی که آنوقتها دیکته شدند، بر خلاف تصور، براساس تئوری و باورها نبوده، بلکه، حاصل راهی بود که از میان «دیوارهای» راهروهای بسیار باریک، اجبارا طی شد. هر چند بکارگیری متدهای خشن منطبق با آن شرایط سخت را، نه لنین، نه استالین هیچگاه اصلا ایده آل نمی دانستند، ولیکن، در حزب همیشه کم نبودند کسانی که این متدها را در شرایط «کمونیسم پادگانی» و تدارک خواروبار در سالهای جنگ داخلی یا بمنظور پیشبرد تعاونی سازی در روستاها و لغو زمینداری بعنوان طبقه در دورۀ سالهای بیست ــ سی، با آسانی ایده آلیزه می نمودند.

استالین ضمن موضع گیری شدید برعلیه درک دگماتیستی از تئوریهای مارکسیستی ــ لنینستی بر این باور تأکید می کرد که: مارکسیسم، دین نیست، بلکه، ابزار شناخت و تغییر دوران معاصر است. بر اساس تجارب غنی حزب او اطمینان داشت که، طرح استنتاجهای تئوریک بصورت شعار در میان توده ها، قادر است مردم را برای حرکت به پیش، برای عبور از موانع متعددی که در راه ساختن جامعۀ نوین وجود دارد، بسیج نماید.

در همین رابطه، یادآوری این سخن بسیار مهم لنین در بارۀ ماهیت مارکسیسم و دلایل بحرانهای آن را، که همیشه در ارتباط با شرایط پیش آمده بروز می کند، ضروری می دانیم. لنین در مقالۀ «در بارۀ برخی ویژگی های تکامل تاریخی مارکسیسم»(۱۹۱۰) نوشت:

« دقیقا بهمین سبب، که تئوری مارکسیسم یک دگم بی جان نیست و هیچ نوع آموزش پایان یافته، آماده و غیر قابل تغییر نبوده، بلکه، یک راهنمای عمل زنده است، نمی توانست تغییرات سریع در شرایط زندگی اجتماعی را در خود منعکس سازد. بروز از هم پاشیدگی شدید، آشفتگی، هر نوع بی ثباتی، در یک کلام، جدی ترین بحران در درون مارکسیسم، حاصل تغییر شرایط می باشد. ایستادگی قاطع در مقابل این آشفتگی، مبارزۀ پیگر و بی امان متکی بر مبانی مارکسیسم، دو باره در صدر مهمترین مسائل امروز قرار گرفته است. لایه های فوق العاده وسیع آن طبقاتی که نمی توانند وطایف خود را با مارکسیسم منطبق سازند، مارکسیسم را همچون زمانهای گذشته، بسیار یک جانبه و زشت پذیرفته، بر این یا آن شعار، بر این یا آن جواب به مسائل تاکتیکی تأکید نموده و معیارهای این جواب مارکسیستی را درک نمی کنند. ”ارزیابی مجدد همه ارزشها“ در عرصه های مختلف زندگی اجتماعی به ”بازبینی“ بسیار تجریدی در مبانی عام فلسفۀ مارکسیسم منجر می گردد. ...تکرار آموخته های درک نشده، طرح ”شعارهای“ نسنجیده، موجب اشاعۀ وسیع عبارات بی محتوا، مطلقا غیرمارکسیستی، در واقع خرده بورژوائی می شود...».

در اینجا مسئله بر سر این نیست که نظریۀ عدم مقبولیت برخورد جزمگرایانه به مارکسیسم، بوسیلۀ استالین کاملا درک شده و تکامل یافته است. تحولات «بشدت سریع» شرایط زندگی اجتماعی که لنین در بارۀ آن صحبت می کند، خط تمایز آن با دورانی است که ما زندگی می کنیم. زمان تغییر می یابد ولی، ماهیت شرایط بحرانزا همچنان بجای خود باقی می ماند. یعنی؛ در شریط تغییر سریع و پرشتاب به سمت ترقی، بخش قابل ملاحظه ای با درک سطحی از مارکسیسم، خود را مارکسیست می نامند.

شایستۀ توجه است که استالین تا پایان عمر به مطالعۀ تئوری لنین ادامه داد و در پخته ترین دوران زندگی خود با افتخار می گفت: «من فقط شاگرد لنین هستم و هدف زندگی من، این است که شاگرد شایستۀ او باشم». به همین جهت هم او آموختن سطحی لنین را جایز ندانسته و می گوید:

«برخی ها، لنینیسم را تقدم پراتیک بر تئوری تصور نموده، بدین معنی که مسئلۀ اصلی آن را تحقق عملی اصول مارکسیسم و اجرای مفاد آن معنی کرده و می گویند؛ لنینیسم از لحاظ تئوری چندان هم قابل ملاحظه نیست... اما، من به صراحت می گویم که این درک از لنین و لنینیسم، بیش از حد تصور عجیب و نادرست است و مساعی عملگرایان گریزان از تئوری، با واقعیت روح لنینیسم کاملا در تضاد است و خطرات بسیار بزرگ برای کار عملی بهمراه دارد...

لنین بیش از هر کس دیگری، اهمیت بزرگ تئوری را، بویژه برای چنین حزبی، مثل حزب ما، که با توجه به نقش پیشرو آن در مبارزۀ پرولتاریای جهانی و با توجه به آن شرایط درونی و بیرونی که آن را در چنبرۀ خود گرفته است، درک می کرد».

نفی نقش پیشبرندۀ تئوری در انقلاب را استالین همیشه به همان اندازه که جدائی حزب از مردم خطر هلاکت در پی دارد، تعریف می کرد. استالین مطمئن بود که، حزب فقط در سایۀ توضیح علمی مسائل اجتماعی، با قرار دادن ایده آلهای مارکسیستی در صدر شعارهای اجتماعی، که سالهای طولانی نشان پرچم مبارزۀ طبقۀ کارگر و همۀ زحمتکشان روسیه بود، به قدرت رسید.

ایدئولوژی دورۀ استالین از پیوند پایدار تئوری با اقدامات اقتصادی نیرو می گرفت. مهمترین اوصول مارکسیسم، با کارها و دستاوردهای عینی و بهبودی مشهود شرایط زندگی اکثریت شهروندان اتحاد شوروی تحکیم می یافت.

استالین در آخرین کار تئوریک خود، با عنوان «مسائل اقتصاد سوسیالیستی در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی»، بر ضرورت شناخت قوانین علمی در اقتصاد سیاسی تاکید نموده، «تصویر عینی پیشرفت عملی مستقل از ارادۀ مردم» را در آن می دید. او با نظرات عاریتی آن بخش از کادرهای حزبی که تصور می کردند حاکمیت شوروی در ساختن سوسیالیسم نقش ویژه ای ایفاء می کند و گویا خود این امر، «امکان از بین بردن قوانین رشد اقتصادی موجود و ”سازماندهی اقتصاد نوین“ را برای آن فراهم می آورد»، مطلقا مخالف بود. برعکس، دستاوردهای حاکمیت شوروی «باتکاء قوانین اقتصادی الزاما منطبق بر روابط تولیدی و ماهیت نیروهای مولده» حاصل شد. قوانین سوسیالیستی رشد برنامه ریزی شدۀ اقتصاد ملی، امکان برنامه ریزی صحیح تولید اجتماعی را فراهم می آورد. اما این امکان را نباید با واقعیتها یکی گرفت. استالین بر این نظر بود که، این دو موضوع کاملا با هم تفاوت دارند. استالین در همین اثر خود ضمن تأکید بر ضرورت تربیت مارکسیستی کمونیستهای کشور، بار دیگر دیدگاههای مارکسیستی خود را بمثابه علم تکامل اجتماعی و بازتاب واقعیتهای عینی و نه بعنوان مجموعۀ فرمولهای ابدی و بی شائبه به ما نشان می دهد.

در اینجا استالین برای اولین بار مبانی قوانین اقتصاد سوسیالیستی بمثابه تأمین کنندۀ مارکسیستی رشد مستمر نیازمندیهای مادی و مدنی همۀ جامعه از طریق افزایش مداوم و تکامل یافتۀ تولید سوسیالیستی باتکاء تکنولوژی پیشرفته را در تئوری مارکسیسم تدوین کرد. استالین با قرار دادن انسان و نیازهای آن در صدر این فرمولبندی، ضرورت کاهش روزهای کاری «حداکثر تا ٦ و بعدا هم، تا ۵ ساعت در روز»، اجرای برنامۀ آموزش سیاسی عمومی، بهسازی بنیادی شرایط مسکن و افزایش واقعی دستمزد کارگران و کارمندان حداقل تا دو برابر، هم بشکل پرداخت دستمزدهای نقدی، هم از راه کاهش منظم قیمت نیازمندیهای عمومی را مورد تأکید قرار داد.

بهره مندی کمونیستهای امروزی از میراث استالین به هیچ وجه بمعنای پیروی کور- کورانه از کارهای و اقدامات وی نیست. باید آن متدولوژی را که خود او در برخورد به مسئلۀ تجربۀ پیشینیان به کار گرفت، درک کرد و به کار بست.

مجموعۀ بررسی های او بسیار عمیق تر از آن است که ما عادتا فکر می کنیم. دهها سال بسیاریها تصور می کردند، که تزهای استالینی طرح شده در پلنوم ماه ژوئیۀ سال ۱۹۲۸ حزب کمونیست سراسری روسیه(بلشویک) در بارۀ تشدید مبارزۀ طبقاتی در شرایط سوسیالیسم پیشرفته و اوجگیری مقاومت عناصر سرمایه داری، فقط بخاطر آن است، که متدهای خشن رهبری کشور و بی قانونی های ناشی از آن را توجیه نماید. ولیکن، این تزها، زمانیکه علل شکست اتحاد شوروی و حزب کمونیست آن و همچنین، دلایل عدم مقاومت نیروهای سالم حزب و دولت در مقابل آن را مورد بررسی قرار می دهی، با آهنگ دیگری شنیده می شوند. هیچ کسی این همه خصومت و یک پارچگی دشمنان سوسیالیسم را که با ظاهری طرفدار نوسازی تا موعد لازم در پشت گارباچف مخفی شده بودند، تصور نمی کرد. حوادثی، که در نیمۀ دوم دهۀ هشتاد و سالهای بعد از آن اتفاق افتاد، نشان می دهد که، ضد انقلاب هیچ وقت ساکت ننشسته و از دستیابی به حاکمیت به هر طریقی، حتی از راه خونریزی دست نکشیده بود. حوادث اکتبر سال ۱۹۹۳ در کشور ما، این را ثابت کرد. سوسیالیسم و تمامیت ارضی یوگسلاوی در نتیجۀ تجاوز خارجی، دخالت ایالات متحدۀ آمریکا، که نقش ژاندرم بین المللی را بر عهده گرفته است، تخریب شدند.

بدین ترتیب، حقانیت تئوری دیگر استالین، مبنی بر اینکه؛ سرمایه بین المللی برای نوزائی کشور سوسیالیستی در جمهوری بورژوائی، هیچ وقت به روسیه «کمک» نخواهد کرد، نیز ثابت شد. ما همۀ تلاشهائی را که غرب برای حفظ حاکمیت ضد انقلاب ترمیم کنندۀ نظم سرمایه داری در روسیه بعمل آورد، درک می کنیم. حتی طرح تدوین قانون اساسی فعلی جمهوری فدراتیو روسیه، که در غرب آماده شد، جزء مجموعۀ این «کمکها» بود. تحت رهبری مستقیم صندوق بین المللی پول، اصلاحات اقتصادی در شکل لیبرالی آن و از بین بردن دستاوردهای اجتماعی زحمتکشان بعمل آورده شد. در نتیجۀ همین اقدمات، تبدیل اکثریت دومای دولتی به فراکسیون «جیبی» رئیس جمهور واقعیت یافت. همزمان با آن، تصمیم ۱۷ ماه اوت سال ۱۹۹۸ دولت روسیه مبنی براعلام نکول با موافقت صندوق بین المللی پول هم، روشن شد. و این که چه بر سر آن ٤ و ٦ میلیارد دلار پرداختی آنها در همان سالها آمد، هنوز هم بعنوان راز سر به مهری در دنیای رسانه های عمومی مانده است.

البته، اینها فقط نمونه های جداگانه ای از «کمکهای همه جانبۀ» سرمایۀ غربی به روسیه است.

برای ما همچنین آموزنده است که رفیق جان بر کف و باوفای طبقۀ کارگر، استالین، پرولتاریا را بمثابه یک نیروی یک دست انقلابی ارزیابی نمی کرد. به عقیدۀ استالین طبقۀ کارگران مزد بگیر، هنوز تحکیم نیافته و با آگاهی سوسیالیستی شکل نگرفته است؛ او آنها را به سه بخش تقسیم می کرد: اول- تودۀ اصلی پرولتاریا، هستۀ آن، این همان «تودۀ اصیل پرولتاریا» است، که از مدتها پیش رابطۀ خود را با طبقۀ سرمایه داران قطع کرده است. دوّم- برخاستگان از طبقات دیگر، که بعدا به جمع پرولتاریا پیوسته و شعور،عادتها، تزلزل و ناپایداری خود را به درون طبقۀ کارگرهمراه آورده اند. این نیروها زمینه های به نسبت زیادتری برای تبدیل شدن به گروههای آنارشیستی؛ شبه آنارشیستی و «مافوق چپ» دارند. سوّم- گروه اشراف طبقۀ کارگر، بخش فوقانی طبقه، گروه نسبتا مرفه پرولتاریاست، که تمایلات زیادی برای سازش با بورژوازی داشته، گرایش به دنیای قوی و روحیۀ «پشت کردن به مردم»، خصلت مسلط آن است. این نیرو، از بستر مناسبی برای تبدیل شدن به رفرمیستهای آشکار و اپورتونیستها، برخوردار می باشد.

استالین توانائی پرولتاریا برای دگرسازی اجتماعی را، که در روزگار ما در جامعۀ هنوز دارای شرایط اجتماعی غیر معین، از مفهوم عمیقی برخوردار می باشد، مورد توجه قرار داد. برای درک اینکه الآن، در زمان طبقاتی شدن جامعۀ روسیه، چه تغییراتی در ساختار آن روی می دهد، متد استالینی تحلیل طبقاتی اهمیت هر چه بیشتری پیدا می کند. زیرا، این بدان جهت اهمیت ویژه دارد که، حزب کمونیست روسیه در حال حاضرمجبور است در شرایطی که هستۀ صنعتی پرولتاریا در مقایسه با دورۀ شوروی، حداقل تا دو برابر کاهش یافته است، فعالیت نماید.

امروز در جمع طبقۀ کارگر، همچون دورۀ استالین، می توان دقیقا آن سه لایه را مشاهده کرد. اولا- این در نوع خود «اشراف کارگری»، قبل از هر چیز، در بخش نفت و گاز و دیگر عرصه ها و کارکنان بخش صادرات تمرکز یافته است. این بخش، اکثرا به گروگان وضعیت مرفه خود تبدیل شده و بیش از همه، بخاطر از دست دادن آن در هراسند. به همین جهت هم آنها، بعنوان یک قاعده، منفعلان اجتماعی و قابل اداره شدن سیاسی می باشند.

ثانیا- کارکنان آن مؤسسات، که از هرج و مرج اقتصادی پانزده- بیست سال اخیر رهائی یافتند ولی، همیشه در لبۀ پرتگاه، بنوعی ثبات و تعادل خود را حفظ می کنند. با اینها، حزب براحتی بیشتر می تواند به تفاهم متقابل دست یابد.

سوّم- این گروه شامل کارگران کارخانه ها و کارگاههای «به پهلو خوابیده»، افتاده به محدودۀ مالکیت خصوصی و یا نابودی تصنعی یا تخریب کامل آنها می باشد. در این بخش، پتانسیل عظیم اعتراضی تمرکز یافته است. این پرولتاریای صنعتی «سومی» بدلایل ماهیت و منافع، در واقع بیش از همه به کمونیستها نزدیک است. اما، متاسفانه، حزب در اکثر اوقات نمی تواند با این تودۀ پر هیجان و تحول طلب زبان مشترک پیدا نماید، بعضی اوقات، همانطور که تجربه نشان می دهد، در پیوستن به اقدامات آن تأخیر می کند.

در عین حال در میان بخش اصلی توده های مردم زحمتکش ــ کارکنان مؤسسات، دهقانان، کارفرمایان کوچک و متوسط ، ایجاد کنندگان ارزشهای مشخص، «پرولتاریای کامپیوتری»، که بنا به ماهیت خود بطور قابل ملاحظه ای با دورۀ استالین متفاوت هستند، پراکندگی همچنان حکمفرمائی می کند.

هنوز آن «نیروی جوشان» ــ طبق تعریف استالین، که کمونیستها بتوانند کاملا تکیه کنند، شکل نگرفته است. در عین حال، آن شرایطی را که حاکمیت با سیاستها و گامهای عملی خود به هر کاری دست می زند تا رشدیابندگی فعالیت اجتماعی، بویژه، گروههای کم درآمد مردم را به نقطه جوش خود برساند، باید مورد توجه قرار داد و از آن بهره برگرفت.

در جریان در هم آمیختگی اجتماعی ناشی از اصلاحات لیبرالی، فقط بخش کارفرمایان بزرگ، نمایندۀ قشر فوقانی طبقۀ مسلط بورژوازی جدید توانست شکل بگیرد و بطور سازمان یافته تحکیم یابد. بخش دیگر و بیشتر مستحکمتر جامعه، شامل مقامات و مأموران عالی رتبه دولتی می باشند، که یک ششم جمعیت کشور را تشکیل می دهند. دستگاه عظیم بوروکراتیک هستۀ اصلی پایگاه اجتماعی- سیاسی، به عبارت دیگر، «گارد طبقاتی» رژیم را تشکیل می دهد، که آن هم حاکمیت را تحکیم می بخشد و به حساب ثروتهای ملی تغذیه می شود. پائین ترین لایه های کارکنان دولتی موسوم به «بودجه ایها» ــ معلمان، مربیان، کارکنان علمی و فنی هم که متناوبا سهمی از سفرۀ اشراف دریافت می کنند به وابستگان کامل «حزب حاکم» تبدیل شده اند.

با قبول اینکه، منافع روسیه پیش از هر چیز، به انتخاب راه رشد سوسیالیستی، که بر پایۀ ملی کردن کار و عبور از استثمار انسان بوسیلۀ انسان استوار است، کمونیستها اطمینان دارند که رشد علمی ــ تکنیکی، زمینۀ نوزائی کیفی و سازندۀ طبقۀ کارگر را فراهم می آورد و پایگاه اجتماعی خود را هم در همبستگی نوین با مردم زحمتکش می بینند. آنها در وهلۀ اول، با ایده آلهای خود، در همپیوندی با شعور و تحقق منافع زحمتکشان در مقیاس ملی و بین المللی به آنها رجوع می کنند. سرنوشت روسیه، در دستان این نیروی اجتماعی به پیش برده می شود.

... در عرصۀ کارهای تئوریک استالین، موضوعاتی که پیشتر توضیح دادیم و دفاع منطقی و پیگیرانه از مواضع شخصی؟ را یادآوری کردیم، و همچنین، هشیاری فکری او مبتنی بر نه تنها مطالعات شب زنده دارانه، بلکه، بر شناخت عمیق از شرایط و اوضاع واقعی هر چیز، فورا جلب توجه می کند.

واقع بینی، این همان کیفیتی است، که بطور قابل ملاحظه ای او را در میان چهره های انقلابی حزب، هم در مسیر راه سخت تا انقلاب اکتبر و هم در دورۀ بعد از انقلاب و بخصوص، پس از وفات لنین متمایز می سازد. و اما، استالین با برخورد استهزاءآمیز، «سودمندی محدود و بی پرنسیپی کوته بینانه» آنها را در اثر خود بنام «مبانی لنینیسم» مورد نکوهش قرار داد. استالین با موضع عملگرایانی که با حل مسائل موضعی اقتصاد و دفاع از کشور یا سیاست خارجی آن، خود را سرگرم کرده، میراث مارکس، انگلس و لنین را بعنوان مجموعۀ الزامی، نه فرمولهای کاری پذیرفته و به همین جهت هم نمی توانستند چشم انداز دورتر را تشخیص داده و روز فردا را ببینند، بیگانه بود.

نگرش واقعی به هر چیز، این امکان را برای استالین فراهم می ساخت تا در حل مسائل پیش رو در دستگاه دولتی روسیه و یا سازندگی اقتصادی، نرمش نشان دهد. مثلا؛ زمانیکه سیاست کمونیسم پادگانی عرصۀ تولید را زیر فشار قرار داد، او با قاطعیت از سیاست اقتصادی جدید(نپ) طرفداری کرد و سیاست اقتصادی جدید نیز پس از پایان اشغالگری آنتانت و جنگ داخلی، توانست نقش مهمی در بازسازی اقتصادی کشور ایفاء نماید. اما او زمانی قاطعانه به محدود ساختن آن مبادرت ورزید، که خود سیاست اقتصادی جدید در تقابل با نیازهای رشد عینی کشور قرار گرفت.

و یا اگر نظر وی در رابطه با برخی اشکال مالکیت در سیستم اقتصادی کشور را در نظر بگیریم، معلوم می شود، که ما با تاریخ جنبش تعاونی کردن هم آشنا نیستیم. اما استالین به سؤال مربوط به نقش تعاونی ها به هیچ وجه پاسخ یک جانبه نداد و گفت: «... اینکه تعاونی ها بنفع و یا به ضرر پرولتاریاست... با زمان و مکان وابستگی دارد... اگر تشکیل و رهبری تعاونی ها را حزب بر عهده بگیرد، آنها می توانند خدمات بزرگی به منافع پرولتاریا برسانند و هر جا که این اصول رعایت نشود، تعاونی ها بسود پرولتاریا نخواهد بود و آنها موجب رشد گرایشات خرده تجاری و گوشه گیری دکانداری در میان کارگران خواهند شد».

و باز هم، در بارۀ زمان ما. بسیاری از ما، زمانیکه در سال 1988 قانون «تعاونیها در اتحاد شوروی» تصویب شد، شاهد شروع حیف و میل وحشتناک در اقتصاد کشور بودیم. زیرا، حزب کمونیست از نظارت بر فعالیت تعاونیها دست کشید و حمله اصلی به سوسیالیسم، درست در زیر پرچم جنبش تعاونی آغاز گردید. جالب است که، اکثریت قریب به اتفاق تعاونیها بدون هیچ ارزش مادی پایه ای، در محدودۀ مؤسسات دولتی تشکیل گردیده و مخل کار آنها شدند. تحویل بی سابقه و وقیحانۀ دارائی های دولتی به بخش خصوصی با زیر پا گذاشتن آشکار قوانین، آغاز شد. بدین وسیله، تعاونیها موجب گسترش همان «تمایلات خرده تجاری» در کشور گردیدند، که استالین مورد تأکید قرار داده بود.

روشن بینی استالین در مورد مجموعۀ کامل مسائل اصولی و قابلیت او در پیش بینی رشد حوادث، بسیار حیرت انگیز است.

بلی، او بسیار پیش از سال ۱۹۲۹، تا آغاز رکود بزرگ، اجتناب ناپذیری شروع بحران جهانی در پیشرفت اقتصادی کشورهای سرمایه داری را پیش بینی نموده، نوشت: «این بحران، بسیار جدی تر و عمیق تر از همۀ بحرانهای روی داده در تاریخ موجودیت اقتصاد جهانی و غیرقابل مقایسه با بحران عمیق منجر به آخرین جنگ امپریالیستی خواهد بود». استالین همچنین پیش بینی می کرد، که بحران اقتصادی امپریالیستی، «موجب بروز بحران سیاسی در کشورهای بسیاری خواهد شد و این بدین معنی است که، بورژوازی راه خروج از آن را در فاشیستی کردن سیاستهای داخلی جستجو خواهد کرد». در عرصۀ سیاست خارجی نیز، او بر این باور بود که، «بورژوازی برای خروج از بحران، جنگ امپریالیستی جدیدی برا ه خواهد انداخت».

استالین در مورد ماهیت آن هیچ تردیدی نداشت و نوشت: «... سخن بر سر خطر واقعی و جدی جنگ جدیدی است، که بطور کلی جنگی برعلیه اتحاد شوروی براه خواهد افتاد و ویژگی آن هم، همین است».

و درست در همین حال، زمانیکه سایۀ تیرۀ جنگ آینده بر سر کشور سنگینی می کند، بوخارین شنیده است که: «زمین از همهمۀ انقلابات عظیم در آیندۀ نه چندان دور می لرزد و این انقلابها بلحاظ ابعاد خود، بسیار فراتر از آن خواهد بود که ما تجربه کردیم...».

ارزیابی پیامبرانۀ استالین را مشکل می توان موهبت ویژۀ آینده نگری ناشی از خصایص عرفانی او تصور کرد. صحت آنها پیش از همه، تسلط همه جانبۀ استالین بر آموزشهای مارکسیسم و توانائی او در کاربست عملی متدهای لنینی در تحلیل شرایط بین المللی را ثابت می کند.

بسیاری از هشدارهای استالین فعلیت خود را در روزگار ما، بویژه آنجا که به انتخاب راه رشد روسیه مربوط می شود، حفظ کرده است. و خطرناکترین و هلاکتبارترین راهها، راهی است که استقلال کشور را خدشه دار نموده و آن را به ضمیمۀ سیستم جهانی سرمایه داری تبدیل می کند.

ردپای خصلت چندملیتی سازمانهای سوسیال- دمکراتیک، که استالین کار انقلابی خود را از آنجا آغاز کرد، در تمام دوره های فعالیت او قابل مشاهده است. وی در ماورای قفقاز تجربۀ حل تناقضات ملی را اندوخت، که لنین با اشاره به اینکه گرجی ها، ارمنیها، تاتارها و روسها بیش از ده سال در یک سازمان سوسیال- دمکراتیک با هم فعالیت می کردند، بسیار ارزشمند می شمرد.

استالین از همان ابتدا، تمام اهمیت «مسئلۀ ملی» را بسیار خوب می فهمید. او از سنین جوانی به مطالعۀ این مشکل پرداخت و متفاوت از بسیاری از همرزمان خود، به جنبۀ ملی در مبارزۀ سیاسی توجه می نمود و درک می کرد که چقدر نیرو و انرژی در خودآگاهی ملی خلقها نهفته است.

استالین توانست مسئلۀ عمده ای که نیروی انسانهای با تعلق ملی مختلف را در جنبش کارگری متحد می سازد، تعیین بکند و آن؛ هدف مشترک تودۀ اصلی مردم استثمار شونده می باشد. استالین پس از کنگرۀ دوم حزب سوسیال- دمکرات سراسری روسیه در سال ۱۹۰٤، در مقاله ای با عنوان: «درک سوسیال- دمکراتها از مسئلۀ ملی چیست؟» نوشت: «مسئلۀ ملی در زمانهای مختلف در خدمت منافع مختلف قرار می گیرد، از اینکه کدام طبقه و چه وقت آن را مطرح می سازد، تأثیر می پذیرد».

تجربه نشان داده است، در روسیۀ «نوین» و معاصر، از ابتدا هم طبقۀ بورژوازی رشد نیافت تا صداقت ملی خود را به میهن بیان نماید، ــ بخش اقتصادی آن که از اهمیت حیاتی برخوردار است، از مدتها پیش مسدود شده، بدون سرمایه گذاری رو به نابودی گذاشته است و هیچ کسی در آرزوی جان تازه بخشیدن به آن نیست. در عین حال، فعالیت اکثریت قریب به اتفاق بازرگانان و تاجران بزرگ دارای ماهیت کمپرادوری می باشد و در تضاد آشکار با منافع کشور قرار دارد.

هدفی که آنها تعقیب می کنند، خیلی ساده، عبارت از ثروتمندتر شدن خود به هر وسیلۀ ممکن می باشد. خط «لولۀ» نفت، که آخرین امیدهای مردم در آن جاری است و قماربازی مالی بین المللی، همۀ آن چیزی است ک&